تحقیق درباره رشد وتکامل انسان

راهنمای سایت

سایت اقدام پژوهی -  گزارش تخصصی و فایل های مورد نیاز فرهنگیان

1 -با اطمینان خرید کنید ، پشتیبان سایت همیشه در خدمت شما می باشد .فایل ها بعد از خرید بصورت ورد و قابل ویرایش به دست شما خواهد رسید. پشتیبانی : بااسمس و واتساپ: 09159886819  -  صارمی

2- شما با هر کارت بانکی عضو شتاب (همه کارت های عضو شتاب ) و داشتن رمز دوم کارت خود و cvv2  و تاریخ انقاضاکارت ، می توانید بصورت آنلاین از سامانه پرداخت بانکی  (که کاملا مطمئن و محافظت شده می باشد ) خرید نمائید .

3 - درهنگام خرید اگر ایمیل ندارید ، در قسمت ایمیل ، ایمیل http://up.asemankafinet.ir/view/2488784/email.png  را بنویسید.

http://up.asemankafinet.ir/view/2518890/%D8%B1%D8%A7%D9%87%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%20%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D8%AF%20%D8%A2%D9%86%D9%84%D8%A7%DB%8C%D9%86.jpghttp://up.asemankafinet.ir/view/2518891/%D8%B1%D8%A7%D9%87%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%20%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D8%AF%20%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%AA%20%D8%A8%D9%87%20%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%AA.jpg

لیست گزارش تخصصی   لیست اقدام پژوهی     لیست کلیه طرح درس ها

پشتیبانی سایت

در صورت هر گونه مشکل در دریافت فایل بعد از خرید به شماره 09159886819 در شاد ، تلگرام و یا نرم افزار ایتا  پیام بدهید
آیدی ما در نرم افزار شاد : @asemankafinet

تحقیق درباره رشد وتکامل انسان

بازديد: 1979

تحقیق درباره رشد وتکامل انسان

 

مقاله اي كه هم اكنون در مقابل شماست مجموعه بحث هايي در رابطه ي روانشناسي كودكان 1 الي 4 يا 5 سال مي باشد. در رابطه با ضرورت اين بحث ها بايد گفت چون كودك جوانان آينده مي باشند و در فردا تمام كارهاي كشورمان به دوش آن هاست، پس بايد كودك با تربيتي كامل و انساني متين وارد جامعه گردد تا بتواند بدون سرخوردگي و اختلالات روحي درماني به جامعه خدمت كند و پيشرفت و ترقي روز افزوني براي جامعه به ارمغان آورد. اين تحقيق گردآوري شده از چنين كتاب مي باشد كه در ابتدا آن مباني اي در رابطه با انسان و رشد او آمده و سپس عوامل سازنده ي هوش و آخرين بخش اين تحقيق مقاله اي به نام مشكلات كودكان تيزهوش آمده است. اين مقاله اثر «جي اسكات وودينگ» از كانادا مي باشد. كه به دست سركار خانم ملوك السادات حسيني بهشتي ترجمه گرديده است.

رشد و تكامل انسان

غريزه (Instinct)

روان شناسان در اين سخن اتفاق نظر دارند كه رفتار انسان پيچيده ترين انواع رفتار است و ساخت بيولوژيك و فيزيولوژيك او بيش از تمام حيوانات عالي پيچيدگي دارد و همين وضع، شناخت دقيق او را دشوار مي نمايد. شايد علت عمده وجود تفسيرهاي گوناگون دربارة علت هاي رفتار آدمي همين پيچيدگي ساختمان وجود و رفتار او مي باشد. به تدريج كه بر سن كودك افزوده مي شود ويژگي هاي ديگري از قبيل: خنديدن، حرف زدن، راه رفتن، كوچك و بزرگ را از هم تشخيص دادن، فاصله ها را دريافتن، رنگ ها را شناختن  و ... در وي ظاهر مي شوند.

اين گونه فعاليت ها يا خصايص نتيجه تركيب و تأثير متقابل دو عامل وراثت و محيط مي باشند و خصايص زيستي غالبا به وسيله «ژن ها» از والدين به فرزندان و خصايص رواني يا پسيكولوژيك كه گاهي خصايص اجتماعي نيز ناميده مي شوند غالبا از طريق «محيط» در فرد پيدا مي شوند. ولي اين تفسير و توجيه مخصوصا در گذشته مورد قبول بعضي از روان شناسان واقع نشده است زيرا گفته اند كه «ژن» جنبه خصوصي دارد يعني تمام «ژن ها» يا عامل هاي انتقال صفات از نسلي به نسل ديگر در همه مردم يكسان نيستند چنانكه در خصايص بدني ملاحظه مي كنيم، قد، رنگ، قيافه، و ... كودك شبيه پدر و مادرش مي شوند ولي همين كودك در سني راه مي رود يا به حرف زدن آغاز مي كند يا لبخند مي زند يا مثل جنسي در او ظاهر مي شود كه بيشتر كودكان در همانم سن و سال اين خصايص را ظاهر مي سازند پس نمي توان علت اين قبيل خصوصيت ها را به «ژن» نسبت داد بلكه ناچار بايد گفت كه موجودات زنده عالي به ويژه انسان با يك عده استعدادها و مهارت ها يا به طور كلي خصايص مشترك و همگاني زاييده مي شوند وبه يادگيري آن ها نياز ندارند. به عبارت ديگر، هر فرد هنگام تولد براي انجام دادن يك عده فعاليت ها آمادگي و مهارت قبلي يا فطري دارد. اين گونه خصايص را «غريزه» ناميده اند و براي مشخص شدن آن از ساير انواع رفتار انسان، چند خاصيت را به آن نسبت داده اند از جمله:

× غريزه استعداد طبيعي است كه به يادگيري نياز ندارد.

× غريزه در تمام افراد يك نوع موجود زنده وجود دارد.

× غريزه در مراحل خاص رشد و تكامل ظاهر مي شود.

× غريزه را نمي توان در موجود زنده از بين برد.

× غريزه با تغيير وضع خارجي تغيير پيدا نمي كند.

× غريزه در همان لحظه ظهور از مهارت لازم برخوردار است مثلا بچه كلاغ به همان مهارت مادرش لانه مي سازد.

× هدف غريزه كاملا مشخص است و جنبه زيستي دارد.

ولي بيشتر روان شناسان معاصر به كار بردن اصطلاح « غريزه» را با ويژگي هاي مذكور درست نمي دانند زيرا معتقدند كه:

1- انسان در گذشته زمان توانسته است بسياري از رفتارهاي طبيعي خود را تغيير دهد مثلا مي توانند ارضاي ميل جنسي خود را به تعويق اندازد و حتي گاهي آن ميل را سركوفته كند.

2- به كار بردن يا اصطلاح « غريزه» دليل ضعف در تحقيق و شناخت رفتار آدمي است و روان شناسان معتقد به وجود غرايز عملا تحقيق علمي رفتار انسان را غير ممكن مي دانند.

3- اعتقاد به وجود غريزه سبب مي شود كه رفتار لااقل انسان را كليشه وار و ثابت تصور كنيم و براي ايجاد تغييرات مطلوب در آن نكوشيم. مثلا وقتي بپذيريم كه پرخاشگري و جنگ طلبي در انسان يك نوع غريزه يا رفتار طبيعي است ديگر كوشش براي جلوگيري از خصومت ها و جنگ هاي جهاني بيهوده خواهد بود.

به همين سبب، بيشتر روان شناسان بكار بردن اصطلاح «رفتار خاص نوع» (Species – Specific behavior) را بر اصطلاح عمومي « غريزه» ترجيح مي دهند و آن را رفتاري مي دانند كه پايه زيستي آن بيش از آن كه يادگيري نضج است.

با توجه به اين اختلاف نظرها ما مي توانيم پاسخ ها يا واكنش هاي موجود زنده مخصوصا انسان را به «پاسخ هاي ناآموخته» و «پاسخ هاي آموخته» تقسيم كنيم و اصطلاح « غريزه» را به كار نبريم با در نظر گرفتن اين حقيقت كه تشخيص دقيق پاسخ هاي ناآموخته از پاسخ هاي آموخته بخصوص در بزرگسالان تقريباً غير ممكن است. مثلا غذا خوردن يك كودك نوزاد را مي توان «پاسخ ناآموخته» ناميد ولي غذا خوردن همين كودك حتي در يك سالگي ديگر نمي تواند «پاسخ ناآموخته» به شمار رود. از طرف ديگر، در سال هاي اخير تحقيق و مطالعه در رفتار غريزي به عهده متخصصان «علم عادات» (Ethology) يا «عادت شناسي» واگذار شده است و اينان به تحليل عيني در رفتار حيوان مي پردازند و در تحقيق خود، روش هاي مشاهده و طبقه بندي در جانور شناسي و روش هاي آزمايشي روان شناسي حيواني را به كار مي برند.

رشد و نمو بدني

علاقه كودك به انواع غذاها در دوران خردسالي با علاقه وي در مرحله نوجواني فرق مي كند. توجه كودك به وضع ظاهرش با افزايش سن او تغيير مي يابد. كودك ده ساله مشاغلي را دوست مي دارد ولي همين كه به سن پانزده سالگي مي رسد ديگر به آنها علاقه نشان نمي دهد و ... اين تغييرات را كه در طول گذشت زمان در يك فرد پيدا مي شوند چنانكه ديديم با اصطلاح كلي «رشد و تكامل» (Development) بيان مي نمايند.

از بين تغييرات رشدي در فرد، تغييراتي را به آساني مي توان مشاهده كرد كه در ساختمان بدني وي پيدا مي شوند مثلا به راحتي مي بينيم كه طفل نوزاد به تدريج مي تواند مدتي چشمان خود را باز نگاه دارد (نگاه كند)، وزنش مرتبا زياد مي شود، بر حركات دست ها و پاهايش تسلط پيدا مي كند، مي تواند افراد و اشياي در حال حركت را با چشمانش دنبال كند، مي تواند بنشيند، بايستد، راه برود، بدود، شخصا لباس و كفش بپوشد و ... و پيدايش هر كدام از اين خصايص بدني در رفتار فرد اثر مي گذارد چنانكه به وسيله نشستن و ايستادن و راه رفتن مي تواند آنچه را كه مي خواهد به دست آورد، به وسيله خنده و سخن گفتن مي تواند با اطرافيانش ارتباط برقرار كند، و ... و به همين سبب، در بحث از رشد و تكامل جنبه هاي مختلف انسان ابتدا به مطالعه چگونگي رشد و تكامل بدني او مي پردازند. ولي پيش از بحث در اين موضوع مهم بايد به چند نكته توجه نماييم:

1- منظور از بحث جداگانه درباره چگونگي رشد و نمو بدني اين نيست كه جنبه بدني رفتار با جنبه هاي ديگر آن ارتباط ندارد و يا تن انسان جدا از روان و عقل او است بلكه اين است كه اولا مطالعه يك جنبه آسانتر از مطالعه تمام جنبه ها در آن واحد مي باشد ثانيا مطالعة خصايص بدني آسانتر از بررسي ويژگي هاي رواني است.

2- شناخت چگونگي رشد و نمو بدني ما را با پايه هاي فيزيولوژيك رفتار آشنا مي كند مثلا روشن مي نمايد كه سلسله اعصاب در رفتار چه تاثيري دارد و اگر اختلالي در آن پيدا شود رفتار فرد چه وضعي پيدا خواهد كرد.

3-ضرورت توجه به چگونگي رشد و نمو بدني در شناخت رفتار به ويژه رفتار ناسازگار روشن خواهد شد. مثلا خواهيم ديد كه ممكن است علت بعضي از ناسازگاري هاي فرد نارسايي يا اختلال غده هاي درون ريز او باشد كه تا اين اختلال درمان نشود بهبود ناسازگاري وي ممكن نخواهد شد.

4- چگونگي رشد بدني در ديد و گرايش فرد نسبت به خودش و اين كه ديگران او را چگونه فردي مي بينند بسيار مهم و موثر است مثلا كودكي كه از رشد و نمو سريع بدني بهره مند است بهتر و سريعتر از همسالانش مي تواند كارهايي را انجام بدهد و همين وضع باعث مي شود كه او ارزش خاصي براي خود قايل شود. يا كودكي كه خود را نيرومندتر از همسالانش مي بيند نظر مثبتي نسبت به خود خواهد داشت در صوررتي كه كودك ضعيف، احساس كمبود و حقارت خواهد كرد و اين احساس نيز او را رنج خواهد داد و احتمالا او را به بعضي فعاليت هاي نامطلوب از قبيل حسادت و انتقامجويي وادار خواهد كرد. يا كودك ضعيف خود را به اطاعت از كودك قوي و نيرومند ناچار خواهد ديد. همچنين، رفتار افراد بلند قد با رفتار افراد كوتاه قد يكسان نخواهد بود و نيز افرادي كه داراي نقايص بدني يا عضوي هستند غالبا رفتارشان از اين نقص ها متاثر مي شود. به علاوه، نظر يا ديد و گرايش مردم نسبت به افراد تنومند و نيرومند يا بهره مند از بدن سالم و قوي غير از ديد ايشان نسبت به افراد ضعيف و داراي نقض بدني خواهد بود و شخص خودش، اين نظر و گرايش مردم را نسبت به خود احساس كرده متاثر خواهد شد.

به علاوه، نخستين راه و وسيله كودك براي پي بردن به وجود خود به عنوان شخص يا فرد مستقل از ديگران، بدين اوست و او از طريق فعاليت هاي بدني است كه مي تواند توجه سايرين راجلب كند و خود را نشان دهد مثلا همين كه مي تواند چيزي را از تاقچه اتاق بردارد فورا مادر يا پدرش را صدا مي زند و مي گويد: «نگاه كن، من دستم به تاقچه مي رسد» خلاصه به گفتة لابار (La Barre) زيست شناس معروف: «طبيعت انساني هر شخص از نوع بدني كه او دارد سرچشمه مي گيرد» پس آگاهي از چگونگي رشد و نمو بدني براي شناخت رفتار ضرورت دارد.

اگر بخواهيم خصوصيت بارزي براي روان شناسي علمي جديد ذكر كنيم بايد بگوييم كه براي اين علم، ديگر انسان تركيبي از دو واحد يا جنبه مستقل به نام بدن و روان نيست بلكه واحدي است غير قابل تجزيه. از اين رو، روان شناس معاصر به رفتار فرد توجه دارد كه آن نيز از كل وجود وي سر مي زند. مثلا وقتي ما گريه مي كنيم. تنها اشك چشم نيست كه در چهره ما ظاهر مي شود و يك امر بدني است بلكه تمام وجود ما ناراحت است و همين طور است در خنده.

همين يافته روان شناسي نيز معلم را به يك اصل مهم متوجه مي نمايد و آن اين كه وي بايد در تمامي فعاليت هاي درسي خويش به كل وجود فرد فرد دانش آموزان توجه داشته باشد و هرگز تصور نكند كه بعضي از فعاليت هاي وي در بدن دانش آموز و بعضي در روان او تاثير مي گذارد بلكه كيفيت رفتار معلم در كيفيت رفتار دانش آموز موثر واقع مي شود. به همين سبب، انتخاب و تربيت معلم را از حساسترين امور يك جامعه مي شمارند و غفلت يا مسامحه در آن را خطر بزرگي براي جامعه انسان مي دانند.

دوره رشد و نمو بدني

سرعت رشد و نمو بدني به اختلاف سن كودك و ماه هاي سال مختلف مي شود بدين جهت، رشد بدني را به دو دوره عمومي و سالي تقسيم مي كنند:

الف دوره عمومي رشد بدني. شامل سرعت رشد و نمو بدن در تمام مراحل زندگي است كه ابتدا به سرعت شروع شده سپس كند مي شود بعد دوران بلوغ باز همان سرعت قبلي را پيش مي گيرد و هنگام جواني و نضج كامل، نيروهاي بدني متعادل مي شوند، و در مرحله پيري رو به ضعف و انحطاط مي گذارند.

ب دوره سالي .  دوره رشد قد تقريباً در نصف اول سال، سريع و در نصف دوم، كند مي شود ولي رشد وزن عكس آن است يعني در نصف اول سال، كند و در نيمه دوم سريع مي شود.

چگونگي رشد و نمو بدني

رشد و نمو دستگاه ها و اعضاي گوناگون بدن در مرحله پيش از تولد با نظم خاصي انجام مي گيرد ولي بعد از تولد ميان آن ها اختلاف هايي پيدا مي شوند بدين معنا كه هر يك از آن اعضا بعد از تولد راه مخصوصي براي رشد و تكامل در پيش مي گيرد كه از كيفيت رشد ساير عضوها متفاوت و ممتاز است ولي اين اختلاف، موجب ناپيوستگي ميان آن ها نمي شود.

همچنين، اعضاي بدن انسان در مرحله طفوليت به نسبت هاي مختلف رشد و نمو مي كنند و در اين رشد و نمو از عوامل زيادي متاثر مي شوند چنانكه استخوان بندي، دندان ها، دستگاه عصبي، و عضلات رشد و نمو مي كنند در حالي كه رشد و نمو قد و وزن با سن زماني يا شناسنامه يي Chronlogical) يا CA) ارتباط دارد و به تدريج و با افزايش آن، رشد و نمو مي كنند به همين سبب است كه قد و وزن هميشه با سن مقايسه مي شوند. به عبارت ديگر، تمام بدن يك جا و ناگهاني رشد و نمو نمي كند بلكه هر قسمت از دستگاه هاي بدني رشد خاصي دارد. از طرف ديگر، مغز و دستگاه عصبي در سال هاي اول به سرعت رشد مي كنند و در حدود 16 سالگي به نضج مي رسند چنانكه مغز كودك در 2 سالگي 75 درصد وزن مغز بزرگسالان را دارد و در 6 سالگي وزن مغز به 90 درصد مغز بزرگسالان مي رسد. بدن به صورت كلي، به سرعت تا 5 سالگي و بعضا كمي سريعتر تا 12 سالگي نمو مي كند. بعد از سن بلوغ، آخرين جريان رشد و نمو بدن است كه در حدود 20 سالگي به اوج خود مي رسد.

رشد قد و وزن

وضع رشد بدني يك فرد را در چگونگي رشد و نمو قد و وزن او به آساني مي توان مشاهده كرد. قد بچه نوزاد عادي به طور متوسط در حدود 50 سانتي متر است. در يك سالگي به حدود 74، در پايان دو سالگي به 84 و در پايان سه سالگي به 91 سانتي متر مي رسد و تا شش سالگي هر سال در حدود 7 سانتي متر و از اين به بعد تا دوران بلوغ هر سال در حدود 5 سانتي متر بر قد كودك افزوده مي شود.

ميزان قد انسان برحسب اختلاف عاملهاي وراثت، محيط، و جنس (دختر و پسر بودن) فرق مي كند. چنانكه حد متوسط قد پسران تا دوره بلوغ بيش از حد متوسط قد دختران مي باشد ولي در دوران بلوغ دختران بر پسران سبقيت مي كنند. سپس مانند سابق، تعادل برقرار شده به تدريج پيش افتاده پسران آغاز مي شود.

وزن بچه نوزاد عادي به طور متوسط در حدود 3 كيلوگرم است و وزن پسر هميشه كمي بيشتز از وزن دختر است كه اين تفاوت تا دوران بلوغ ثابت مي ماند. در سال اول زندگي وزن كودك به سرعت افزايش پيدا مي كند به طوري كه در پايان چهار ماهگي 6 كيلوگرم مي شود و آخر يك سالگي به 9 كيلوگرم مي رسد و در پايان دو سالگي كودك در حدود 12 كيلوگرم وزن خواهد داشت. سپس از اين سرعت كاسته مي شود و هر سال تقريباً 2 كيلوگرم بر وزن كودك افزوده مي شود و اين افزايش وزن تا دوران بلوغ به همين قرار خواهد بود وزن كودك از چگونگي غذا، استراحت، فعاليت، قد، سن، جنس، شرايط زندگي، و ساختمان بدن متاثر مي شود:

در رشد و نمو بدني چند اصل مشاهده مي شود از اين قرار:

1- ميزان و نسبت رشد و نمو براي هر دو جنس در دوره پيش از مدرسه (كودكستاني) به بيشترين درجه مي رسد.

2- رشد قد دختران در دوران بلوغ سريعتر از پسران است ولي از آن دوره به بعد پسران برتري پيدا مي كنند.

3- قد مرد متوسط در حدود 10 تا 12 سانتي متر از قد وزن متوسط بلندتر است.

تاثير نقص هاي بدني در رفتار فرد

نقص هاي بدني ممكن است نتيجه عوامل موروثي باشند، يا در اثر حادثه يي پيش از تولد و در جريان تولد و بعد از تولد پيدا شوند، و يا معلول عوامل روان شناسي يي باشند. علت عمومي نقص هاي بدني اساسا طبيعي است ولي با اين وجود، بعضي از آن ها پايه رواني دارند. مثلا لكنت زبان از جمله نقص هاي بدني است كه غالبا علت رواني دارد و اشخاصي كه داراي اين نقص هستند معمولاً هنگامي دچار لكنت مي شوند كه اضطراب دارند، وحشتزده هستند، و يا غم و اندوه شديدي بر آن ها مستولي شده است.

تاثير نقص هاي بدني روي فرد به نوع نقص، زمان پيدايش آن، نظر ديگران نسبت به آن، و ديد فرد نسبت به خود بستگي دارد. مثلا تاثير فلج بودن در روي فرد بيش از اين است كه او يك انگشت كم داشته باشد. همچنين، اگر نقص بدني در اوايل زندگي پيدا شود شخص فرصت زيادي براي سازگاري خواهد داشت و اثر آن به اندازة تاثير نقصي كه در دوران نوجواني پيدا مي شود نخواهد بود.

هر گاه مردم اين نقص بدني را مهم ندانند و نسبت به آن بي توجه يا كم توجه باشند در ديد فرد نسبت به خود موثر واقع شده كمتر احساس نقص و كمبود خواهد كرد. مهمتر از همة اين عامل ها نظر و گرايش خود فرد نسبت به آن نقص است. شايد نقص بسيارجزيي مثلا بزرگي يا كوچكي بيني به نظر يك شخص نقص بسيار مهمي باشد كه در اين صورت، تاثير آشكاري روي سازگاري روان شناس يي شخص خواهد گذاشت.

البته نبايد فراموش كرد كه گرايش هر فرد نسبت به خويشتن بيشتر به چگونگي واكنش ديگران به او بستگي دارد. گرايش و رفتار والدين، برادران و خواهران، همبازي ها، و معلمان اثر زيادي روي گرايش فرد نسبت به نقص خواهد داشت. مثلا اگر والدين لكنت زبان را عيب و نقص مهمي تصور كنند و براي پوشاندن اين نقص در فرزند خود او را از برخوردهاي اجتماعي باز دارند اين رفتار ايشان سبب خواهد شد كه كودك آن نقص را بسيار مهم تلقي كند و اين نيز ناكامي هاي فراواني را براي او بار خواهد آورد. به همين سبب، اطرافيان فردي كه داراي نقص عضوي است بايد از مهم جلوه دادن آن خودداري كنند و به ياد داشته باشند كه اثر نامطلوب نقص بدني يا عضوي بسيار كمتر از اثر نظر و رفتار ايشان يا آن فرد مي باشد. فرد ناقص به فرصت هاي زيادي نيازمند است كه بتواند در بعضي موارد موفقيت كسب كند و عملا دريابد كه او با وجود داشتن نقص عضوي يا بدني مي تواند در موارد زيادي توفيق يابد.

رشد حركتي

منظور از رشد حركتي قدر كنترل عضلات است كه براي فرد بسيار اهميت دارد. رشد حركتي به بهداشت بدني و رواني، زندگي اجتماعي، و رشد و تكامل خود شناسي فرد بستگي دارد بدين معنا كه كودك سالم از رشد حركتي طبيعي برخوردار خواهد بود. زندگي در ميان جمعي كه فعاليت و جنب و جوش ك ودكانه را براي كودك ضروري مي دانند و فرصت هاي حركات بدني مختلف براي او فراهم مي كنند سبب مي شود كه رشد حركتي كودك طبيعي و سريع انجام گيرد. همچنين، كودك وقتي در فعايت هاي بدني خود موفق شود نسبت به خود گرايش مثبت يا نظر مساعد پيدا خواهد كرد. از طرف ديگر، رشد و تكامل حركتي كودك را در بهره مندي از سلامت بدني و رواني، گسترش ارتباط هاي اجتماعي، و احساس موفقيت و خودشناسي سالم بسيار كمك مي كند چنانكه هاويگهرست مي گويد: «گسترش دايره خويشتن فهمي يا خودشناسي كودك به مهارت هايي بستگي دارد كه وي در دوران طفوليت كسب مي كند همچنانكه خودپذيري او تا حدي از توانايي او به درك اشكال گوناگون دنياي خارج از خود سرچشمه مي گيرد ... هنگامي كه كودك در يك فعاليت گروهي شركت مي كند مهارت هاي خاص و تجارب معيني پيدا مي كند، فرصت مي يابد كه مهارت هاي خود را در برابر همسالانش بسنجد و چگونگي واكنش همسالان نسبت به مهارت هاي وي بر خودشناسي او مي افزايد.»

رشد حركتي در مراحل مختلف زندگي به فرد كمك مي كند كه خود را به عنوان يك شخص مستقل بشناسد و بپذيرد. كودك خردسال وقتي احساس استقلال مي كند كه ياد مي گيرد كارهايي براي خودش انجام دهد مثلا شخصا كفش ها و لباس هايش را بپوشد و اسباب بازيهايش را جابجا كند.

رشد حركتي از لحاظ رشد اجتماعي نيز بسار مهم است. زندگي بچه نوزاد به ديگران بستگي دارد ولي او نمي تواند به سوي ديگران برود بايد ديگران به سوي او بيايند. همين كه به تدريج مي تواند بر اعضاي مختلف بدنش مسلط شود و عضلانش را تحت كنترل در آورد مي تواند بنشيند، بايستد، راه برود و سرانجام بدود و بدين وسيله روابط بين خود و ديگران را گسترش دهد.

رشد مهارت هاي حركتي به كودك امكان مي دهد كه با اشخاص، حوادث، اشيا و اوضاع مختلف زيادي برخورد كنند و بر تجاربش بيفزايد.

رشد حركتي در «خود پنداري» (Selfconcept) يا تصور فرد از خود نيز بسيار موثر است. هر گاه رشد حركتي فرد كند باشد ممكن است چنين تصور كند كه او در سطح پايين تر از همسالانش قرار دارد و در نتيجه نمي تواد در بازي ها و فعاليت هاي آن ها شركت كند. همين ديد و تصور او از خودش تاثير زيادي در رفتار او دارد زيرا مهمترين عامل موثر در ديد فرد نسبت به خويشتن اين است كه او خود را چگونه مي بيند نه اين كه ديگران او را چگونه مي بينند. او آن چنان واكنش نشان مي دهد كه فكر مي كنند ديگران او را مي بينند اگر چه چگونگي رفتار ديگران با فرد در تشكيل تصور او از خويشتن (خودشناسي يا خودپنداري) موثر است، هر گاه بين اعتقاد فرد دربارة ديد ديگران نسبت به او و شيوة رفتار عملي شان با او اختلاف و تناقص پيدا شود وي ناكام خواهد شد. مثلا شخصي چنين تصور كند كه ديگران او را آدم فهميده اي مي دانند ولي ببيند كه عملا با او مانند يك آدم كم فهم رفتار مي كنند ناكام مي شود. شايد علت عمده بيشتر ناكامي هاي ما همين تصور هاي نادرست دربارة خودمان باشد. يكي از هدف هاي اساسي تربيت اين است كه افراد را در پيدايش خودپنداري درست و واقعي كمك كند يعني ايشان بتوانند خود را درست بشناسند و به محاسن و معايب واقعي خود عملا پي ببرند. مثلا كودك ياد بگيرد كه او نمي تواند برتري داشته باشد، او ناچار است از ديگران كمك بگيرد، تجاربش را افزايش دهد، به ديگران كمك كند و گاهي خواسته ها يا تمايلات خويش را سركوب كند.

مطالعه رشد و تكامل حركتي در كودكان و نوجوانان نشان مي دهد كه:

× رشد حركتي از اصول رشد و نمو پيروي مي كند.

× رشد و تكامل مهارت هاي حركتي در دوره دبستاني از عامل هاي بيشتر مخصوصا نضج و تمرين متاثر مي شود.

× رشد مهارت هاي حركتي در كو دكان علاوه بر نضج به فعاليت هاي حركتي نيز بستگي دارد.

× رشد حركتي پسر و دختر تا دوره بلوغ چندان با هم فرق ندارد ليكن بعد از اين مرحله، پسران بر دختران برتر مي شوند.

× رشد و تكامل حركتي از وضع و بهداشت بدني، هوش، فشار عاطفي، و محيط كودك متاثر مي شود.

رشد و تكامل ذهني

يكي ديگر از جنبه هاي اساسي رشد و تكامل انسان رشد استعدادهاي ذهني فرد است و از اين لحاظ بيشتر اهميت دارد كه در رشد و تكامل كلي فرد اثر مي گذارد. در بخث از رشد و تكامل ذهني به افزايش و كاهش ويژگي ها و استعدادهايي كه وضع هوشي فرد را نشان مي دهند توجه داريم.

در ماطلعه رشدذهني با چند مشكل مواجه مي شويم: يكي اين كه تعيين ويژگي هاي ذهني يا عقلي خاص در بچه هاي نوزاد و خردسال بسار دشوار است و وقتي هوش آن ها را اندازه مي گيرم در واقع استعدادهاي حركتي آن ها را مي سنجيم كه همبستگي كم ولي مثبت با وضع هوشي فرد در آينده دارند. مشكل ديگر، سنجش استعدادهاي ذهني و وسايل اندازه گيري آن هاست بدين معنا كه استعدادهاي ذهني چنان با هم در آميخته و پيچيده هستند كه نمي توان دقيقا آن ها را اندازه گرفت. از طرف ديگر از به كار بردن تست هاي هوشي متفاوت نتايج مختلف به دست مي آيند. مشكل سوم اين است كه خود روان شناسان در تعريف هوش و اعتبار تست هاي هوشي اختلاف نظر دارند مثلا بعضي از ايشان معتقدند كه هوش فرد ثابت است و بعضي ديگر آن را تابع وضع محيط مي دانند.

وقتي در روان شناسي از «عقل» يا «ذهن» (Mind) سخن مي گوييم منظورمان مجموع متشكل اعمال رواني است كه فرد را براي واكنش نشان دادن به محيط و سازگاري با آن قادر مي سازند. پس وقتي مي انديشيم، استدلال مي كنيم، مسئله اي را مورد تجزيه و تحليل قرار مي دهيم، پيش بيني مي كنيم، و ...  به فعاليت عقي يا ذهني مي پردازيم و هر كدام از اين قبيل اعمالي را كه معمولاً از عضو مشخصي در بدن سر نمي زنند «استعداد ذهني» مي نامند.

نخستين استعداد ذهني كه در بچه ظاهر مي شود حفظ كردن آثار محرك هاي خارجي است بدين معنا كه كودك صورت هاي معيني را از قبيل صورت والدين خود كه موجب ارضاي نيازهاي او مي شوند ياد مي گيرد و در ذهن خود نگاه مي دارد و يادگيري نقش بسيار مهمي در رشد و تكامل كودك مخصوصا رشد ذهني دارد.

بعضي از استعدادهاي ذهني در درون فرد هستند ولي در رفتار او ظاهر نمي شوند زيرا هنوز فرد رشد و نمو بدني لازم براي نشان دادن آن ها را پيدا نكرده است مثلا استعداد ذهني براي حل اين مسئله كه از جايي به جاي ديگر برود و از راه ديگر به همان جاي اول برگردد در بچه مشاهده نمي شود زيرا هنوز او به هيچ گونه راه رفتن قادر نيست.

نكات زير ما را در شناخت چگونگي رشد و تكامل استعدادهاي ذهني بيشتر راهنمايي مي نمايند:

1- استعداد يا توانش گويايي تا اوايل سي سالگي افزايش مي يابد هر چند كه سعرت آن از بيست سالگي به بعد كمتر مي شود.

2- ادراك روابط مكاني (Spatial) در اوايل بيست سالگي به كندي انجام مي گيرد و در اوايل سي سالگي كاهش مي يابد.

3- استعداد استدلال در اوايل بيست سالگي كاهش خود را آغاز مي كند.

4- استعداد شمارش يا عددي تا اواسط چهل سالگي افزايش دارد و پس از آن كاهش پيدا مي كند.

5- استعداد خواندن يا رواني كلمات تا اوايل سي سالگي در حال افزايش است، چند سالي هم حالت نوسان (بالا و پايين شدن) دارد و از اين به بعد تا اوايل چهل سالگي كاهش مداوم خود را آغاز مي كند.

افزايش و كاهش ميزان و سطح استعدهاي ذهني برحسب هوش فرد فرق مي كنند بدين ترتيب، آن هايي كه از لحاظ هوشي بالاتر از متوسط هستند رشد و تكامل استعداد هاي ذهني سريعتري دارند و افزايش استعدادهاي آن ها سريعتر از افراد متوسط خواهد بود و ديرتر از آن ها متوقف خواهد شد. در افرادي كه هوش پايين تر از متوسط دارند رشد و تكامل استعدادهاي ذهني به كندي انجام مي گيرد و زودتر متوقف مي شود و سريعتر كاهش مي يابد.

البته اين بدان معنا نيست كه اشخاص سالمند كمتر از آنچه در دوران كودكي و نوجواني و جواني مي دانستند مي دانند بلكه منظور از كاهش اين است كه آمادگي براي يادگيري و سرعت انجام دادن كارها كم مي شود. روي هم رفته رشد و تكامل هوشي در اشخاص متوسط تا حدود بيست سالگي افزايش دارد، در اوايل سي سالگي كاهش ان به كندي آغاز مي شود و سپس تا حدود شصت سالگي كاهش آن بسيار سريع مي شود. نبايد فراموش كرد كه اين وضع در همه مردم يكسان نيست و از تفاوت هاي فردي آن ها متاثر مي شود و چنانكه بالاتر اشاره شد كاهش استعدادهاي ذهني در افراد كم هوش زودتر و سريعتر از افراد تيز هوش و متوسط انجام مي گيرد.

رشد و تكامل عاطفي

در بحث از رشد و تكامل عاطفي به اين رفتار فرد توجه داريم كه چگونه متاثر مي شود و تاثر خود را چگونه اظهار نمايد و نيز آگاهي وي از اين كه چه چيز برايش خوشايند يا ناخوشايند است و چه موقع بايد ملايم يا خشن باشد.

هيجان ها و عواطف را همگي داريم و انواع و چگونگي آن ها در زندگي اجتماعي ما و اين كه با خود و ديگران چگونه سازگاري كنيم نقش بسيار مهمي ايفا مي كنند. شخصي كه زندگي او تحت سلطه عواطف ناخوشايند قرار دارد شخص بدبختي خواهد شد و اشخاصي كه از عواطف خوشايندي بيشتري بهره مندند داراي يك زندگي نسبتاً خوشبختي خواهند بود

همان اندازه كه نوع هيجان ها و عواطف شخص اهميت دارند شيوه هاي بيان و اظهار و كاربرد آنها نيز مهم هستند. بدين معنا كه دو نفر ممكن است يك نوع هيجان ياعاطفه نسبت به چيزي يا شخصي داشته باشند ولي يكي از آن ها خود را كنترل مي كند و با شيوه مورد قبول جامعه واكنش نشان مي دهد در صورتي كه ديگري به كلي خود را مي بازد. مثلا دو نفر دانش آموز نسبت به يك معلم عصباني مي شوند يكي عصبانيت خود را به شيوه كلامي اظهار مي نمايد و از معلم گله مي كند در حالي كه ديگري اثاث مدرسه يا واسيل آموزشي را مي شكند.

در اين كه هنگام تولد چه نوع عواطفي در نوزاد وجود دارند بين روان شناسان اختلاف نظر هست ولي آزمايش هاي روان شناسان معاصر ثابت كردند كه عواطف خاصي را نمي توان در بچه نوزاد تعيين و مشخص كرد و تنها عاطفه قابل تشخيص يك حالت عمومي هيجان است كه به صورت فشار و ناراحتي و لذت بردن، اندكي پس از تولد ظاهر مي شود. احساس لذت و الم در پايان سه ماهگي ظاهر مي شود كه اولي را در آرامش و خنده نوزاد و دومي را در تنش عضوي و گريه او مي توان مشاهده كرد. در شش ماهگي ترس، نفرت، و خشم ظاهر مي شوند و در پايان يك سالگي خودنمايي و جلب توجه آشكار مي شوند.

وقتي كودكان خردسال خشمگين مي شوند رفتار پرخاشگري يا عداوت از خود نشان مي دهند. به تدريج كه بزرگ مي شوند به زودي ياد مي گيرند كه اظهار خشم خود به صورت پرخاشگري مورد پسند اطرافيان نيست از اين رو حالت خشم خود را به صويت قيافه گرفته و گلايه كلامي ظاهر مي نمايند و نيز ياد مي گيرند كه چگونه عواطف خود را در مواقع لازم كنترل بكنند.

در ميان سالي مردان كمتر از دوران قبلي پرخاشگر و كينه توز مي شوند كه علت آن را  مي توان كاهش نيروي بدني دانست كه ايشان كمتر مي توانند از خود دفاع بدني كنند. در دوران سالمندي و كهولت، عواطف شخص مانند دوران كودكي بيشتر به خودش مربوط مي شوند يعني خود او «محور» عواطف خويش مي شود و بر پايه خوشايندي يا ناخوشايندي خود دربارة ديگران و امور مختلف داوري ميكند.

آيا عواطف آموخته اند؟

اين پرسشي است كه در بحث از هيجان ها و عواطف پيش مي آيد. سال ها چنين تصور مي شد كه عواطف فطري هستند  و يا هنگام تولد وجود دارند و اين عواطف را ترس، خشم، و محبت مي دانستند. ترس را مي توان به وسيله صداي بلند ناگهاني يا تنها و بي سرپرست گذاشتن نوزاد ايجاد كرد، جلوگيري از حركات بدن باعث بروز خشم نوزاد مي شود و ناز و نوازش نوزاد، محبت را در او ايجاد ميكند ولي بررسي هاي جديد متخصصان نشان دادند در نوزاد هيچگونه عاطفه مشخصي را نمي توان شناخت.

يكي از بهترين آزمايش ها دربارة عواطف فطري يا ذاتي آزمايشي است كه واتسن انجام داد. اين روان شناس كودكي را كه آلبرت (Albert) نام داشت برگزيد. آلبرت در شيرخوارگاه بيمارستاني كه مادرش كار مي كرد تربيت مي دش و زندگي او بيش از غالب پچه ها تحت حمايت و محدود بوداز اين رو، كمتر از ساير بچه ها فرصت داشت كه عواطف گوناگون را ياد بگيرد.

واتسن براي آزمايش خود درباره ايجاد و از بين بردن ترس در آلبرت ابتدا يك عده اشيا را در اختيار وي قرار داد كه يكي از آنها يك موش سفيد بود. آلبرت كوچولو نسبت به هيچ يك از آن اشيا حتي موش سفيد واكنش ترس فطري نشان نداد. در مرحله بعد هر وقت آلبرت خواست به موش سفيد دست بزند واتسن صداي بلند ناگهاني ايجاد كرد كه موجب ترس آلبرت شد و اين روش را چند بار هر وقت آلبرت مي خواست به موش سفيد نزديك شده دست بزند. تكرار كرد و او واكنش ترس نشان داد. در نتيجه آلبرت ياد گرفته كه صداي ناگهاني بلند با موش سفيد همراه است. اين مثال به روشني نشان ميدهد كه يك عاطفه چگونه آموخته مي شود به تدريج ترس از موش سفيد در آلبرت چنان تقويت شد كه او نه تنها از اين حيوان مي ترسيد بلكه هر اسباب بازي به شكل موش سفيد موجب وحشت او مي شد. به عبارت ديگر، آلبرت ترس از موش سفيد را به ساير اشيا نيز عموميت دارد.

واتسن بعد از اين وضع، آزمايش خود را دربارة چگونگي از بين بردن ترس از موش سفيد را در آلبرت كوچولو انجام داد و موفق شد به تدريج در اثر همراه ساختن موش سفيد با چيزهاي مورد علاقه آلبرت مانند شيريني اين ترس را از بين برد و آلبر ت باز مانند گذشته با موش سفيد بازي كند.

 غالبا اتفاق مي افتد كه ما چيزي يا شخصي را دوست نمي داريم ولي نمي دانيم چرا. مثلا يكي زا اشخاص سبيلدار نفرت دارد يا از ديدن آن ها ناراحت مي شود، مي توان علت اين حالت را چنين توجيه كرد كه او تجربه قبلي ناخوشايندي با كسي كه سبيل داشته است دارد و اين تجربه تلخ را به تدريج در اثر گذشت زمان به تمام اشخاص همانند او تعميم داده است. شايد علت تعصب نژادي در ميان بعضي از جوامع بشري همين باشد.

از آنچه گفتيم روشن مي شود كه احتمالا همه عواطف ما آموخته هستند ولي بايد به خاطر داشت كه همه آنها منحصرا نتيجه تجارب شخصي فرد نمي باشد. چه بسا عواطفي كه شخص در اثر تقليد از رفتار ديگران و پذيرش گرايش هاي آن ها آموخته است و به اندازه عواطفي كه از طريق تجربه شخص آموخته شده اند قوي مي باشند. مثلا علاقه يا نفرت ما نسبت به بسياري از غذاها نتيجه يادگيري از طريق تقليد است چنانكه وقتي در محيطي قرار مي گيرم كه مردم غذاي مورد نفرت ما را مي خورند ما نيز به خوردن آن راغب مي شويم. ماهيجانها و عواطف خود را از اطرافيان: والدين، برادران و خواهران، دوستان، و معلمان ياد مي گيريم.

عواطف مشترك

بعضي از عواطف در همه مردم وجود دارند از قبيل: ترس، محبت، اضطراب، غم واندوه، خشم، و حسادت ولي ميزان و عوامل آن ها در همه مردم يكسان نيستند مثلا بعضي از گربه، برخي از بيماري، و گروهي از زلزله و .... مي ترسند، همچنين ترس در بعضي از مردم نسبت به يك عامل معين (مثلا بيماري) شديد و در برخي ضعيف است. به عبارت ديگر، سن، تجربه، هوش، و محيط تربيتي فرد در ميزان و عوامل محرك عواطف و شيوه اظهار آن ها موثرند. مثلا بچه ابتدا از هيچ چيز نمي ترسد ولي به تدريج كه بر سن او افزوده مي شود و رشد ذهني او افزايش مي يابد به طوري كه مي تواند عوامل يا منابع خطر را بشناسد ازيك عده چيزها و اوضاع خاص مي ترسد، در دوران قبل از نوجواني، كودك ترس تعميم يافته زيادي دارد كه به صورت غم و اضطراب ظاهر مي شود.

همين كه به سن بلوغ مي رسد و با مسائل مختلف زندگي مواجه مي شود عوامل ترس او تغيير مي يابند مثلا از اين كه مسكن است در ادامه تحصيل يا موفقيت در امتحانات ورودي دانشگاه ناكام شود مي ترسد. همچنين، بچه هاي تيز هوش از عواملي مي ترسند كه در بچه هاي كودن موثر نيستند و نيز بچه ها در ميزان و عوامل محرك عاطفي و شيوه ميان آن ها بيش از همه تحت تاثير والدين خود قرار مي گيرند مثلا دختر مادري كه از موش مي ترسد به احتمال زياد از موش خواهد ترسد و اگر اين ترس در مادر شديد باشد احتمالا در دختر او نيز به صورت شديد (البته در مقايسه با دختران ديگر) ظاهر خواهد شد و اگر اين مادر هنگام ترس فرار كند (شيوه بيان عاطفه) دخترش نيز احتمالا همين شيوع را به كار خواهد بست.

رشد و تكامل اجتماعي

منظور از رشد و تكامل اجتماعي اين است كه فرد ياد بگيرد در يك اجتماع يا فرهنگ زندگي كند، با ديگران همكاري بكند و مسئوليت هايي را بعهده بگيرد. اجتماعي شدن مستلزم اين است كه شخص از ارضاي بعضي از احتياجات ياخواسته هاي خود صرف نظر كند و كارهايي را انجام دهد كه خود نمي خواهد. همچنين، يك فرد وقتي قابليت زندگي اجتماعي را پيدا مي كند كه بتواند با ديگران گرد آيد زيرا تمام عادت هاي فرهنگي، آداب و رسوم، و آنچه را كه در جامعه، خوب يا بد است از ايشان ياد مي گيرد. به همين سبب، وقتي از «تربيت اجتماعي» سخن مي گوييم منظورمان اين است كه به كودك قدرت بدهيم كه با ديگران همكاري كند، بتواند آنچه را كه نمي داند از مردم ياد بگيرد، بتواند بعضي از ناكامي ها را كه زندگي اجتماعي براي او ايجاد مي كند تحمل نمايد يا ارضاي بعضي از خواسته هاي خويش را براي صلاح جامعه به تعويق بيندازد، بتواند آداب و رسوم يا به اصطلاح ميراث هاي فرهنگي جامعه را رعايت كند، يك عده مسئوليت هاي اجتماعي رابعهده بگيرد، و سرانجام براي جامعه خود عضو مفيد و موثري باشد.

رفتار احتماعي در حدود دو ماهگي در كودك ظاهر مي شود. كودك وقتي تنها مي ماند و بزرگسالي او را ترك مي گويد گريه مي كند و همين كه مي بيند برگشت مي خندد. كودك در كمتر از يك سالگي به حضور يك كودك ديگر متوجه مي شود ولي معمولاً زودتر از سي ماهگي بين آن دو ارتباط متقابل برقرار نمي شود.

به عبارت ديگر، بچه با بزرگتر از خود مانند والدين يا برادران و خواهران و گاهي كودكان بزرگسال رابطه برقرار مي كند ولي هنوز از برقراري رابطه با بچه همسالش قبل از سي ماهگي عاجز است.

از جمله ويژگي هاي اجتماعي كودكان در سنين پيش از مدرسه دو ويژگي آشكارند كه عبارتند از: تسلط و اطاعا. براي تعيين اين كه كدام يك از كودكان مسلط و فرمانده يا مطيع و فرمانبر است بايد رفتار او را درگروه مشاهده كرد زيرا وقتي اعضاي يك گروه عوض مي شوند و اعضاي تازه يي وارد مي وند بعضي از كودكاني هم كه قبلا فرمانبر و مطيع بودند افراد فرمانده و مسلط مي شوند.

كودك در دورة پيش از مدرسه در برقراري ارتبا با بزرگسالان سه مرحله طي مي كند:

1- مرحله وابستگي

2- مرحله ايستادگي يا مقاومت

3- مرحله همكاري.

كودك در نخستين سال زندگي وابستگي خود را به بزرگسالان مي پذيرد. در دو سالگي به مرحله مقاومت مي رسد و عليه معيارهاي بزرگسالان قيام مي كند و در اين مرحله است كه عبارت هايي از قبيل «من، مرا، مال من، خودم» يا «بگذاريد من خودم بكنم» يا «خودم خواهم كرد» يا «خودم مي توانم» و ... از كودك مي شنويم. اين مرحله از رشد اجتماعي كودك وقتي آغاز مي شود كه او به واقعيت استقلال خود از ديگران پي مي برد و در مي يابد كه خود داراي حقوق و امتيازاتي مي باشد. به همين سبب، اين دوره از زندگي دوره سخت و دشواري است براي اين كه كودك بايد يادبگيرد كه هر چند داراي حقوق ويژه اي است ولي ناچار است حدودي را در رفتارش قايل باشد و بعضي از معيارها را رعايت كند. در مرحله سوم، كودك بيشتر به صورت يك همكار و دوست در مي آيد و حدود تحصيلي از طرف بزرگسالان را مي پذيرد.

كودك نخستين ارتباط اجتماعي خود را با مادر سپس پدر و بعد با برادران و خواهران آغاز مي كند، به تدريج كه بر سن او افزوده مي شود مي تواند با كودكان ديگر رابطه اجتماعي برقرار كند. همين كه وارد مدرسه مي شود با افكار و گرايش هايي مواجه مي گردد كه با آموخته هاي قبيل وي متناقضند، با اشخاصي برخورد مي كند كه او را نمي شناسند، بزرگسالاني به عنوان معلم و مدير و خدمتگزار جانشين والدين او مي شوند بدون اين كه او را مانند ايشان بشناسد و بپذيرند، و نيز ناچار مي شود هر روز مدت زيادي خانه اش را ترك كند. كودك وقتي وارد مدرسه مي شود و مي تواند به تدريج با اولياي مدرسه و همكلاسانش ارتباط برقرار كند، ديگر معيارهاي خانوادگي را مانند گذشته محترم نمي شمارد و خود را با معيارهاي همسالانش سازگار مي نمايد. اين رفتار در كودك در دوره نوجواني به بيشترين حد مي رسد.

كودك در دوران اول طفوليت (تا حدود 7 و 8 سالگي) در انتخاب همبازي به جنس (پسر و دختر بودن) توجه ندارد و بار هر دو جنس به راحتي بازي مي كند. بعد ازاين سن، كودك همجنس خود را ترجيح مي دهد يعني دختر علاقمند مي شود با دختر بازي كند و پسر با پسر.

مباني روان شناسي رشد

دورة شيرخوارگي

دورة اول زندگي يا دورة شيرخوارگي، از لحظة تولد آغاز مي شود و تا دو سالگي ادامه مي يابد. نوزاد در لحظة تولد، بايد رشد جسمي و عصبي كافي داشته باشد تا بتواند در برابر عوامل بيروني نظير سرما، گرما، و فشار ايستادگي كند و زنده بماند. در اين دوره، به تدريج دندان در مي آيد، راه رفتن و صحبت كردن شروع مي شود و در نتيجه، كودك يا محيط ارتباط مطلوبي برقرار مي سازد، در اين فصل، خصوصيات كودك در دورة اول كودكي مورد بحث قرار مي گيرد.

وابستگي فيزيولوژيك نوزاد به مادر، در لحظة تولد به پايان مي رسد و به تدريج زندگي مستقل را آغاز مي كند. نوزاد پس از تولد، بايد نقش فعالي را در تامين نيازهايش ايفا كند؛ در غير اين صورت، ادامة زندگي برايش امكان پذير نخواهد بود. به هنگام تولد، نوزادان در زمينه هاي متعدد از جمله حسي حركتي، تفاوت هايي دارند كه با گذشت زمان، اين تفاوت ها مشخص تر مي گردند.

حواس بينايي، شنوايي، لامسه، بويايي، و چشائي نوزاد، در برابر محرك هاي گوناگون كم و بيش فعال است و در صورت كفايت شدت و ميزان محرك، پاسخ مناسب بوجود مي آيد. شدت و ميزان محرك براي ايجاد پاسخ در نوزادان، تفاوت دارد. به عنوان نمونه، ممكن است محركي، كودكي را بگرياند و همان محرك بر كودك ديگر تاثيري نگذارد. در زمينة حركات نيز نوزادان با يكديگر تفاوت دارند. در بعضي نوزادان، حركات دست و پا سريع و در برخي ديگر، كند است. برخي نوزادان، در خواب بي تابي مي كند و عده اي ديگر، به راحتي مي خوابند. جنسيت در شدت و ميزان حركات، موثر است و پسران معمولاً فعال تر از دختران هستند.

گفتيم نوزاد، به خاطر زنده ماندن بايد بتواند مقداري از نيازهاي جسمي خود از جمله تنفس، تنظيم حرارت بدن، خواب و استراحت، دفع مواد زايد، و تغذيه را بر آورده سازد.برخي از اين نيازها خود به خود، ارضاء مي شوند و تعدادي از آنها با كمك به ديگران برآورده مي گردند.

بين نوزاداني كه تازه متولد مي شوند، تنفس نامنظم كه بر اثر ضعف دستگاه تنفسي پيش مي آيد، عادي محسوب مي گردد كه پس از چند روز منظم مي شود. تنفس همراه با صدا، اگر به طور ناگهاني آغاز شود احتمالا نشانه اي از خروسك، تنگي نفس، و عفونت دستگاه تنفسي است و مراقبت هاي فوري پزشكي ضرورت دارد.

محيط رحم، درجة حرارت نسبتاً ثابتي را براي جنين فراهم مي آورد؛ در حالي كه نوزاد در محيطي قرار مي گيرد كه درجة حرارت آن متغير است. نوزاد ممكن است با پوشش بدني كم، احساس سرما و يا با پوشش زياد، احساس گرما كند. همچنين بيماري عفوني ممكن است با ايجاد تب، درجة حرارت بدن نوزاد را افزايش دهد. در حالت عادي، درجة حرارت بدن نوزاد خود به خود تنظيم مي شود. در مواردي كه بر اثر بيماري هاي مختلف، درجة حرارت بدن نوزاد بهم مي خورد، والدين بايد به طريق مقتضي درجة حرارت بدن او را تنظيم كند.

خواب و استراحت ، فعاليت فيزيولوژيكي و شيميايي بدن نوزاد را منظم مي سازد و انرژي لازم را براي تداوم زندگي تامين مي كند. نوزادان تقريباً 80 % از وقت خود را در خواب به سر مي برند، و كودك يك ساله تقريباً نصف اوقات را مي خوابد. از اين رو، با افزايش سن، ساعات خواب كاهش مي يابد. در سال اول زندگي، حالت خواب كودك دگرگون مي شود. نوزاد سه تا چهار هفته، به طور متوسط روزانه هفت تا هشت نوبت به خواب كوتاه فرو مي رود؛ و در شش هفتگي، دو تا چهار نوبت به مدت طولاني تري مي خوابد. اكثر كودكان بيست و هشت هفته اي، معمولاً تمام شب را مي خوابند، و از آن زمان تا يك سالگي، روزانه دو تا سه بار مي خوابند. نياز كودكان به خواب، در سنين مختلف فرق مي كند. عوامل متعددي دركميت و كيفيت خواب كودكان موثرند كه از آن جمله مي توان بيماري، درد، خيس كردن جا، سروصداي محيط، و هيجانات را نام برد.

پر شدن روده و مثانه، موجب مي گردد دريچه هاي خروجي دفع به طور خودكار باز و محتواي آنها خارج شود. تا هنگامي كه دستگاه عصبي عضلاني كودك رشد كافي نيافته است، عمل دفع به طور غير ارادي انجام مي گيرد. در دو سال اول كودكي، تغييرات مهمي در عمل دفع كودك به وقوع مي پيونددد كودك در چهار ماهگي، روزانه سه تا چهار بار و معمولاً به هنگام بيدار شدن، و در هشت ماهگي، معمولاً روزانه دو بار مدفوع مي كند. تا چندين هفته پس ازتولد، دفع ادرار به طور مكرر انجام مي گيرد؛ ولي با افزايش سن به تدريج از دفعات آن كاسته مي شود.

گرسنگي و تشنگي، كه در نوزادان قابل تفكيك نيستند، ابتدا با كمك ديگران و به تدريج توسط كودك ارضاء مي گردند. در صورتي كه گرسنگي و تشنگي نوزاد به موقع و درست برطرف نشود، موجب بيقراري و بي تابي او مي گردد. نوزاد در آغاز، روزانه معمولاً به هفت تا هشت بار، و در يك ماهگي به پنج تا شش بار تغذيه نياز دارد. در حدود چهار ماهگي باتجويز پزشك، غذاهاي نرم (فرني مانند) به دستور غذايي كودك افزوده مي شود و در چهار تا شش ماهگي، از غلات و سبزيجات در تغذيه كودك استفاده مي گردد.

در دو سال  اول زندگي، تغييرات گوناگوني در جنبه هاي جسماني، حركتي، حسي، ذهني، عاطفي، و اجتماعي به وقوع مي پيوندد و كودك را براي انجام اعمال و فعاليتهايي مشخص آماده مي سازد. رشد كودك در اين دوره، در جنبه هاي فوق در زير مورد بحث قرار مي گيرد.

1- رشد جسماني:

گر چه معيارهاي رشد جسماني، تصويري نسبي از رشد را در هر مقطع سني ارائه مي دهند، ولي به علت تفاوت هاي فردي، اين معيارها در همة موارد قطعيت ندارند. قد نوزاد در لحظة تولد، حدود پناه سانتي متر و وزنش تقريباً سه و نيم كيلوگرم است. در سال اول زندگي، قد و وزن كودك به سرعت افزايش مي يابد و در پايان يك سالگي قد به حدود هفتاد و پنج سانتي متر و وزن به ده كيلوگرم مي رسد. در اين دوره، اندام هايي مختلف بدن، به نسبت مساوي رشد نمي كنند. به عنوان نمونه، رشد سر و صورت كندتر از ساير اندامهاست.

استخوان ها كه در آغاز از بافت هاي غضروفي نرم تشكيل شده اند، به تدريج سخت مي شوند و بسته شدن ملاج كودك تا حدود هجده ماهگي به طول مي انجامد. سخت شدن استخوان ها در دختران، زودتر از پسران انجام مي پذيرد. عوامل ارثي، بيماري ها، حساسيت ها، و سوء تغذيه اختلالاتي را در سخت شدن استخوان ها بوجود مي آورند. زمان رويش اولين دندان هاي شيري در كودكان، متفاوت است. گرچه معمولاً در هفت ماهگي، اولين دندان شيري در قسمت پايين و در جلو مي رويد، ولي گاهي ممكن است رويش اولين دندان شيري تا يك سالگي به تعويق افتد. تعداد دندان هاي شيري در يك سالگي به حدود شش مي رسد. معمولاً دختران زودتر از پسران دندان در مي آورند. بافت هاي ماهيچه اي نوزاد نيز به تدريج رشد مي كند و بر وزن و حجم آن ها افزوده مي شود.

در دومين سال زندگي، رشد جسماني همانند سال اول سريع نيست و قد كودك به هشتاد و پنج سانتي متر و وزنش به دوازده و نيم كيلوگرم مي رسد. در ساختمان بدن كودك دو ساله هنوز مقداري از استخوان ها، به صورت بافت هاي غضروفي نرم هستند. ملاج معمولاً در هجده ماهگي سخت مي شود و بيشتر دندان هاي شيري كودك در مي آيند. كودك دو ساله، در مقايسه با بزرگسالان، بالاتنة نسبتاً سنگين تري دارد و سرش نسبت به بدن بزرگ مي نمايد و دست ها بلند و پاهايش كوتها است. رشد عصي عضاني موجب مي گردد كودك بتواند حركات جديدي را انجام دهد. مغز نوزاد كه در لحظة تولد حدود سيصد و پنجاه گرم بود، در دو سالگي به يك كيلوگرم مي رسد.

2- رشد حركتي

كودك يك ساله براي دستيابي به يك شئ به ترتيب از شانه ها ، بازوان، مچ، و انگشتان خود استفاده مي كند. رشد حركتي كودك، از عضلات درشت به سوي عضلات ريزتر انجام مي گيرد. از اين رو، حركات ناموزون، به تدريج به حركات موزون مبدل مي شوند. رشد عصبي عضلاني، موجب نشستن، خزيدن، چهار دست و پا راه رفتن، ايستادن، و راه رفتن مي شود. كودك سه يا چهار ماهه، مي تواند تقريباً يك دقيقه با كمك ديگران و با تكيه بر پشتي، بنشيند و در شش ماهگي قادر است بدون كمك ديگران بنشيند. كودك در هفت يا هشت ماهگي مي خزد و خود را با شكم بر روي زمين مي كشد. در اين هنگام، هنوز ماهيچه هاي تنه، بازوان، و پاها براي حفظ تعادل بدن رشد كافي نيافته اند. كودك در حدود ده ماهگي، مي تواند با دست ها و بازوانش خود را بر روي زمين بكشد و در دوازده تا سيزده ماهگي قادر است راه برود.

تفاوت هاي بارزي در سن راه افتادن، بين كودكان وجود دارد. بدين معني، كه برخي در ده ماهگي به راه مي افتند و عده اي ممكن است تا هجده ماهگي به راه نيفتد. در صورتي كه راه رفتن تا دو سالگي به تعويق افتد به معاينات پزشكي نياز است. رشد نظام عصبي عضلاني در وقوع نشستن، ايستادن، و راه رفتن كودك، بيش از تمرين و تجربه موثر است. ممانعت كودك از فعاليت، موجب كندي و تشويق او به تلاش بيشتر، باعث تسريع حركات مي شود. بيماري هاي طولاني و شديد، ممكن است راه افتادن كودك را به تعويق اندازد. كودك معمولاً در بيست ماهگي با كمك ديگران، و در بيست و چهار ماهگي بدون كمك ديگران مي تواند از پله ها بالا و پائين برود. اين حركات نيز بيش از آن كه از تمرين متاثر باشد از رشد نظام عصبي عضلاني ناشي مي شود. از اين رو، مي توان نتيجه گرفت تا زماني كه نظام عصبي عضلاني كودك، به رشد كافي نرسد، حركتي به وقوع نخواهد پيوست. پس از رسيدگي نظام عصبي عضلاني، تمرين در پيشرفت و بهبود حركات موثر واقع مي شود.

3- رشد حسي:

كودك از طريق حواس بينايي، شنوايي، چشائي، بويايي، و لامسه به كسب اطلاعات و شناخت محيط موفق مي شود. علي رغم تلاش هاي بسياري كه براي شناخت عملكرد حواس در لحظة تولد به عمل آمده است، هوز اطلاع جامعه و كاملي دربارة توانايي هاي حسي نوزاد موجود نيست. انقباض مردمك چشم نوزادان در مقابل نور، مويد آن است كه نوزادان به محرك هاي بينايي پاسخ مي دهند. پاسخ نوزاد به نحرك هاي بيروني، كه در لحظة تولد آهسته است، به تدريج سريع تر مي شود نوزاد، كه ابتدا به محرك هاي بينايي قوي پاسخ مي دهد، به تدريج سريعتر مي شود. نوزاد، كه ابتدا به محرك هاي بينايي قوي پاسخ مي دهد، به تدريج در قبال محرك هاي ضعيف تر نيز واكنش نشان مي دهد. نوزادان چندين هفته پس از تولد، ميتوانند اشياي رنگين را تعقيب كنند. هماهنگي بين دو چشم، در لحظة تولد وجود ندارد و در هفت يا هشت هفتگي حاصل مي شود.

دستگاه شنوايي نوزاد به هنگام تولد، گر چه از رشد نسبي برخوردار است، اما ممكن است به علت مواد لزج درگوش مياني و يا گوش خارجي، قادر به دريافت اصوات نباشد و پس از تميز شدن گوش ها، شنوايي حاصل مي شود. نوزادان به اصوات شديد و مداوم، بهتر پاسخ مي دهند. از اين رو، اصوات شديد، حركت بدني و نظم تنفسي نوزادان را بر هم مي زند.

حس چشائي نوزادان در لحظة تولد، ضعيف است و در قبال شوري، شيريني، ترشيع و تلخي واكنش هاي متفاوتي دارند. قدرت چشائي نوزادان در دو هفته اول زندگي، به سرعت افزايش مي يابد؛ به طوري كه از جشيدن شيريني خوشحال، و از تلخي ناراحت مي شوند. عكس العمل هاي نوزادان در برابر گرما و سرما و درد نيز با يكديگر تفاوت دارد.

بررسي چگونگي رشد ذهني در دورة اول كودكي، كار ساده اي نيست. هوش، كه ما حصل رشد ذهني است، قدرت سازگاري فرد با محيط تلقي شده است. پياژه (1952) كه رشد ذهني كودكان را مورد مطالعه قرار داده، معتقد است در رشد هوش دو مرحلة اساسي حسي حركتي (تولد تا دو سالگي) و ادراكي (دو سالگي تا بلوغ) وجود دارد. در مرحلة حسي حركتي يا اعمال قبل از كلامي، شناخت و سازگاري كودك با محيط، نه از طريق زبان يا سمبول ها، بلكه به وسيلة بازتاب هايي نظير مكيدن حاصل مي گردد. كودك چهار تا هفت ماهه، به تكرار اعمال لذت آور مي پردازد و از هفت تا ده ماهگي حل مشكلات ساده را آغاز مي كند؛ از يازده تا هجده ماهگي، كارهايش را از طريق آزمايش و خطا انجام مي دهد و با محيط آشنا مي شود. كودك از هجده ماهگي به بعد، با تلفيق آموخته ها و تجارب قبلي، به معاني و تركيبات ذهني جديدي دست مي يابد و در بارة نتايج احتمالي كارهايش مي انديشد و به تدريج اشياء را بر اساس ماهيت دروني و نه وضع ظاهري، مورد توجه و ارزيابي قرار مي دهد. به عنوان نمونه، يك كودك شش ماهه، يك پرتقال و يك توپ را  كه هر دو كوچك و گرد هستند، همانند مي انگارد؛ در حالي كه در دو سالگي، بين آن ها فرق قائل مي شود و بر هر يك نام خاصي مي نهد. با ظهور تفكر سمبوليك در دو سالگي، عملكرد ذهن كودك دگرگون مي شود و به تدريج مفاهيم را درك و استدلال را آغاز مي كند.

به نظر پياژه، كودك در دو سه ماه اول زندگي، نسبت به جهان ديد كلي و گذرائي دارد و اگر محركي از نظرش دور شود، آن را جستجو نمي كند. كودك سه تا شش ماهه، بين حركات چشم و دست، هماهنگي نسبي دارد و به اشيايي كه در حوزة ديدش قرار مي گيرند چنگ مي زند. كودك نه ماهه، كه رشد ذهني بيشتري دارد، اشيائي را كه قبلا شاهد مخفي شدن آن ها بوده است پيدا مي كند. به عنوان نمونه، اگر مادر، شيشة شير را در حضور كودك زير پتو پنهان سازد، كودك براي يافتن آن به دنبالش مي گردد.

تكلم، كه در آن از اتمام فرايندهاي عالي ذهن نظير طرح ريزي، تفكر، استدلال، و قضاوت استفاده مي شود، يكي ديگر از معيارهاي رشد ذهني به حساب مي آيد.زبان مجموعه اي از اصوات و نشانه هاست كه بدان وسيله ارتباط ذهني و عاطفي بين افراد برقرار مي شود. براي ايجاد درست، بايد اصوات، كلمات، و دستور زبان بخوبي آموخته شوند. كودك ابتدا بايد حروف صدادار و بي صدا را بياموزد و تقليد كند تا بتواند همچون يك بزرگسال صحبت كند. سپس كاربرد كلمات سادة معني دار را فرا مي گيرد، و در مرحلة بعد از كلمات مركب براي بيان مقصود استفاده مي كند. نحوة تركيب كلمات و تبديل آن ها به جملات و آناشيي با قواعد دستوري، براي درست گفتن ضرورت تام دارد.

در اولين سال زندگي، عوامل محيطي نظير روابط كودك با اطرافيان، در رشد تكلم نقش بسزايي دارند. كودك، تقليد اصوات را معمولاً پس از نه ماهگي آغاز مي كند. كودكان، تكلم را در سنين مختلف شروع مي كنند و سن مشخصي براي آن وجود ندارد. كودك رها رفتن را زودتر از تكلم شروع مي كند. كلمات رايج روزمره نظير بابا، و مامان اولين كلماتي هستند كه كودك بيان مي كند.

در يادگيري تكلم دو مرحلة توليد صدا و درك مفاهيم وجود دارد. كودك بيش از آنچه كه مي گويد، درك مي كند. كودك در سال دوم زندگي، گفتار ديگران را تقلد مي كند. تكلم، زماني معني دار و قابل فهم است كه با درك معاني كلمات و رعايت قواعد دستوري همراه باشد.كودك به تدريج با فراگيري معاني كلمات، كه معرف اشياء و وقايع هستند، ارتباط خود را با اطرافيان گسترش مي دهد، گفتار آنان را بيشتر و بهتر درك مي كند، و به محرك ها دقيق تر و مناسب  تر پاسخ مي دهد. در جريان يادگيري تكلم، كودك ابتداء كلمات جزئي و ساده و سپس كلي و مركب را مي آموزد. به عنوان نمونه، كودك اول ياد مي گيرد كه «سيب» شئ قرمز يا زردي است كه شكل خاصي دارد و قابل خوردن است و سپس مي آموزد كه «ميوه» به مجموعه اي از اشياء خودني نظير سيب، گلابي، و انگور اطلاق مي شود.

در دومين سال زندگي، استفاده از كلمات معني دار، تكلم كودك را بيشتر قابل فهم مي سازد و كودك مي تواند از كلمات آموخته شده براي بيان مقصود بهره گيرد. كودك دو ساله، كلمات را در هم و خلاصه بيان مي كند و در سه سالگي قواعد دستوري را در تكلم به كار مي بندد. محتواي تكلم كودك دو ساله، از اسامي و افعال و صفاتي تشكيل مي شود كه هر يك به تنهايي، موضوع يا فكري را القا مي كند. به عنوان نمونه، هدف كودك از گفتن كلمة «گرم» ممكن است اين باشد كه «آب گرم است» و يا از بيان كلمه «مامان» احتمالا اظهار مي دارد كه «مادر كجاست؟» يا «مادر را مي خواهم» يا «مامان اينجاست» يا مشاهده رفتار كودك به هنگام اداي كلمات، مي توا به هدف او پي برد.

دربارة چگونگي فراگيري تكلم توسط كودكان، عقيده يگانه اي وجود ندارد و ميلرو دالارد (1941) و ماورر (1947) نظراتي را ارائه داده اند كه در هر دو بر تاثير پاداش و نقش تقليد تاكيد شده است. ميلر وادا لارد، گرية نوزاد را اولين وسيلة ارتباطي قلمداد مي كنند و معتقدند كه نوزاد بدان وسيله نيازهاي خود را اعلام مي دارد. سپس مادر از طريق تغذيه، بغل گرفتن، تعويض كهنه، و برقراري ارتباط كلامي و غير كلامي، نوزاد راتسكين مي دهد. نوزاد كه از اين فعاليت ها خوشايند مادر لذت مي برد، به تدريج با او ارتباط كلامي و غير كلامي مستحكمتري برقرار مي سازد و از اعمال او تقليد يم كند و به موارد ديگر تعميم مي دهد. از اين رو، مادر اولين الگوي ارتباطي كودك به حساب مي آيد و رابطة صميمي بين مادر و كودك در رشد تكلم كودك تاثير بسيار دارد.ماورر نيز همانند ميلرودالارد، در فراگيري تكلم بر چگونگي ارتباط مادر و كودك تاكيد دارد. كودك از مادر مي آموزد كه كلماتي مبين دوستي و محبت هستند و باعث آرامش و تسكين مي گردند. كودك با تكرار اين كلمات پاداش دهنده، به تدريج تكلم را فرا مي گيرد. اين نوع زبان آموزي، بر آزمايش و خطا استوار است.

تكلم پسران يا دختران، تفاوت چشمگيري دارد. دختران معمولاً زودتر از پسران، تكلم را شروع مي كند و واضح تر از پسران سخن مي گويند. هوش كودك و وضع اجتماعي اقتصادي خانواده، در چگننگي تكلم موثر است و كودكان متعلق به خانواده هاي تحصيل كرده و مرفه در مقايسه با خانواده هاي بي سواد و فقير معمولاً تكلم بهتر و پيشرفته تري دارند.

5- رشد عاطفي:

عاطفه، پاسخ فرد به نياز دروني و يا محرك بيروني است كه با علائم فيزيولوژيكي نظير افزايش ناگهاني ضربان قلب، انقباض عضلات، بالا رفتن فشار خون، و افزايش ترشح هورمون آدرنالين همراه مي باشد. قدرت درك و نيز وضع جسمي كودك، در برو عواطف موثرند. به عنوان نمونه، اگر كودكي معني مرگ و مردن و يا از دست دادن محبوبي را درك نكند، از مرگ ديگري ناراحت نخواهد شد. عواطف كودك در سال اول زندگي، به علت محدود بودن تجارب، متعدد و متنوع نيست. با افزايش سن و تجربه، پاسخ هاي عاطفي كودك، متنوع و مشخص و قابل فهم مي شوند.

6- رشد اجتماعي:

رابطة عاطفي بين كودك و اطرافيان مخصوصا مادر در اولين سال زندگي در رشد اجتماعي او نقش تعيين كننده اي دارد و نحوة ارضاي نيازهاي كودك از جمله گرسنگي، و تشنگي زيربناي نگرش آيندة او را نسبت به ديگران مشخص مي سازد. مادر عصباني و مضطرب، كودك را به طور مناسبي تغذيه نمي كند و با او ارتباطي عاطفي مطلوبي برقرار نمي سازد. با ادامة اين عمل، بتدريج تغذيه و خود مادر براي كودك، ناراحت كننده و دردآور مي گردند. چون ارگانيسم به طور طبيعي، از ناراحتي و درد اجتناب مي كند، كودك از مادرش احتراز خواهد كرد و اين عمل را به افراد ديگر نيز تعميم خواهد داد. از اين رو، طرد كودك توسط والدين، تعامل او را با ديگران مختل مي سازد.

رابطة عاطفي بين كودك و مادر در دومين سال زندگي، در رشد روابط اجتماعي كودك اهميت بسيار دارد. كودك براي آن كه مورد پذيرش اطرافيان واقع شود، به تدريج بايد توقعات آنان را برآورده سازد: قوانين و مقررات را رعايت كند، آهسته و بي صدا غذا بخورد، از صندلي بالا و پائين نرود و مدفوع و ادرارش را كنترل كند. چنانچه توقعات اطرافيان از كودك، نامناسب و غير منتظره باشد، كودك نگران و ناراحت مي شود و رشد اجتماعي او مختل مي گردد.

كودك به خاطر علاقه به والدين و نيز دريافت پاداش به تقليد از اعمال و رفتار آنان مي پردازد. به عنوان نمونه، دختر بچه كفش مادر را مي پوشد و پسر بچه وسايل پدر را تصاحب مي كند. كودك زماني مي تواند از رفتار والدين تقليد كند كه شاهد بر اعمال و حركات آنان باشد؛ همچنين، كودك از تقليد رفتار والدين، بايد پاسخ مطلوب و خوشايندي دريافت دارد تا آن را ادامه دهد. هر چه پاداش قويتر باشد، احتمال تقليد افزايش مي يابد.

محبت مادر، در اولين سال زندگي، اضطراب و ناراحتي كودك را به مقدار بسيار كاهش مي دهد. كودك يك ساله، ممكن است با نخوردن غذا و پس زدن آن نگراني خود را نشان دهد؛ و در دو سالگي در برابر انتظارات بيجاي والدين - مخصوصا در كنترل مدفوع -  مقاومتش را از طريق امتناع از مدفوع كردن به هنگام نشستن بر روي توالت ظاهر سازد. كودك، ممكن است مدت طولاني، بر روي توالت بنشيند، ولي مدفوع نكند. كودك، با اين كار، مادر را ناراحت و خود را راضي مي كند و بدان وسيله نگرانيش را كاهش مي دهد. براي يادگيري كنترل مدفوع، رشد عصبي عضلاني ضرورت دارد، و كودك بايد معاني كلمات را بفهمد و بتواند با اطرافيان ارتباط برقرار سازد. از اين رو، هجده ماهگي وقت مناسبي براي آموزش كنترل مدفوع است. مادراني كه در آموزش كنترل مدفوع به كودك، سخت گيري و خشونت مي كنند، موجب مي شوند در كودك اختلالات گوناگون رفتاري به وجود آيد.

كودك نقاط ضعف والدين را مي شناسد و از آن ها در موارد ضروري به سود خود استفاده مي كند. ارتباط نادرست با كودك، مشكلاتي را در رشد اجتماعي او باعث مي گردد. خود پنداري كودك، كه ارزشيابي آگاهانه و ناآگاهانة او از توانايي ها و ضعف هايش است، بر اثر تعامل با اطرافيان حاصل مي شود. بي توجهي به كودك و ارتباط نامناسب والدين با او، ممكن است در كودك احساس بي كفايتي و طرد شدگي به وجود آورد و كودك، خود را فرد ارزشمندي تلقي نكند.

كود در اين دوره، به كاوش و كشف مي پردازد و پي مي برد كه مي تواند در تغيير محيط موثر باشد. در اين اثناء مادر نقش تعيين كننده اي دارد. چنانچه مادري، بخاطر ترس از آن كه مبادا كودك به خود صدمه رساند، مانع فعالتي هاي كاوشگرانة او شود، كودك را از يادگيري رفتارهايي كه براي زندگي لازم است محروم مي سازد و او را وابسته به بار مي آورد. در مقابل، مادري كه اجازه مي دهد كودك به طور صحيح به كاوش بپردازد، كودكي فعال و مستقل تربيت مي كند. اين گونه مادران، براي خلاقيت ارزش قائلند و به كودك مي آموزند كه كنجكاوي و نوآوري، مورد پذيرش است. مادري كه به نظم و نظافت منزل، بيش از اندازه توجه مي كند و كودك را به خاطر ريتخت و پاش اسباب بازيهايش، مورد تنبيه و نكوهش قرار مي دهد، بروز و رشد رفتار كاوشگرانة كودك را مانع مي شود و رشد اجتماعي او را مختل مي سازد. كودك براي فراگيري رفتار اجتماعي بايد انگيزه اي داشته باشد كه كسب رضايت والدين يكي از آن ها به حساب مي آيد. لذا پذيرش كودك و رفتارهاي مطلوب او توسط والدين، براي رشد اجتماعي او ضرورت دارد.

به طور خلاصه، در اين فصل رشد كودك در اولين دورة زندگي يعني شيرخوارگي، مورد بررسي قرار گرفت. گفته شد نوزدان با يكديگر تفاوت دارند و نيازهاي آنان متعدد است. در دو سال اول زندگي، تغييرات چشمگيري در زمينه هاي گوناگون به وقوع مي پيوندد و كودك با در آوردن دندان، راه رفتن، و تكلم مي تواند تا حدودي به زندگي مستقل ادامه دهد. با افزايش رشد در زمينه هاي جسماني، ذهني، عاطفي، و اجتماعي رفتار كودك در هر مورد پيچيده تر و مشخص تر مي گردد. در اين دوره، مادر در رشد همه جانبه كودك نقش تعيين كننده اي دارد.

دورة پيش دبستاني

دورة دوم كودكي، كه سنين سه تا پنج سالگي را در بر مي گيرد، دورة پيش دبستاني يا كودكستاني نيز ناميده مي شود. در اين دوره، كودك پر جنب و جوش است، دربارة جهان هستي تصوراتي كلي دارد، و از طريق بازي به بروز احساسات و شناخت محيط مي پردازد. در دورة دوم كودكي، رشد در تمام جنبه ها سريع است و كودك سه ساله، به همكاري با ديگران علاقه دارد و كنجكاوانه از والدين دربارة موضوعات گوناگون سوال مي كند. در دورة پيش دبستاني، بين كودكان تفاوت هايي وجود دارد كه كم و بيش در طول زندگي فرد ادامه مي يابد. براي شناخته خصوصيات كودك در اين دوره، چگونگي رشد در جنبه هاي گوناگون بررسي مي شود.

1- رشد جسماني:

پسران در سه سالگي تقريباً نود و پنج سانتي متر قد و پانزده كيلوگرم وزن دارند، و دختران اندكي كوتاه تر و سبك تر از پسرانند. دختران در پنج سالگي تقريباً يك صد و هشت سانتي متر قد و بيست كيلوگرم وزن دارند، و پسران كمي بلندتر و سنگين تر از دخترانند. در اين دوره، رشد بالا تنه و دور سر به تدريج كند مي شود و پائين تنه، همچنان رشد مي كندو تفاوت هاي مشخصي در شك لو تركيب عناصر متشكلة اندام هاي بدن بين پسران و دختران به وجود مي آيد. بدين معني كه بدن دختران بيشتر بافت هاي چربي و بدن پسران بيشتر بافت هاي ماهيچه اي را شامل مي گردد.

استخوان ها و عضلات و دستگاه عصبي كودكك، د راين دوره بيشتر رشد مي كندو استخوان ها سخت تر مي شوند و بر حجم و اندازة آن ها افزوده مي گردد. تا سه سالگي تقريباً تمام دندان هاي شيري مي رويند و كودك مي تواند از ذاهاي بزرگسالان استفاده كند. از چهار سالگي، بر سرعت رشد عضلات افزوده مي گردد؛ به طوري كه حدود هفتاد و پنج درصد افزايش وزن كودك در پنج سالگي، به رشد عضلاتش مربوط مي شود. عضلات درشت تر زودتر ز عضلات ريزتر رشد مي كنند و رشد عضلاني ا عواملي نظير سرشت، سلامتي، تغذيه، خواب و استراحت، و ميزان فعاليت بستگي دارد. رشد عضلاني، كودك را به تدريج برايانجام اعمال پيچيده تر آماده مي سازد.

در دورة پيش دبستاني، تنفس كودك كندتر ولي عميق تر مي شود، ضربان قلب منظم تر مي گردد، فشار خون به طور ثابت افزايش مي يابد، و نظام عصبي به سرعت رشد مي كند در سه سالگي، مغز هفتاد و پنج درصد و در شش سالگي نود درصد وزن زمان بزرگسالي را دارد. در اين دوره، كودك به تدريج در برابر بيماري هاي عفوني مقاوم تر مي شود و در برابر عفونت ها مقاوم تر مي شود و در برابر عفونت ها، نوسان درجة حرارت بدن كمتر مي شود.

2- رشد حركتي:

رشد عصبي عضلاني در دورة پيش دبستاني، موجب تحرك كودك در زمينه هاي متعدد مي گردد و سپس تمرين، حركات را بهبود مي بخشد. كودك، به تدريج با دقت و ظرافت بيشتري راه مي رود، مي دود، به آساني دور خود مي چرخد، بدون كمك ديگران از پله ها پائين و بالا مي روداز بلندي مي پرد، و روي يك پا مدتي مي تواند بايستد. كودك در سه سالگي مي تواند مكعب هاي چوبي را روي هم قرار دهد و يك ورزق كاغذ را به طور افقي يا عمودي تا كند و در چهار سالگي، مي تواند يك ضربدر و يا دايره روي كاغذ بكشد. كودك پنج ساله، مي تواند خطوط مستقيمي را در تمام جهات، روي كاغذ بكشد و به طور مشخص تصوير يك آدم را رسم كند.

3- رشد حسي:

كليه حواس كودك در سه سالگي فعالند و او را در ريافت و تفسيرمحرك ها ياري مي دهند. كودك پس از دريافت محرك هاي بيروني از طريق حواس، احساس خود را بر مبناي تجرب قبيل، درك مي كند و به آن معني مي دهد. ادراك، كه از احساسا ناشي مي شود و سازماندهي و مقوله بندي ديده ها وشنيده ها و لمس شده ها براساس تجارب قبلي است، در دورة پيش دبستاني رشد چشمگيري دارد. چون آموخته ها و تجارب قبلي در ادراك موثرند، والدين و اطرفاين بايد به هر طريق ممكن، دانش كودك را گسترش دهند. كودك سهساله، محرك را به صورت كل دريافت مي كند و تشخيص بالا و پائين و چپ و راست برايش مشكل است از اين رو كودك نمي تواند تفاوت بين دو مثلث را كه قاعدة يكي بالا و ديگري پايين باشد تشخص  دهد. برخي كودكان پنج ساله، تفاوت بين حروف وارونه و عادي را به درستي تشخيص نمي دهند كه به تدريج با افزايش تجربه، اين مشكل بر طرف مي گردد. در چهار تا پنج سالگي، كودك مي تواند فاصله و وزن اشياء را تا حدودي حدس بزند.

4- رشد ذهني:

رشد ذهني كه به سازگاري فرد با محيط كمك مي كند با تكلم، حافظه، ادراك، استدلال و  حل مساله همراه است. رشد ذهني دو مرحله دارد: اول، مرحلة حسي حركتي كه تولد تا دو سالگي را در بر ميگيرد و دوم، مرحلة ادراكي كه دو سالگي تا بلوغ را شامل است و به ادوار پيش ادراكي دو تا چهار سالگي، شهودي چهار تا هفت سالگي، اعمال محسوس هفت تا يازده سالگي، و اعمال رسمي يازده سالگي به بعد تقسيم مي شود. در مرحلة حسي حركتي، كودك به وضع ظاهري اشياء پاسخ مي دهد؛ در حالي كه در دورة تفكر پيش ادراكي، اشياء براي كودك معني دار هستند و كودك از طريق سمبول ها با آن ها ارتباط برقرار مي سازد. به عنوان نمونه، دختر دو تا چهار ساله، با عروسك خود آن چنان بازي مي كند كه گويا با كودكي واقعي در ارتباط است؛ و پسر دو تا چهار ساله، به هنگام بازي با يك قطعه چوب، آن را يك تنگف يا يك اسب واقعي تصور مي كند. از چهار تا هفت سالگي، عليرغم رشد نسبي تفكر و مفوم سازي، كودك به تماس عيني با اشياء نياز دارد؛ زيرا هنوز نگهداري ذهني ايجاد نشده و مفاهيم ذهني كودك تا حدود زيادي به آنچه مي بيند بستگي دارد. به عنوان نمونه، اگر مقدار مساوي آب را در دو ليوان مختلف الشكل، يكي باريك و بلند و ديگري قطور و كوتاه، بريزيم، كودك دو تا چهار ساله، قادر نيست تساوي مقدار آب در دو ليوان را تشخيص دهد چنانكه آب ليوان باريك و بلند را بيشتر از آب ليوان ديگر مي داند.

از هفت سالگي به بعد كه تفكر كودك به تدريج به بزرگسالان شباهت مي يابد، كودك به حل مساله موفق مي گردد.

سازگاري يا مقابلة موثر كودك با محيط، نتيجة دو فرايند جذب و انطباق است. بدين معني كه كودك علاوه بر جذب جنبه هاي واقعيت بيروني در ساخت هاي رواني خود، بايد بتواند در مقابله با محيط، بخشي از ساخت هاي رواني خود را نيز تغيير دهد. در جذب، كودك براساس ساخت ذهني قبلي خود اقدام مي كندو در وضعيت جديد، بانجام و تعميم عملي كه در موقعيت هاي گذشته انجام مي داده است مي پردازد. به عنوان نمونه، كودك مكيدن پستانك را به فعالتي مكيدن كه قبلا مي دانسته است جذب مي كند. انطباق عكس جذب است. چون رفتار كنوني كودك براي سازگاري او كافي نيست. ارگانيسم جهت انطباق با محيط بايد در رفتار خويش تغييرات مناسبي بوجود آورد ساخت ذهني را براساس ادراكات جديد تغيير دهد تقليد كودك از رفتار والدين، نمونة بارزي از انطباق است كه بدان وسيله كودك، به تغيير رفتار خويش مي پردازد و مي كوشد با آنان هماهنگ و همانند شود. بين جذب و انطباق، همواره توازني وجود دارد (منصور 1362)

كودك دردورة پيش دبستاني، در فراگيري كلمات و ساختن جملات پيشرفت سريعي دارد و چندين جمله را پشت سر هم بيان مي كند. كودك، استفاهد صحيح از اسامي، صفات، افعال، و قيود را در جمله، بدون آموزش مستقيم و از طريق ارتباط اطرافيان، به تدريج فرا مي گيرد. وسايل ارتباط جمعي و گفتگ و بحث با كودك، در فراگيري كلمات و ساختن جملات تاثير فراوان دارند. مضمون تكلم كودك دو ساله، غالبا در برگيرندة اسامي است، و استفاده از افعال و حروف اضافه و ربط براي او مشكل است. در چهار سالگي، جملات كودك پيچيده تر و در عين حال روشن تر مي شوند.

در فراگيري تكلم، قوانين يادگيري مصداق مي يابند. هر چه كودك به سخن گفتن، بيشتر تشويق شود انگيزه اش براي استفاده از تكلم قويتر باشد، سخن گفتن را بهتر و سريعتر خواهد آموخت. در دورة پيش دبستاني، چون بيشتر اوقات كودك با مادر سپري مي شود، بنابراين نحوة صحبت كردن مادر در رشد تكلم كودك تاثير به سزايي خواهد داشت. والدين بايد كودك را تشويق كنند تا هنگام طلب چيزي، نام آن را بگويد و از خواستن آن با ايما و اشاره بپرهيزد. كودكان دو زبانه، در فراگيري يكي دو زبان كه كمتر بدان صحبت مي شود كندتر هستند.

در دورة پيش دبستاني، كودك يك كلمه را براي تشريح و طبقه بندي دسته اي از اشياء و مفاهيم به كار مي برد در هر زبان كلماتي نظير سگ، اتومبيل و شير اشياي خاصي را مشخص مي سازند و كلماتي مانند حيوان، و وسايل نقليه معرف گروه يا طبقه اي از اشياء هستند. كودك چهار ساله، از كلمة اتومبيل براي معرفي تمام وسايل حمل ونقل استفاده مي كند و به تدريج كلمات را در معاني خاص به كار مي بندد. كودك سه تا چهار ساله، همچنين اشياء را بر حسب عملكردشان توصيف مي كند. به عنوان نمونه، سگ را حيواني مي داند كه پارس مي كند، و گاو را حيواني كه شير مي دهد، و آتش را ماده اي كه مس سوزاند، در حالي كه كودك دبستاني، به تدريج اشياء را براساس نشانه هاي بيشتر و مفاهيم دقيق تر مي شناسد و در اين مورد سگ را حيواني مي داند كه پارس كردن يكي از خصايص آن، و آتش را ماده اي مي داند كه سوزاندن يكي از ويژگي هاي آن است.

تكلم كودك، ابتدا خود محور است و به تدريج حالت اجتماعي پيدا مي كند. در تكلم خود- محوري، كودك به اين موضوع كه با چه كسي حرف مي زند و يا چه كسي به حرفهايش گوش مي دهد توجهي ندارد. كودكان دو سه ساله ضمن صحبت، هر يك با خود و براي خود حرف مي زنند و به ديگري توجه چنداني ندارند.

از سوي ديگر، در تكمل اجتماعي، كودك به شنوندگان خود توجه مي كند و با آنان ارتباط برقرار مي سازد كه نشانه اي از رشد اجتماعي است. بيان مفاهيم در قالب كلمات، براي كودك در دورة پيش دبستاني مشكل است و تكرار كلمات بين كودكان رواج دارد. تكرار كلمات توسط پسران بيشتر از دختران است و در هر دو جنس، با افزايش سن به تدريج كاهش مي يابد. فشار آورد به كودك براي تكلم، احتمال پيدايش لكنت زبان را افزايش مي دهد.

5- رشد عاطفي:

در دورة پيش دبستاني، اضطراب و ترس و حسادت و ناكامي بين كودكان رواج دارد. گر چه وجود اندكي ترس و اضطراب براي يادگيري و تداوم فعاليت لازم استولي چنانچه مقدار آن زياد شود، مانع تلاش و يادگيري مي گردد در كودكان پيش دبستاني، عوامل متعدد و از جمله ممانعت از بروز پرخاشگري، تولد برادر يا خواهر، و طرد شدن توسط والدين يا دوستان موجب اضطراب مي گردد. انسان كه مي خواهد خود را اضطراب و احساسات ناخوشاند حاصل از آن رها سازد، به هنگام مواجهه با موقعيت اضطراب آور، از مكانيسم هاي دفاعي متعددي استفاده ميكند.

مكانيسم دفاعي، كه پاسخ آموخته شده است و فرد در موقعيت هاي مختلف با توجه به ماهيت اضطراب و نوع شخصيت خود، از يكي و يا چندين نوع آن استفاده مي كند. موقتا اضطراب را كاهش مي دهد. به هنگام استفاده از مكانيسم هاي دفاعي، واقعيت پنهان مي ماند، و ممكن است كودك دربارة اعمالش مبالغه كند و يا منكر واقعيت شود يكي زا مكانيسم هاي دفاعي رايج بين كودكان پيش دبستاني، احتراز از موقعيت اضطراب آور است كه در آن كودك از مواجهه با موقعيت هاي اضطراب آور اجتناب مي ورزد. اين مكانيسم، گر چه موقتا اضطراب را كاهش مي دهد ولي استفادة مداوم از آن، موجب مي گردد كه كودك شيوه هاي مناسب برخورد با مكشل را فرا نگيرد. يكي ديگر از مكانيسم هاي دفاعي رايج بين كودكان در دورة پيش دبستاني، بازگشت است كه در آن، كودك به انجام رفتارهاي مخصوص دوران اولية كودكي، متوسل مي شود. اين مكانيسم به هنگام تولد كودكي در خانواده، به وفور توسط كودكان بزرگتر به كار گرفته مي شود. به عنوان نمونه، ممكن است كودك ده ساله، شير را با شيشه و پستانك بخورد. از مكانيسم هاي انكار و سركوبي در مواردي استفاده مي شود كه كودك پس از مواجهه با موقعيت اضطراب آور، قدرت مقابله با آن را نداشته باشد.

در مكانيسم انكار، كودك به شدت واقعيت محرك اضطراب آور را منكر مي شود. به عنوان نمونه، كودكي كه به وسيله مادر طرد مي شود، خشونت و بدرفتاري مادر را انكار ميكند و اصرار مي ورزد كه مادرش بسيار مهربان و دوست داشتني است. در مكانيسم سركوبي، كودك واقعة اضطراب آور را كاملا از آگاهي خود محو مي سازد. سركوبي، خودداري از ياد آوري و يا انكار واقعيت نيست، بلكه زدودن واقعة اضطراب آور از سطح آگاهي است. مكانيسم فرا فكني كه به وفور به وسيلة كودكان پيش دبستاني مورد استفاده قرار مي گيرد، عبارت است از نسبت دادن افكار يا اعمال نا مطلوب و نامقبول خود، به شخص يا عامل ديگر است به عنوان نمونه، ممكن است كودك پنج ساله، اعمال ناشايست خود را به ديگري اسناد دهد.

ترس، يكي از عواطف كودكان در دورة پيش دبستاني است كه آموخته مي شود. مقداري ترس براي سلامت كودك ضروري است. زيرا كودك را از خطرات احتمالي بدور نگه مي دارد. كودك در موقعيت هاي ترس آور به اعمالي نظير گريه، جيغ زدن، فرار و شكيت متوسل مي شود. ترس كودكان در دورة پيش دبستاني، قابل پيش بيني نيست و در زمينة شيوة مقابله با ترس، تفاوت هاي چشمگيري بين آنان وجود دارد. محركي ممكن است كودكي را به شدت بترساند. د رعين حال همان محرك در كودك ديگر ترسي ايجاد نكند. كودك پيش دبستانيع بسياري از ترس ها را از مادر مي آموزد و ترس هاي مشترك بين كودك و مادر، درمان نسبتاً طولاني دارند.

براي از بين بردن ترس كودكان، محرك هاي ترس آور بايد به تدريج و به دفعات با محرك هاي خوشايند همراه گردند. پس از چند بار تكرار و مجاورت، كودك نسبت به محرك ترس آور، پاسخ مطلوبي ارائه خواهد داد. گاهي احتراز از محرك ترس آور، در كاهش يا رفع ترس موثر واقع مي شود. بحث و گفتگو دربارة موقعيت هاي ترس آور در سنين بالا نيز در تقليل و رفع ترس موثر است.

حسادت كه يكي ديگر از عواطف كودكان در دورة پيش دبستاني است، از محروميت و اضطراب ناشي مي گردد. حسادت، با خشم كودك نسبت به عامل مزاحمي كه موجب محروميت او گرديده، همراه است. به عنوان نمونه، تولد نوزاد باعث محروميت و اضطراب كودك بزرگتر مي گردد و براي او دردناك است. نوزاد، مقداري از اوقات و توجه والدين را به خود اختصاص مي دهد، و در نتيجه كودك بزرگتر از توجه كامل والدين محروم مي ماند. اين احساس ناراحت كننده، موجب مي گردد كه كودك بزرگتر نسبت به نوزاد حسادت كند. حسادت كودك، غير عادي و مرضي نيست. بلكه واكنشي است به اين كه مبادا محبت و توجه والدني از او سلب شود. چنانچه با حسادت كودك، غير عادي و مرضي نيست، بلكه واكنشي است به اين كه مبادا محبت و توجه والدين از او سلب شود. چنانچه با حسادت كودك، به طريق مناسبي برخورد نشود و تداوم و شدت يابد، سازگاري كودك مختل مي گردد. پرخاشگري نسبت به نوزاد، بازگشت به اعمال كودكانه، اجتناب از مادر و ديگر اعضاي خانواده، و سركوبي از جمله رفتارهاي كودكان محسوب مي شوند.

در كودكان اول (ارشد) و وابسته، كه بيش از حد مورد توجه و محبت والدين قرار گرفته باشند، حسادت شديدتر است. زيرا آنان انتظار دارند كه تمام توجه و محبت والدين را به خود اختصاص دهند. براي كاهش حسادت در كودك، والدين بايد قبل از تولد نوزاد، با كودك بزرگتر صحبت كنند و او را آگاه سازند كه خواهر يا برادري بدنيا خواهد آمد. پس از تولد نوزاد نيز والدين بايد ساعاتي از روز را با كودك بزرگتر بگذرانند و او را مطمئن سازند كه مورد توجه و محبت آنان قرار دارد. روابط خانوادگي مطلوب، ثبات در تريت و برخورد مناسب با كودك، و ارضاي نيازهاي اساسي او در كاهش حسادت كودك عوامل مهمي هستند.

6- رشد اجتماعي:

كودك به تدريج و ضمن ارتباط با ديگران، بر مهارت هاي اجتماعي خود مي افزايد. علي رغم دورة اول كودكي، كه همبازي هايش نقش چنداني در زندگي كودك ندارند، در دورة پيش دبستاني، دوستان و همبازي ها تاثير به سزايي در رشد اجتماعي كودك دارند. كودك در رابطه با همبازي ها، از الگوهاي رفتاري آموخته شده در خانواده تبعيت مي كند. بر اثر آميزش با همسالان در مهد كودك و كودكستان و كوچه و بازار، كودك به تدريج پي مي برد كه برخي از آموخته ها، مناسب و مقبول نيستند و بايد رفتارهاي ديگران جايگزين آن ها شود.

مادر اولين منبع براي فراگيري رفتارهاي اجتماعي كودك است. چنانچه كودكي با مادر، رابطة مناسبي داشته باشد از آنچه مي آموزد در ارتباط با ديگران استفاده مي كند و با اطرافيان برخورد گرمي دارد. از سوي ديگر، اگر رابطة كودك با مادر، سر دو محروم كننده باشد، كودك با ديگران رابطة نامطلوب خواهد داشت.

كودك در دورة پيش دبستاني، بيشتر با همجنسان خود دوست مي شوند و در گزينش همبازي، تشابهات جسمي، خانوادگي و سني را مد نظر قرار مي دهند. روال انتخاب دوست، به تدريج دگرگون مي شود. در آغاز كه كودك تعداد زيادي دوستان موقتي دارد به مرور از تعداد دوستان مي كاهد و رابطة عميق تر و پايدارتري با آنان برقرار مي سازد و كمتر به مناقشه مي پردازد.

در دورة پيش دبستاني، كودك به اعضاي خانواده وابستگي شديدي دارد كه در برخي رفتارهاي او مشاهده مي شود: براي حل مشكلات از والدين كمك مي طلبد، براي انجام و تداوم كارها از والدين اطمينان و تسلي مي خواهد، و همواره و در همه جا دوست دارد همراه آنان باشد. مادر، كودك را به كسب استقلال تشويق مي كند و انتظار دارد هر چه زودتر كودك شخصا لباس بپوشد، به تنهايي استحمام كند، مشكلاتش را حل كند، و مدتي خود را سرگرم سازد. مادراني كه با كودكان خود، رفتار ثابتي ندارند و هر لحظه با او به نوعي رفتار مي كنند، كودك را بيشتر با تعارض و ترديد مواجه مي سازند. مادري كه كودك را به خاطر وابستگي، تشويق ميكند، او را موجودي وابسته و ناتوان به بار مي آورد. اصولا وابستگي در دختران بيشتر از پسران رواج دارد.

كنترل پرخاش گري، يكي از ملاك هاي رشد اجتماعي است. كودك پرخاشگر ديگران را آزار مي دد، آنان را كتك مي زند، اموال ديگران را تخريب مي كند، در برابر تقاضاي اطرافيان مقاومت مي كند و به ناسزاگوئي مي پردازد. پرخاشگري كودك علل متعددي دارد كه از آن جمله مي توان ناكام ماندن آرزوها و بي توجهي به كودك، محروميت ها و ناراحتي هاي خانوادگي، تنبيه زياد، بي ثباتي در روش هاي تربيتي، احساس گناه، ترس، و طرد شدگي را نام برد. كودكاني كه به علت ترس از تنبيه، پرخاشگري خود را پنهان مي سازند، در موقعيت هايي نظير بازي با وسايل و اسباب بازي ها، پرخاشگري خود را پنهان مي سازند، در موقعيتهايي نظير بازي با وسايل و اسباب بازي ها، پرخاشگري خود را ظاهر مي كنند. به عنوان نمونه، كودك ممكن است ناراحتي از مادر را، ضمن بازي با عروسك هايش بروز دهد. توقعات والدين از كودك، در ظهور پرخاشگري موثر است و معمولاً انتظار مي رود كه پسران بيش از دختران پرخاشگري خود را بروز دهند.

رقابت صحيح با ديگران، يكي از ويژگي هاي رشد اجتماعي است. رقابت كودكان با يكديگر، تفاوت دارد. برخي به شدت رقابت مي كنند، و عده اي رقابت را دوست ندارند. كودك نيل به برتري و غلبه بر ديگران را در  خانواده مي آموزد، و رفتارهايي كه در اين جهت باشند به وسيله والدين تقويت مي شوند. كودكاني كه با خواهران و برادران خود رفتار مناسبي دارند، در ارتباط با ديگران كمتر به رقابت نادرست مي پردازند. رقابت درست، باعث موفقيت و رقابت نادرست موجب برهم خوردن تعادل رواني كودك مي گردد.

مهد كودك و كودكستاني كه امكانات كافي دارند، مهارت هاي اجتماعي كودك را افزايش مي دهند، كودك در اين مكان ها، به يادگيري و تجربه مي پردازد و روش هاي ارتباط با ديگران را فرا مي گيرد و به نكات قوت و ضعف خود پي مي برد. مهد كودك و كودكستان بايد ابتكار و اعتماد به نفس كودك را افزايش و مهارت هاي اجتماعي او را گسترش دهند و رفتارهاي نامناسب او را اصلاح كنند (ويدمر، 1970)

همانند سازي، كه بدان وسيله كودك رفتار فرد يا افرادي را الگو قرار مي دهد، در رشد اجتماعي او اهميت به سزايي دارد. براي وقوع همانند سازي خواست كودك و نيز تقويت رفتار منظور توسط اطرافيان ضروري است. كودك از رفتار والدين تقليد مي كند وچون مورد تشويق قرار مي گيرد، به تدريج به انجا آن عادت مي كند. ارتباط مادر با كودك، نقش ويژه اي در همانند سازي دارد. اگر كودك مورد محبت مادر قرار نگيرد، براي تقليد از رفتارهاي مادر انگيزه اي نخواهد داشت. در مقابل، اگر مادر رابطة صميمي و گرمي با كودك داشه باشد، كودك از رفتارهاي او تقليد خواهد كرد. از اين رو، هر چه تفاهم و توافق بين كودك و والدين بيشتر باشد، همانند سازي كودك سريعتر انجام مي گيرد.

بازي در همانند سازي و اجتماعي شدن كودك پيش دبستاني اهميت دارد. بازي وسيلة مناسبي است كه بدان وسيله كودك نيروي خود را در جهت مطلوب به مصرف مي رساند، مهارت هاي فرا گرفته را تحكيم مي بخشد، مشكلات خود را ظاهر مي سازد، و نقش افراد مختلف را ايفا ميكند. به عنوان نمونه، دختر بچه، نقش پرستار و يا مادر و پسر بچه نقش خلبان و يا راننده را ايفاء مي كند. از طريق بازي، شناخت و درمان مشكلات رفتاري و عاطفي كودكان نيز امكان پذير است.

پسران با پدر و دختران با مادر، همانند سازي مي كنند. زيرا از نظر فرهنگي، انجام و تكرار رفتار همجنس، مطلوب و با تشويق همراه است و مبادرت به اعمال غير همجنس موجب شماتت مي گردد. از اين رو، پسر از رفتار پدر و دختر از رفتار مادر تقليد مي كند و با تكرار رفتار، به تدريج همانند پدر يا مادر مي شود. همچنين شباهت بين كودك و والد همجنس، همانند سازي را تسهيل مي كند. جلب توجه و محبت والد ناهمجنس، يكي ديگر از انگيزه هاي كودك براي همانند سازي با والد همجنس تلقي شده است.

به نظر روانكاوان، كودك در همانند سازي با والدين، با عقدة اوديپ يا الكترا مواجه مي شود. در پسر، عقدة اوديپ حاصل مي گردد كه زائيدة تمايل او به جلب توجه و محبت مادر و حسادت به پدر است. وابستگي شديد پسر به مادر، عقدة اوديپ را تشديد مي كند. چنانچه پدر اوقاتي را با پسرش نگذارند و نيازهاي او را ارضاء نكند بين پسر و پدر رابطه مطلوبي ايجاد نخواهد شد. اگر پدر، مادر را از ارضاي نيازها و توجه به كودك بازدارد، پسر نسبت به پدر احساس خصومت خواهد كرد و عقدة اوديپ، يعني وابستگي شديد به مادر و تنفر از پدر، بوجود خواهد آمد. در دختر، عقده الكترا پديد مي آيد كه در آن دختر درصددجلب توجه و محبت پدر بر مي آيد و از مادر دور مي گردد. حل عقدة اوديپ در تكوين شخصيت نقش بسزائي دارد و اگر به طريق مناسبي با آن برخورد نشود، آثارش در دورة نوجواني و بزرگسالي بروز ميكند. به عنوان نمونه، پسري كه به مادر شديدا وابسته است و لحظه اي از او جدا نمي شود در آينده رابطة منابي با ديگران و از جمله همسرش نخواهد داشت و با مشكلات زناشويي متعددي مواجه خواهد گرديد.

آموزش دستورات اخلاقي پسنديده به كودك و بازداري او از ارتكاب كارهاي ناپسند، در رشد اجتماعي كودك پيش دبستاني حائز اهميت است. كودك بايد بياموزد كه راستگو و امين باشد، فرائض را انجام دهد، و از والدين اطاعت كند. براي يادگيري و اجام دستورات اخلقاي، تشويق و پذيرش كودك و نيز وجود الگويي پسنديده براي همانند سازي ضرورت دارد و والدين، اولين الگوي اخلاقي كودك هستند.

به طور خلاصه، رشد كودك در دورة پيش دبستاني يا دورة دوم كودكي، در جنبه هاي متعدد مورد بررسي قرار گرفت. گفتيم رشد كودك در تمام جنبه ها با سرعت انجام مي گيرد. رشد عصبي عضلاني، موجب مي گردد كودك بتواند اعمال و حركات پيچيده تر را بياموزد. رشد ذهني نيز سبب مي شود كودك، روشن تر صحبت كند و جملات طولاني تري را در گفتار به كار بندد و به برخي مفاهيم دست يابد. استفاهد از مكانيسم هاي دفاعي، در اين دوره رواج دارد و حسادت، ترس و پرخاشگري بين كودكان رايج است. رشد اجتماعي، به تدريج رفتار كودك را مطلوب تر مي سازد و هانند سازي او با والدين در جامعه پذيري بعدي، نقش قابلي دارد.

عوامل سازنده هوش

روان شناسان در اندازه گيري هوش يا رفتار هوشي برخوردند به اين كه هوش از عوامل گوناگوني تركيب يافته است كه اختلاف مردم از لحاظ هوشي بيشتر به اختلاف در وضع اين عوامل، مربوط است. بعضي از روان شناسان تعداد اين عامل ها را 80 دانسته اند. محققان ديگر، هوش را به 120 عامل گاهي بيشتر تجزيه كرده اند البته اين تجزيه و تحليل براساس تست هاي انجام گرفته است كه به افراد در سن ها و شرايط مختلف داده شده و هوش آن ها را اندازه گرفته اند.

معروفترين روان شناساني كه به مطالعه و سنجش عوامل تشكيل دهنده هوش پرداخته اند اسپيرمن و ترستون هستند كه نظريه هر كدام را به اختصار شرح مي دهيم:

نظريه اسپيرمن

اين دانشمند مي خواهد از طريق آزمايش ثابت كد كه هوش يك استعداد عمومي است كه اثرش در جنبه هاي مختلف ظاهر مي شود همان طوري كه بيشتر مردم تصور مي كنند مثلا معتقدند كسي كه در مسائل سياسي هوشمند است حتما بايد در تجارت يا اقتصاد يا خدمات اجتماعي يا در حل مشكلا و مسائل علمي يا تربيت و ... نيز هوشيار باشد كه در غير اين صورت، وجود يك هوش كلي و عمومي بي معنا خواهد بود بلكه به ج‍اي آن بايد به توانايي هاي خاصي كه هر كدام در موردي سودمند است معتقد شد. اسپيرمن با اين عقيده به اجراي عده زيادي تست هوشي و تحصيلي پرداخت و به نتايج زير سيد:

1- در هر فعاليت ذهني دو عامل موثرند يكي عامل مشترك كه در تمام انواع فعاليت ذهني تاثير دارد و اگر چند نوع تست يا مسئله دراختيار فرد قرار بگيرد كه به حل يا پاسخ دادن آن ها بپردازد اين عامل مشترك است، و عوامل نوعي كه مخصوص هر يك زا آن ها هستند بستگي دارد اسپيرمن به عامل عمومي (general factor) حرف (g) و به عامل اختساصي يا نوعي (Specific factor) حرف (S) اطلاق كرد كه ما مي توانيم در زبان فارسي حروف «ع» و «ن» را كه حروف اول كلمات عمومي و نوعي هستند به كار ببريم يعني با حرف «ع» به استعداد ذهني عمومي يا مشترك و با حرف «ن» به استعداد ذهني خاص يا نوعي كه در انجام دادن عمل ذهني خاصي موثر است اشاره كنيم. از اين رو، نظريه اسپيرمن را نظريه «دو عاملي» گويند.

2- همچنين، اسپيرمن به اين نتيجه رسيد ه تست هايي كه اعمال عالي ذهن مانند استدلال و خلاقيت را اندازه مي گيرند موفقيت در آن ها به ميزان بيشتري از عامل «ع» يا (g) (عامل عمومي) نياز دارد يعني موفقيت در آن ها بيش از عوامل نوعي به عامل مشتر و عمومي بستگي دارد در حالي كه انجام دادن اعمال حسي حركتي يا حفظ كردن و يادآوري به عوالم نوعي بيش از عامل عمومي ارتباط و بستگي دارد به همين سبب، ديده مي شود كه بعضي از مردم استعداد ذهني عمومي بسيار قوي دارند ولي از يادگيري ساز نوازي، رقصع رسم  و آوزا خواندن ناتوان هستند براي اين كه عوامل نوعي يا تسعدادهاي ذهني خاص آن ها ضعيف مي باشند. برعكس كساني را هم مي بينيم كه در فعاليت هاي حسي حركتي يا حفظ كردن و يادآوردن بسيار قوي هستند مثلا مي توانند خوب ساز بزنند، خوب برقصند و در مهارت هاي دستي ماهرند ولي عامل عمومي يا استعداد ذهني عمومي ايشان ضعيف است به عبارت ديگر، عامل عمومي يا استعداد ذهني عمومي ايشان ضعي است به عبارت ديگرع عامل عمومي در تمام قدرت ها و فعاليت هاي ذهني از ادراك گرفته تا حفظ كردن و ياد آوري و استدلال موثر است ولي اثر آن در اين قدر ها و اعمال ذهني به نسبت هاي متفاوت است مثلا تاثيرش در استدلال بيش از يادآوري است.

3- سومين نتيجه اي كه اسپيرمن رفت اين بود كه تست هاي هوشي بايد بر اساس سنجش عامل عمومي يا كلي تهيه شوند و استعداد عمومي افراد مورد نظر را اندازه بگيرند.

پس نظريه اسپيرمن را مي توان در سه نكته خلاصه كرد:

1- هوش يك عمل ذهني معين نيست مانند استدلال، يادگيري، يادآوري و ... بلكه يك عامل عمومي يا استعداد عمومي است كه به نسبت هاي متفاوت در تمام اعمال ذهني اثر مي گذرارد و عوامل نوعي نيز با آن همكاري مي كند. يعني استعداد عمومي در تمام فعاليت هاي مختلف فرد ظاهر مي شود با وجود اين كه هر فعاليتي از يك عامل نوعي يا اختلاصي متاثر مي باشد.

2- تفاوت هوشي بين مردم در تفاوت استعداد توانايي آن ها به درك و شناختن روابط آشكار مي شود بدين معنا كه افراد باهوش روابط بيشتر و پيچيده و انتزاعي را در مي يابند ولي افراد كودن فقط مي توانند روابط ساده و محسوس را درك كنند.

3- بهترين تست براي سنجش هوش، تستي است كه عامل عمومي را سنجد و ميزان درك روابط را رد افراد اندازه بگيرد.

نظرية ترستون

اين دانشمند تحقيقات اسپيرمن را در آمريكا دنبال كرد و به اين نتيجه رسيد كه آنچه را اسپيرمن هوش يا عامل عمومي مي داند مي توان به چند عامل يا قدرت و استعداد تجزيه كرد به همين سبب، نظريه ترستون را «نظريه چند عاملي» مي نامند. اين دانشمند از تحقيقات خود نتايج زير را گرفت:

1- تست هاي هوشي يك استعداد عمومي و مشترك را اندازه نمي گيرند بلكه هفت استعداد يا عامل ذهني را مي سنجندكه اين عوامل ذهني هفتگانه عبارتند از:

الف استعداد يا توانايي فهميدن معاني الفاظ.

ب استعداد يادآوري آسان الفاظ يا تركيب كلمات از حروف معين.

ج استعداد عددي كه عبارت است از استعداد انجام دادن چهار عمل اصلي در رياضيات به سرعت و دقت.

د استعداد تصور بينايي مكاني كه عبارت است از قدرت تصور روابط مكاني و شكل ها و حكم كردن درباره آن ها به دقت و سرعت، يا استعداد تصور حركات اشيا و اوضاع و احولا مختلف آن ها در ضمن اين حركات (يعني فرد بتواند حالات يك شي را در ضمن حركت ان در ذهن خود مجسم كند و ابعاد آن را بششناسد).

هـ - سرعت ادراك كه در سرعت شناخت جنبه ها يا وجوه همانند و ناهمانند اشيا ظاهر مي شود.

و استعداد حفظ كردن و يادآوري مستقيم كلمات يااشكال يا ارقام.

ز استعداد يا قدرت استقرا (استدلال استقرايي) يعني استعداد كشف اصل يا قاعده و يا نظام خاص در يك سلسله اشيا.

2- اين استعدادهاي هفتگانه داراي استقلال نسبي هستند نه مطلق يعني شخصي كه مثلا استعداد رياضي قوي دارد در ساير تست ها نيز برتري نشان مي دهد ولي نه به اندازه تست رياضي زيرا ارتباط بين استعداد عددي و استعداد لفظي ياكلامي ضعيف تراز ارتباط بين استعداد جمع، تفريق، ضرب، و تقسيم مي باشد.

3- در كارهاي ذهني مخصوصا آن هايي كه پيچيده باشند همه اين استعدادها همكاري مي كنند مثلا براي نوشتن يك مقاله علمي، شخص از تمام آن ها به نسبت هاي مختلف استفاده مي كنند.

با توجه به تعريفي كه از هوش به ويژه انسان گفتيم مي توايم نتيجه بگيريم كه هوش يك عامل كاملا مشخص و مستقل از ساير استعدادهاي ذهني فرد نيست و ما نمي توانيم با يك تست هوشي تمام اين استعدادها را به دقت بسنجيم و درباره كم و كيف آن ها داوري دقيق بكنيم در واقع اظهارنظر ما درباره هوش خود يا ديگران اظهار نظر درباره هوش خود يا ديگران اظهار نظر درباره رفتار هوشي يا رفتاري است كه استعدادهاي ذهني فرد را نشان مي دهد.

از طرف ديگر، اين نظريه ها ثابت مي كنند كه كودك تيزهوش برخلاف تصور مردم ضرورتي ندارد كه در تمام موارد، تيزهوش باشد يا كودك كودن در همه موارد كند ذهن باشد بلكه ممكن است كودكي در يك عامل هوشي قوي تر و در عامل ديگر ضعيف باشد. بيشتر معلمان اين واقعيت را تجربه كرده اند كه بعضي از كودكان در كارهاي هنري و دستي بسيار پيشرفته و ماهرند ولي در ساير موضوع هاي درسي ضعيف هستند زيرا نمي توانند خوب بخوانند. به همين سبب است كه رعايت تفاوت هاي فردي در تدريس هميشه به معلمان توصيه مي شود.

شناخت عوامل هوش، جوانان را در انتخاب شغل نيز كمك مي كند، مثلا كسي كه علم يا استعداد كلامي يا لفظي قوي دارد احتمالا در نويسندگي يا روزنامه نگاري موفقيت بيشتري به دست آورد و آنكه در استعداد تصور مكاني و استدلال استقرايي قوي است احتمالا در امور مهندسي اي رشته هاي علوم طبيعي بيشتر موبق خواهد شد هر چند كه ما هنوز تست هاي آن چنان دقيق نداريم كه وضع اين عوامل يا استعدادهاي گوناگون را كاملا و دقيقا روشن نمايند.

شناخت عوالم مختلف در هوش در امر بهداشت و سلامت رواني نيز موثر است بدني ترتيب كه بيشتر محصلان دچار احساس حقارت مي شوند به خاطر اين كه در فعاليت مورد نظر معلم يا مدرسه موفق نمي شوند در صورتي كه علت اين شكست، مجبور ساختن ان ها به رفتن در راهي است كه آمادگي آن را ندارند يا اشخاصي هستند كه مرتبا شغل عوض مي كنند و در هيچ شغلي موفقيت لازم به دست نمي آورند و اين نيز به سلامت رواني آن ها لطمه مي زند در صورتي كه اگر محصل يا هر شخص ديگر بداند در چه قسمتي استعداد بيشتري دارد و در چه جهاتي بايد بيشتر فعاليت كند و ياد بگيرد از متبلا شدن به چني احساس حقارتي در امان خواهد بود البته مشروط بر اين هك سايرعوامل (بدني يا عاطفي) علت آن نباشند. يكي از روان شناسان مي گويد: «بهترين نظري كه معلمان و مربيان بايد به خاطر داشته باشند اين احتمال است كه هر عامل هوشي را تا حدي مي توان به وسيله يادگيري رشد گسترش داد»

رشد و تكامل شخصيت و عوامل موثر در آن

اثر مفهوم شخصيت سخن گفتيم اكنون منطقي خواهد بود كه درباره رشد و تكامل آن بحث كنيم يعني ببينيم چگونه وراثت زيستي از يك طرف و محيط اجتماعي از طرف ديگر در رشد و تكامل شخصيت اثر مي گذارند زيرا قبلا گفتيم كه شخصيت همواره در حال تكامل است يعني عوامل گوناگوني در تكوين آن اثر گذاشته آن را به شكل خاص در مي آورند. پس تكامل شخصيت، متضمن رشد و نضج است و نيز هماهنگي بين ويژگي هاي شخصيت را در بردارد.

همچنين، براي شناخت يك شخص معين ما نيازمنديم بدانيم چه عواملي تاثيرهاي خاصي در زندگي او داشته اند و شخصيت او در رشد و تكامل خود از چه عامل هايي متاثر شده است. درباره انواع عوامل موثر در رشد و تكامل شخصيت ميان روان شناسان اختلاف نظر ديده مي شود بدين معنا كه بعي از ايشان به عوامل طبيعي و بيولوژيك و برخي فقط به عامل هاي اجتماعي اهميت بيشتري مي دهند ولي مسلم است شخصيت هركس نتيجه تاثير متقابل تمام عوامل مذكور است اينك به تاثير بعضي از عوامل مهم اشاره مي كنيم.

1-وراثت و محيط، شخصيت فرد در نتيجه تاثير متقابل يا فعل و انفعال (تفاعل) دو عامل وراثت و محيط پيدا مي شود ور شد مي كند. بدين معنا كه انسان هنگام تولد داراي يك عده استعدادهاي بدني، عصبي، و رواني است كه از جمله مي توان انگيزه هاي ناآموخته، قسمت عمده هوش و استعداد يادگيري و ميزان حساسيت يا تاثر را نام برد و از همان زمان پيدايش يك عده خصايص اكتسابي يا محيطي در او پيدا مي شوند كه خصايص ناآموخته پايه اين خصايص اكتسابي هستند و اين خصايص اكتسابي نيز به نوبه خود روي خصايص فطري يا ناآموخته اثر مي گذارند. از اينجاست كه فعل و انفعال يا تفاعل بين فرد و محيط آغاز مي شود. نوزاد گريه مي كند مادرش به او شير مي دهد شيردادن سبب مي شود كه بچه به مادرش محبت پيدا كند و او را پناهگاه و حامي خود بداند، اين محبت يا علاقه سبب مي شود كه كودك حتي در مراحل بعدي زندگي وقتي به مشكلي برمي خورد به مادرش پناه ببرد، بدين ترتيب بين كودك و مادر رابطه يا تاثير متقابل پيدا مي شود به تدريج خانواهد به شكل دادن رفتار بچه مي پردازد، بعدها جامعه اين نقش را به عهده مي گيرد. يعني با افزاي سن، دايره روابط كودك گسترش مي يابد و او با افراد و اشياي بيشتري ارتباط پيدا مي كند و تحت تاثير آن ها قرار مي گيرد و در عين حال روي آن ها اثر مي گذارد (تاثير متقابل) زيرا قبلا گفتيم كه سازگاري انسان با محيط مثبت است يعني او صرفا تابع محيط نيست بلكه آن را به نفع خود تغيير مي دهد.

خلاصه كودك از محيط يادمي گيرد كه استعدادهاي طبيعي خود را در چه مواردي و چگونه به كار بيندازد، به اوضاع گوناگون محيط چگونه پاسخ نشان دهد، به چه نوع فعاليت هاي تحصيلي يا شغلي پردازد، به چه زباني سخن بگويد، به چه شكلي لباس بپوشدع چه نوع غذاهايي را بخورد و آن ها را چگونه درست كند، ... بدين ترتيب شخصيت فرد از تاثير متقابل عوامل ارثي و محيطي او بوجود مي آيد.

2- غدد درونريز:(Endocring glands) در بعضي حالات، اختلال در غده هاي درونريز (داخلي) موجب اختلال شخصيت مي شود مثلا نقص تيروئيد با تنبلي و سستي همراه است.

3- عوامل جغرافيايي. بعضي از روان شناسان در بحث از عوامل موثر در رشد و تكامل شخصيت به اثر عوامل جغرافيايي توجه نمي نمايند در حال يكه به تجربه شخصي مي دانيم كه اين عامل ها چقدر روي شخصيت افراد اثر مي گذارند. مثلا شيوه زندگي اجتماعي در محيط كوهستاني با محيط شهري و گرمسير فرق مي كند. چنانكه قبيله اسكيمو به علت زندگي در شرايط جغرافيايي سخت، نظام اجتماعي خاصي دارند كه بيشتر جنبه فردي دارد يعني هر فردي از اين قبيله ناچار است براي حفظ و حمايت خود بكوشد، شخصا براي خودش اسلحه و وسايلزندگي بسازد، به تنهايي شكار كند، و حتي خانواده هنيز يك واحد اقتصادي است كه فقط به خودش توجه دارد يعني اگر چند خانواده در يك خانه زندگي كنند زن هر خانواده فقط غذاي خود را درست مي كند. از اين رو، اعتماد به نفس و قدرت نمايي از نشانه هاي آشكار شخصيت يك اسكيمو مي باشند.

4- عوامل اجتماعي. جامعه و فرهنگ با شخصيت هاي افرادش كاملا ارتباط دارد و نمي توان شخصيتي را مطالعه كرد بدون اين كه به فرهنگ حاكم بر جامعه آن توجه نمود. يقينا اگر ما در جامعه هند زندگي مي كرديم يا آمريكا، افكار و معتقدات و آداب و رسومي غير از اين داشتيم كه حالا داريم و ديد و گرايش ما نسبت به جهان و موقعيت ما در آن زياد فرق مي كردند. فرهنگ استكه به ما مي گويد: چه چيزهايي خير و چه چيزهايي شرند، كدام حلال و كدام حرام است، چگونه بايد بينديشيم و چگونه بايد افكار خود را بيان كنيم، چه نوع معلومات و مهارت ها را بايد ياد بگيريم، به چه مشاغلي بپردازيم، چه نوعحكومتي داشته باشيم، به چه نوع سازمان هاي دولتي نياز داريم، چه چيزهايي را بايد دوست بداريم و از چه چيزهايي متنفر باشيم، و محبت و نفرت خود را چگونه نشان دهيم و ... بچه هاي ما چند ساله بايد به مدرسه برونند و چند سال بايد در مدرسه باشند، در چه رشته يي بايد تحصيل كنند، موفقيت تحصيلي ايشان در چه صورت ممكن خواهد بود، بازار كارشان چه و چگونه خواهد بود، نحوة مسئوليت والدين ومدرسه در تربيت كودكان تا چه حدود بايد باشد و ... همگي به وسيله «فرهنگ» جامعه ما تعيين مي شوند.

پس فرهنگ ما در وجود ما زنده است همان طوري كه ما در آن زندگي مي كنيم. به عبارت ديگر، ما آينه يي هستيم كه تصوير اين فرهنگ در آن منعكس مي شود.

عوامل اجتماعي علاوه بر فرهنگ شامل خانواده، مدرسه، وسايلارتباط جمعي هم مي باشند. خانواده در واقع، نخستين و اساسي ترين عامل اجتماعي به شمار مي رود زيرا جامعه، فرهنگ خود را از اين طريق به نسل هاي ديگر منتقل مي كند.

تجارب روان شناسان به ويژه روانكاوان نشان داده اند كه هيچ عاملي به اندازه خانواده در تعيين و تشكيل شخصيت كودك در دوران شيرخوارگي و كودكستاني (پنج و شش سال اول زندگي) موثر نيست زيرا بچة انسان هنگام تولد از اداره زندگي خود عاجز است و به ناچار بايد تحت حمايت خانواده يا شبيه آن قرار گيرد و گرنه ادامه حيات برايش ممكن نخواهد بود از اين رو، بهترين و آماده ترين دوران اثر پذيري را درخانواده مي گذراند و تقريباً پايه آنچه بعدا بايد باشد در خانواده ريخته مي شود و به همين سبب است كه متخصصان تربيت كودك، تريبت خانواده را مقدم بر تربيت بچه ها مي دانند و معتقدند مدرسه وقتي در تربيت كودك واقعا موفق خواهد شد كه خانواده هاي تربيت شده داشته باشيم.

مدرسه بعد از خانواده، عامل موثر در تكوين شخصيت به ويژه ازلحاظ اجتماعي است مدرسه است كه بسياري از ارزش هاي اجتماعي را براي دانش آموزان تعيين مي كند و حتي تحميل مي كند، به ايشان مي گويد چه چيزهايي را بايد ياد بگيرند چگون با ديگران همكاري كنند براي چه مسائلي بينديشند آزاد انديش باشند يا برده انديش، كدام يك از افكار و عادت ها و عقايد آموخته از خانواده را بايد تقويت كنند و كدام يك را كنار بگذارند.

وسايل ارتباط جمعي كه شامل راديو، تلويزيون، سينما، تئاتر، روزنامه، مجله و ساير نشريات مي باشد در رشد و تكامل شخصيت بسيار موثر است و اثر آن ها در عصر حاضر چند برابر شده است. زيرا قالبا كودكان به علت گرفتاري والدين ناچارند با استفاده از اين قبيل وسايل خود را سرگرم كنند و اين نيز سبب خواهد شد كه به تدريج و ناخودآگاه تحت تاثير آموزش آن ها قرار بگيرند. تاثير وسايل ارتباط جمعي با افزايش سن بيشتر مي شود چنان كه نوجوانان وجوانان از اين وسايل پيش از خانواده و مدرسه متاثر مي شوند و گاهي اين تاثر به قدري شديد است كه ملاك ارزش يابي آموزش هاي خانواده و مدرسه مي گردد و نوجوان براساس آموخته ها يا تاثرهاي خود از وسايل ارتباط جمعي در بارة افكار و عقايد و معتقدات خانواده و معلمانش داوري مي كند. بدين ترتيب، قسمت عمده اي از شخصيت فرد تحت تاثير وسايل ارتباط جمعي رشد و تكامل پيدا مي كند.

تربيت عاطفي، معقوله اي مهم در پرورش فرزندان

احساسات و عواطف، جزئي از دنياي رواني انسان هستند و نقش بسيار مهمي در زندگي او دارند احساسات و عواطف. همان نيروهاي رواني انسان هستند كه موجب تحرك و تلاش او مي شوند. محبت، موجب مي شود كه انسان براي رضايت محبوب تلاش كند. خشم، انسان را بر مي انگيزد تا بي مهابا به مقابله با برانگيزاننده خشم بر خيزد. ترس، موجب گريز انسان شده، او را در دوري از منبع ايجاد كننده ترس ياري مي كند. خلاصه آن كه اگر به دقت بنگريم، مي بينيم كه ما براي انجام هر عمل نه تنها احتياج به شناخت و ابزار انجام آن عمل داريم بلكه نيازمند داشتن نيروي رواني لازم نيز هستيم احساسات و عواطف اين نيرو را در اختيار ما مي گذارند.

يكي از مهمترين معقوله هاي تربيتي، تربيت بعد عاطفي انسان است. ما بايد فرزندانمان را براي استفاده صحيح از عواطفشان تربيت كنيم ما در اين بحث به توضيح مهمترين عواطف كودك پرداخته در زمينه چگونگي تربيت آن ها نيز نكاتي را بيان خواهيم كرد اين عواطف عبارتند از:

1- احساس دوستي و احساس دشمني دوستي و دشمني از جمله عواطفي هستند كه در زندگي ما انسان ها نقش بسيار مهمي ايفا مي كنند ما به شكل طبيعي، كساني را كه فكر مي كنيم طالب خير ما هستند و يا در نظر ما جالب و جاذب اند، دوست داريم و آناني را كه تهديدي براي ما به شمار مي آيند، دشمن مي دانيم، ما به طرف دوستان خود جذب شده، از دشمنانمان گريزانيم. ما تلاش مي كنيم اسباب راحتي و سعادت دوستانمان را تدارك ببينيم. سعي مي كنيم دوستانمان را راضي و دشمنانمان را ناراضي كنيم.

وقتي دوستي و دشمني تا اين حد در شكل گيري رفتارهاي ما موثر است، آيا نمي بايد آن ها را به خوبي بشناسيم و فرزندانمان را در جهت شكل دهي صحيح اين عواطف ياري كنيم؟ ما براي انجام چنين رسالتي بايد به سوال هاي زير پاسخ دهيم:

الف چه كساني دوست ما هستند و چه كساني دشمن ما به شمار مي آيند؟

ب در مقابل دوستانمان چه واكنشي بايد نشان دهيم و در مقابل دشمنانمان چگونه بايد موضع گيري كنيم؟

ج حد دوستي ها و دشمني ها كجاست؟

د چگونه بايد در رفتار با دوستان مختلف و با دشمنان گوناگون خود تعادل را حفظ كنيم؟

اين چهار سوال هر چند كه از جمله مهمترين سوال هاي مربوط به دوستي ها ودشمني هاست، ليكن همه ي مطالب را در اين زمينه در بر نمي گيرد از سوي ديگر، كه ما دربارة اين سوال ها مطرح مي كنيم نيز در بر گيرنده همة آن مطالبي نيست كه بايد گفت، بلكه مدخل است براي بررسي اين پديده در زندگي كودك. با توجه به اين توضيح، به بررسي اجمالي سوال هاي مطرح شد مي پردازيم.

شايد همة ما در نظر اول فكر كنيم كه دوستان و دشمنان خود را به خوبي مي شناسيم. يعني مي دانيم كه چه كساني دوست ما به شمار مي آيند و چه كساني دشمن ما هستند ولي با انجام تحليلي مختصر، پي مي بريم كه اين طور نيست براي مثال، بسياري از ما اگر لطف و محبت از كسي ببينيم، به او احساس دوستي پيدا ميكنيم و اگر از كسي خشونتي نسبت به خود ببينيم، با او احساس دشمني مي كنيم. بر اين اساس احساس بلا فصل خود را ملاك دوستي و دشمني مي دانيم. يعني آن كس كه به اصطاح، دل مرا به دست آورد، دوست من و آن كه دل مرا شكست، دشمن من است با كمي تامل، سست بودن اين ملاك را به خوبي در مي يابيم. پس بايد ملاكي محكم تر از اين براي دوستي و دشمني خود بيابيم بايد به فرزند خود بياموزيم كه در اين باره بينديشد و اعمال ظاهري ديگران را ملاك دوستي و دشمني قرار ندهد، بلكه به انگيزه و انديشه آنان توجه داشته باشد. آنان از اعمال خود قصد و غرضي دارند. اين قصد و غرض آنان است كه مهم است، نه كاري كه مي كنند.

به راستي در مقابل دوستان و دشمنانمان چه واكنشي بايد از خود نشان دهيم؟ در اين زمينه هم به نظر مي رسد اكثر مردم دوستي و دشمني خود را بسيار زود آشكار كرده، و واكنش خود را به دوست يا دشمن خود نشان مي دهند. در حالي كه اولا نبايد در تشخيص دوست و دشمن بودن دشمن زياد عجله كرد ثانيا نبايد به سرعت واكنش نشان داد حضرت علي (ع) مي فرمايد: كم خطرترين دشمنان، كساني هستند كه دشمني خود را زود آشكار مي كنند در مورد حدود دوستي و دشمني نيز بايد درس هايي را به فرزندان خود بياموزيم.

رعايت اين حدود در رشد و تربيت اجتماعي فرزندانمان نقش بسيار مهمي دارد آن ها بايد بياموزند كه دوست نمي تواند به طور مطلق مورد اتكا باشد و دشمن نيز نمي تواند به طور مطلق مورد سوء ظن و طرد قرار گيرد.

دوست، هر چند كه مي تواند محرم بعضي اسرار ما باشد، ولي نمي تواند نگهدارنده خوبي براي همة رازهاي ما تلقي شود دشمن نيز هر چند كه خير ما را نمي خواهد، ليكن نمي توان هر شري براي او خواست. لذا بايد در اين زمينه حدودي رعايت شود.

نكته اي ديگري كه كودك بايد در مورد دوستي ها و دشمني ها بداند، اين است كه بايد تعادلي بين دوستان و دشمنان برقرار كرد. مبادا آمدن دوستي جديد در زندگي، به قيمت ترك دوستان قديم صورت پذيرد. مبادا يافتن دوستان مدرسه اي جديد در سال هاي نوجواني، موجب ترك دوستان قديمي چون پدر و مادر شود فرزندان ما بايد توجه داشته باشند كه ديدن دوستي جديد و صاحب امتياز، نبايد رفتار آنان را نسبت به دوستان قبلي خود دگرگون كند و آشتي آنان را تبديل به قهر نمايد.

فرزندان ما بايد بياموزند، كه در دوستي و دشمني نبايد بوقلمون صفت باشند نبايد منافع آني خود را بر دوستي ها و دشمني ها مقدم بشمارند و هر كجا كه منفعتي يافتند بساط دوستي در آنجا بگسترانند و هر كجا كه ناملايمتي ديدند از آنجا رخت بربندند.

2- خشم يكي از هيجانات مهم در زندگي انسان، خشم است خشم حالت برانگيختن رواني است كه انسان را آماده مقابله با منبع تحريك و يا تهديد مي كند خشم غالبا در اثر دو عامل به وجود مي آيد:

1) منع

2) تهديد

وقتي در راه رسيدن به هدف، مانعي به وجود آيد و يا زماني كه جسم يا شخصيت ما مورد تهديد واقع شود يكي از واكنش هاي معمولي، خشم است. خشم را نبايد با پرخاشگري يكي دانست پرخاشگري رفتاري است كه به منظور آسيب زدن به كسي يا چيزي انجام مي گيرد. در حالي كه خشم در اصل حالت برانگيختن عصبي و رواني است در برخي مواقع خشم با پرخاشگري همراه مي شود و آن زماني است كه در اثر خشم، دست به كاري مي زنيم كه موجب صدمه زدن به ديگران مي شود مانند پرتاب كردن چيزي، يا حمله به كسي يا حتي گفتن مطالبي كه موجب آزار و رنجش كسي مي شود خشم بايد تحت تربيت واقع شود. ما بايد فرزندان خود را در نحوة استفاده و هدايت خشم، آموزش دهيم و آن ها را در اين راه ياري كنيم مهم ترين نكاتي كه مي توان در اين زمينه يادآور شد. عبارتند از:

الف خشم جزئي از زندگي ماست. از اين رو نبايد شرايط را به گونه اي فراهم آوريم كه فرزند ما خشمگين نشود او بايد خشم را تجربه كند و شيوة مهار و هدايت آن را بياموزد. والديني كه از طريق تامين تام و تمام خواسته هاي فرزندانشان سعي در جلوگيري از عصبانيت آنان دارند يا والديني كه با اعمال قدرت برتر و مسلط، اجازه خمشگين شدن به فرزندان خود نمي دهند آنان را از تجزيه كردن يكي از واقعيت هاي مهم زندگي محروم مي كنند كودك بايد خشمگين شود تا از اين طريق هم اين واقعيت دنياي رواني خود را بشناسد و هم ضرورت كنترل و هدايت آن را بياموزد.

ب بهترين راه مقابله و هدايت خشم، بردباري است. والدين در مقابل خشم كودك بايد صبوري و بردباري پيشه كنند پاسخ خشم با خشم و يا خشم با تنبيه يا تهديد نمي تواند روش تربيتي درستي براي مقابله با خشم باشد. بردباري به معني تسليم شدن در برابر خواسته هاي كودك نيست بلكه به معناي كنترل داشتن بر شرايط رواني خود و شرايط بيروني است. ما از طريق بردباري به كودكان مي آموزيم كه اولا بر دنياي دروني خود مسلط و ثانيا به دليل خشمگين شدن طرف مقابل، از ميدان به در نرفته تسليم خواسته هاي او نمي شويم.

ج بالاخره در مورد خشم بايد توجه داشته باشيم كه هر خشمي به خودي خود به آرامش مي رسد. لذا در بسياري از مواقع لازم نيست تلاش خاصي در جهت فرو نشاندن فرزند خود انجام دهيم لازم نيست به او التماس كنيم و يا برآوردن خواست او سعي در آرام كردنش داشته باشيم.هر چند در مواقع نادري كه خشم ممكن است كنترل كسي را از دستش خارج كند و احتمال خطري مي رود، تلاش براي كنترل خشم فرد لازم است، ليكن در اكثر مواقع چنين تلاشي ضرورت ندارد. بعد از آرام شدن خشم فرد و رسيدن او به حالت كاملا آرام، مي توانيم او را به فكر كردن دعوت كرده، از او بخواهيم ضمن كنترل خشم خويش راه هاي عقلاني براي حل مسائل و برداشتن مانع يا مقابله با تهديد را پيشتر مورد بررسي و توجه قرار دهد.

3- ترس ترس يكي از هيجانات موجود در زندگي انسان است ترس در معناي اصلي خود، هيجان اجتناب از عاملي است كه حيات انسان را به مخاطره مي افكند، مانند ترس از حيوانات درنده و يا ترس از انساني كه بي مهابا تهديد مي كند حيات ماست ترس را بايد در كنار مفاهيم ديگري كه ممكن است با آن مشتبه شوند، بررسي كرد. براي مثال هراس يا فوبيا ترسي است مرضي و به طور معمول متوجه عاملي است كه عملا تهديدي براي انسان به شمار نمي آيد، مانند هراس از بلندي، هراس از فضاهاي باز يا هراس از فضاي بسته. يكي از تفاوت هاي هراس با ترس طبيعي اين است كه اكثر انسان ها ترس طبيعي را از خود نشان مي دهند، ولي اغلب آنان دچار هراس نمي شوند.

يكي ديگر از مفاهيم مرتبط با ترس جبن است جبن صفت شخصيتي انساني است كه اغلب اوقات واكنش اجتناب و كناره گيري را از خود نشان مي دهد جبن كسي است كه هنگام مواجه شد با هر عامل تهديد كننده. دوري گزيدن را بر مواجه شدن و در مقابله ترجيح مي دهد بيم نيز مفهومي ديگري است مرتبط با ترس و آن عبارت است از نگراني فرد از عامل محتمل الوقوع بيم، ترس از اتفاقي است كه ممكن است در آينده رخ دهد.

از ضروريات ترس اين است كه ما بين مفاهيم ترس، هراس، جبن و بيم تمايز قايل شويم به اجمال بايد بگويم كه ترس به طور مطلق ناپسند نيست هراس حتي المقدور نبايد به وجود آيد در صورت وجود، درمان شود. جبن بايد شكل نگيرد و بيم معقول بايد وجود داشته باشد. توضيح و تشريح اين مطالب احتياج به بحثي مفصل دارد و در حد اين مقاله به همين اجمال بسنده مي كنيم.

4- حسد حسد يك صفت رواني و اخلاقي است و در برخي انسان ها وجود دارد. زير بناي حسد، تمايل انسان به كسب امتيازات و كمال است براي وصول به اين هدف انسان با دو پديده مواجه مي شود اول اين كه اكثر امتيازات و كمالات را در انسان هاي ديگر مي بيند و بر اين اساس خواستار آن ها براي خود مي شود به عبارت ديگر كمالات و امتيازات منشا بيروني و انساني دارد. لذا در كسب آن ها بايد پاي انسان هاي ديگر به ميان مي آيد. دوم اين كه نداشتن يك امتياز و يا صفات كمالي براي فرد رنج آور است و براي اجتناب از اين رنج بايد دست به اقدامي بزند عده اي براي رهايي از اين رنج تلاش در كسب آن امتياز مي كنند. عده اي نيز اين تلاش را براي خود نمي پسندند بلكه زائل شدن آن امتياز يا كمال را در ديگران مي خواهند. اين تمايل، حسد ناميده مي شود.

حسد في نفسه يك پديده طبيعي نيست بلكه پديده اصلي و طبيعي در درون هر انسان، تمايل به كسب امتياز و كمال است در عده اي از انسان ها، شرايط محيطي و تربيتي به گونه اي فراهم مي آيد كه تمايل به كسب امتياز و كمال، به تمايل براي زايل شدن امتيازات و كمالات ديگران تبديل مي شود. در اين زمينه بهتر است به مهمترين عوامل شكل گيري حسد، توجه كرده، تربيت آن را متوجه زايل كردن آن كنيم.

الف توجه كنيم كه حسد، آميزه اي از تمايل به كسب امتيازي كه در ديگري مشاهده مي شود و احساس عدم توانايي براي كسب آن امتياز. لذا لازم است قبل از هر چيز توانايي هاي كودك را بشناسيم و آن ها را تقويت كنيم همچنين پيوسته او را از زاويه توانايي هايش مورد توجه قرار دهيم. نه از زاويه آنچه قادر به انجام آن نيست.

ب نگرش كودك را گسترش دهيم و او را پيوسته به اين نكته واقف كنيم كه زمينة رشد و كمال بسيار وسيع است. انسان ها مي توانند به كمالات و امتيازات بي شماري دسترسي پيدا كنند، بدون آن كه لازم باشد كمالات و امتيازات ديگران زايل شود براي مثال، اگر كسي در زمينة نقاشي برجستگي خاصي از خود نشان مي دهد فرزند ما ممكن است در زمينه رياضي بتواند امتياز كسب كند اگر كسي مديريت خوبي دارد. فرزند ما ممكن است قلم خوبي داشته باشد خلاصه آن كه توجه فرزندانمان را بايد به دامنة وسيعي از رشد و كمال كه در مقابل انسان گسترده است جلب كنيم.

ج هرگز براي نشان دادن ضعف فرزندانمان، كودكان ديگر را به رخش نكشيم و او را با آنان مقايسه نكنيم مقايسه ها مي تواند براي نشان دادن توانايي هاي فرزندانمان انجام گيرد.

د در رفتار با فرزندانمان دچار افراط و تفريط نشويم و هر يك را به مناسبتي و به دليل مورد توجه و تشويق قرار دهيم. كاري نكنيم كه يكي از آنان در مقابل ديگري احساس كمبود و ناتواني كند. توجه داشته باشيم كه در مقابل اعتراض فرزندانمان، به شكل انفعالي رفتار خود را عوض نكنيم، زيرا از اين طريق او به نشان دادن حسادت تشويق مي شود.

مادر تكيه گاه كودك

اتكاي كودك به مادر است زيرا از همه نظر به او نزديك تر و مأنوس تر مي باشد. از ديدگاه او مادر چون بتي قابل پرستش است، فردي است كه همه چيز مي داند، مهربان است، مددكار است، در گرفتاري ها فقط به او بايد پناه برد، دردها را از طريق او بايد درمان خواست و براي رفع نيازها بايد به او مراجعه كرد ... در اين بخش سعي داريم برخي از ابعاد مسائل مذكور را بشكافيم و ديدي را كه طفل نسبت به مادر دارد و زمينه هايي كه مادر دارد و زمينه هايي كه مادر مي تواند و يا بايد بتواند در اين جنبه ها براي كودك فراهم آورد بيان كنيم.

مادر از ديدگاه كودك

مادر سند حيات براي كودك و در نظر او همچون بتي است عظيم و ديرشكن كه به همة كارها قادر است و همة تواناي خويش را در راه خوشبختي و سعادت او حاضر است فدا كند او احساس مي كند كه مادر هرگز از مصاحبت با او و تحمل رنج و مشقت در راه او، و از خود گذشتگي براي او مضايقه و ابراز خستگي نخواهد كرد. او با اين ديد خاطري آرام دارد، مي خوابد، مي جهد و مي دود. اين كه كودك در آينده به كجا خواهد رسيد و بار كودكي خود را چگونه به مقصود خواهد رساند بستگي به اين امر دارد كه مادر ديد او را از خود چگونه جهت دهد، افراط و تفريط هاي او را چگونه تعديل كند و انديشه او را به چه صورتي بپروراند.

در ذيل بخشي از ديدهاي كودكانه او را ذكر مي كنيم و آن گاه نكاتي را كه مادر در جهت دادن آن بايد مورد نظر داشته باشد ياد آوري مي نماييم.

از ديدگاه كودك مادر كسي است كه همه چيز را مي داند، هر اطلاعي را كه بخواهد در اختيارش مي گذارد، به هر سوالي كه نتواند جواب دهد مي تواند از او بپرسد و جواب بگيرد. او عالم به همه اسرار است و از دل و راز همه كس و همه چيز خبر دارد، حتي اگر دروغ بگويد مادر مي فهمد، اگر بي اجازه دست به چيزي بزند مادر آگاه مي شود، همه چيز و همه كس خبرگزار مادرند و به او اطلاع مي دهند.

از ديد كودك مادر كسي است كه براي او غذا تهيه كند، شيرش مي دهد، و روزي كه از شير باز گرفته شود هر غذايي را كه بخواهد و به هر اندازه كه بخواهد مادر برايش تهيه مي كند، مادر خودش گرسنه مي ماند تا او سير شود. خود نمي خورد تا او بخورد، برايش شيريني و شكلات تهيه مي كند، قاقا مي خرد، مزة هر غذاي مطبوعي را به او مي چشاند.

از ديد كودك مادر موجودي مهربان است در عين فرار از او باز هم بايد به او پناه برد، اگر مادر هم آدم را كتك زد دوباره بايد به دامن او رفت، اگر شكايتي از مادر است بايد به خود او مراجعه كرد، بچه اش هر بدي كند او مي بخشد و زود راضي مي شود، با اندك لبخندي مي خندد و گناه بزرگ را ناديده مي گيرد. هر چه كند باز هم مادر او را دوست دارد.

مادر از نظري آدمي منضبط است، اگر اشتباهي كند مادر از او بازخواست مي كند در آن صورت آبرويش مي رود، بابا خبر دار مي شود، پيش او هم بايد خجالت بكشد. براساس همين ديدگاهي كودك به نظر خود مرتكب گناهي مي شود و منتظر است نتيجه را ببيند. و حتي منتظر است كه خطاهاي بزرگ را به پدر بگويد و پدر از او بازخواست كند.

از ديد كودك مادر به او بدهي دارد او كسي است كه مي توان از او طلبكاري كرد، هر نيازي را از او خواست كه برآوره كند و اگر برآورده نكرد به زور و جيغ و داد مي توان از او طلب نمود و خواست تا برآورده كند. غذا، لباس، اسباب بازي، درآغوش گرفتن و ...

مادر از ديد او الگوست، نمونة اخلاق و رفتار است، هر چيزي را او انجام دهد درست است، هر امري را او نپسندد نارواست. خوب و بد را او تشخيص مي دهد، مفيد و مضر را او مي فهمد، هر چه او بگويد درست است، هر كاري كه كند پسنديده است. به همين نظر، نخستين نظراتي كه از زبان مادر بيرون مي آيد او مي شنود و طوطي وار بيان و تقليد مي كند. دراين بيان، حتي شوخي هم نمي كند، اشتباه هم مرتكب نمي شود. مادر فردي مانوس و اهل انس است، زود مي شود با او كنار آمد، نه تنها او را بلكه حتي مهمانانش را هم دوست دارد، دوستانش را هم مي پذيرد به آن ها محبت مي كند، در ذهن خود براي آنها هم جاي پايي دارد.

مادر از ديد كودك مدافع اوست. اگر طفلي او را كتك بزند به او شكايت مي كند، اگر دردي داشته باشد او درمان مي كند. اگر پدر بخواهد او را كتك بزند مي توان در دامان مادر پنهان شود و مادر پناهش مي دهد. حتي اگر دكتر بخواهد آمپول بزند مادر سرش را در دامنش پنهان مي كند تا او كمتر درد بكشد. و با اين حال باز هم مادر حساب دكتر را بعدا مي رسد.

مادر از ديد كودك مددكار اوست هر كاري را كه او نتوانند انجام دهد به كمك مادر آن ها را انجام خواهد داد در حال بيماري كمكش مي كند، نمي گذارد درد او زياد شود، و در اين كمك حتي اصراف مي كند، از بيماري او بيمار مي شود، براي دردهاي او اشك مي ريزد.

مادر بخشنده است، اشتباه را مي بخشد، ناديده مي گيرد عفوش مي كند و ...

نكته ها در سازندگي و جهت دادن ديد كودك

بر اين اساس كه ديديم ديد  كودك از مادر براساس روش تربيتي خانواده مقداري درست و بخشي هم نادرست است. از لحاظ تربيت ضروري است كه اين ديدها تعديل شوند و جهت يابند و نيز مادر به بخشي از آن جامع عمل بپوشاند. نكته هاي ذيل را تا حدودي جهت اين وظيفه را روشن مي كند.

انتظار كودك از مادر كه او مي بخشد و گناه را ناديده مي گيرد درست است و اين امر نبايد موجب جرأت او در انجام خطا شود و كارش به بي بند و باري بكشد و يا زمينه انضباطي را در پيش چشم او سست كند.

ديد كودك از مادر كه او همه چيز را مي داند براي دوران كودكي ديد مفيدي است و مادر به همين نر بايد اطلاعاتي عمومي و مورد نياز كودك تهيه كند  و ذهن او را از آگاهي هاي درست اشباع نمايد، ولي درعين حال اين درست نيست هك او به عنوان يك وزنه علمي خلل ناپذير معرفي شود. در پاره اي مواقع بايد به ناداني خود و نياز به كسب اطلاعات خويش اعتراف كند. اين درس عملي و تجربي خوبي براي حيات بعدي خود كودك است.

اجراي انضباط خوب است ولي در اين مورد بين پدر و مادر بايدتفاوت باشد. در خانة خوب پدر الگوي انضباط و مادر الگوي رأفت است، انعطاف پذيري در كار مادر ضروري است، اصرار نكند همه مسائل مو به مو اجرا شود.

مادر منشاء خير و سعادت كودك است. اگر از وي برگردد دنياي كودك در نظرش تيره است، براي سازندگي او گاهي قهر چند لحظه اي ضروري است به شرطي كه ادامه نيابد، زيرا كودك قهر و بي اعتنائي مادر را نمي تواند تحمل كند.

در ديگر جنبه ها نيز چون جنبة تغذيه، مهر ، بدهي اخلاق، انس دفاع، مددكاري، عفو از خطاها بايد نظرات طفل تعديل و اصلاح شود و بررسي همة آن ها موارد از حدود وظيفه اين مختصر خارج است.

مادر تكيه گاه عاطفي كودك

فرزند براي مادر ماية كمال وجودي و اميد و نشاط زندگي است. با لبخند مهر آميز كودك همه چيزش را براي او فدا مي كند. در مقابل براي كودك نيز مادر ماية اميد و شادابي است اگر مادر را از او جدا كنند جانش از دست رفته و يا خطر مرگ و لااقل بيماري، زردي رنگ، غم و اندوه شديد و طاقت فرسا مواجه است. حقيقت اين است كه در بين فرزند و مادر تبادل عاطفي است و اين عاطفه است كه زندگي شان را رونق مي بخشد.

زندگي بدون وجود عواطف حتي براي بزرگسالان هم ارزشي ندارد چه فايده كه آدمي صد سال عمر كند همه يكنواخت، سرد و يا گرم، بهار باشد و تابستان نباشد، غم باشد و شادي نباشد، يا يكسره بي تفاوتي باشد. زندگي بدون عواطف به زندگي درندگان شبيه است كه جز دريدن و بيچاره كردن منطقي ندارند.

كودك خردسال بخش اعظم زندگيش را با مادرش مي گذراند، مادر براي او مظهر قدرت و محبت است. تعادل زندگي طفل ايجاب مي كند كه گاهي محبت ببيند و زماني خشم، و او بايد اين دو قطب زندگي سر كند.

منظور از عواطف

آنچه كه ما در اين بحث از عواطف منظور داريم تنها جنب مثبت آن يعني مهرورزي و محبت نيست بلكه ابعاد ديگر آن نيز از خشم و تنفر و قهر و آشتي مطرح است. زيرا همان گونه كه ذكر شد اگر زندگي يك قطبي باشد مهر باشد و كين نباشد، محبت باشد و خشم نباشد، حالت يكنواختي پيدا ميكند و مفهوم يكي بدون وجود ديگري آشكار نيست. ما نمي خواهيم بگوييم كه مادر بايد خشمگين شود و بر سرو روي كودك بكوبد نه، بلكه مي گوئيم فقط مهرورزي كردن و انضباط و نفوذ را فراموش داشتن مورد پسند نيست، البته در همه حال مهر بر خشم بايد پيشي گيرد.

تاثير عاطفه مادر در كودك

عواطف مادر، احساسات رقيق او نهار انس و آشنايي را در دل كودك مي كارد و باران مهر و محبت مادر آن را آبياري مي كند. عاطفة مادر با هيچ چيز قابل مقايسه و جانشين نيست. هيچ مهري چون مهمر مادر ريشه دار نيست و هيچ خشمي چون خشم مادر زودگذر و آميخته به مهر نيست. از دلايلي كه ما را بر آن داشت تربيت كودكستاني و سپردن طفل به دست كلفت و دايه را نپذيريم يكي همين مورد است.

مربيان كودكستان هرگز نمي توانند در نقش مادر و براساسي كه تصوير شد انجام وظيفه كنند. عاطفه مادري بر همه چيز غلبه مي كند و بر همه جنبه هاي كودك نفوذ دارد و اين نفوذ تا حدي است كه وقتي افراد بزرگ شدند و بالغ گشتند باز هم در برابر رنج ها و گرفتاري ها مادر را صدا مي كنند و به ياد او خود را تسلي مي دهند. در عين خشم، با وجود قهر، در عين تنبيه كودك باز هم خرسند است كه در كنار مادر است و به اميد لبخند او همه توقعاتش را رها مي كند.

در تاثير و اهميت عواطف به طور خلاصه بايد گفت كه سعادت و خوشبختي و برعكس بدبختي و نابساماني كودك بست به عواطف مادران است به شرطي كه تعديل و كنترل شود.

زيان كمبود عواطف

كمبود عواطف مخصوصا در جنبه محبتي و مهرورزي موجب نابساماني هاي جسمي و رواني و انحرافات اخلاقي خواهد شد. كودكاني كه مهر كافي مي بينند ولي كنترل كافي براي شان نيست داراي روحي ضعيف و بي بند و بارند. اطفالي كه كمبود محبت دارند حتي در سنين جواني با چند كلمه چرب زباني ديگران را از راه به در ميروند. آثار بي لياقتي بسياري از پدران و مادران و مخصوصا مادران در امر تربيت فرزندان در چهره ان ها پيدا است، عدم قدرت در غلبه بر احساسات، وجود غمزدگي و ماتم، چهره هاي زرد و پژمرده، اضطرابات، بدبيني ها، يأس ها، منفي بافي هاي افراد، ولگردي ها، عقب ماندگي ها، بزهكاري ها، جنايتكاري ها، تبهكاري ها تا حدود زيادي مربوط به كمبود عواطف يا وجود عواطف تعديل نشده است. جو عاطفي خانواده و مخصوصا مادر امري نيست هك بتوان آن را ناديده گرفت. چه خوبست آن همه مهر و كنترلي كه براي حيوانات اهلي نثار مي شود بخشي هم انديشيده تر نثار كودكان گردد تا موجب اين همه خلاهاي رواني نگردد.

زيان افراط در ابراز عواطف

زيان افراطش كمتر از زيان كمبود آن نيست. مادري كه در اثر بي توجهي و يا آگاهانه سرماية عواطف را بيهوده تلف مي كند و از آن براي سازندگي صحيح كودك بهره نمي برد خطراتي را براي زندگي طفل موجب مي شود. مهرورزي خوسبت ولي نه بدان حد كه كودك اتكالي و طلبكار با آيد، خشم و قهر خوبست ولي نه بدانگونه اي كه فرزند را از زندگي سير كند، و بالاخره نوازش و حمايت ارزنده است ولي نه بگونه اي كه طفل آمادگي مبارزه با مشكلات و دفاع از خود را از دست بدهد. زياده روي در همه زمينه ها زيان مند است، حتي اگر آب روان را هم زيادتر از اندازه معين در حلق بريزيم گلوگير مي شود.

نوع عواطف

بين عواطفي كه توسط پدر براي كودك ابراز و اعمال مي شود  و عواطفمادري چه در جنبة مثبت و چه در جنبة منفيسش بايد تفاوت باشد. عاطفه مادر در جنبة مهر و عشق عميق و ريشه دار است و درجنبة قهر و خشم سرسري و زودگذر، همچون طوفاني است كه مي غرد و مي وزد و فوري سبك و آرام مي شود. عاطفة پدري برعكس است، او در مهرورزي چون نسيمي است و در اعمال انضباط سختگيرتر و مقتدرتر از مادر.

كودك دركنار مادر مهر بلا شرط مي خواهد و گرنه درخود استقلال و كفايت نخواهد ديد در حالي كه پدر تا حدودي مي تواند مهر خود را مشروط كند تا زمينه اي براي كنترل او باشد. رابطة عاطفي مادر از راه غذا، بوسه، كنارگرفتن و از اين قبيل است و رابطه پدر به صورت تحسني كردن، ستودن و حقشناسي كردن و وضع به همين مراتب است در جنبه خشم و قهر.

آغاز سني براي ابراز عاطفه

مدت ها قبل از تولد كودك مهر كودك در دل مادر جاي ميگيرد، بخاطر او خواب و خيال ها، روياها و عشق ورزيهاست. از لحظه تولد اين مهر صورت عملي به خود مي گيرد و اعمال مي شود ولي درجنبه كنترل ازحدود پايان سه ماهگي بايد شروع شود و مادر سعي كند اصول انضباطي را به طفل بفهماند با صداهاي گوناگون شادي و عدم آن را به كودك حالي كند. عادتش ندهد كه او از لجبازي خود براي مهار كردن مادر استفاده كند. خود طفل از همان اولين ماه هاي زندگي در ابهامي از حسيات خوب و بد است كه هر چه زمان بيشتر مي گذرد اين مبهمات روشنتر مي شود. غرض اين است كه برنامه هاي عاطفي تدريجا به همراه رشد به صورت متعادل بايد اعمال و پياده شود.

ابراز عواطف به نارسايان

در ابراز عواطف به نارسايان مراقبت هاي ديگر لازم است، زيرا وضع آن ها با كودكان عادي متفاوت است، نيازشان به حمايت و مهرورزي بيشتر و به خشم و قهر كمتر است. احساس بي پناهي در حين خشم يا قهر مادر در آنان شديدتر و جلوه غمها در آن ها بيشتر مي شود. در همه حال بايد مراقب بود كه با مهرورزي هاي فوق العاده زياد و به رخ كشيدن ها اور ا نسبت به كمبود خود حساست و ناراحت تر نسازيم.

مادر تكيه گاه امنيتي كودك

مادر منبع امنيت و آرامش خاطر براي كودك و مظهر مهر و صفاست. پيشوايي است كه كودك امنيت و آرامش را فقط در آغوش او جستجو مي كند و در برابر تصادم هاي زندگي به اميد پناهندگي به او خود را نگه مي دارد. ممكن است مادر نسبت به تصوري كه فرزند دربارة او دارد بيگانه باشد حتي خود را ضعيف تر از يك كودك و بي پناه تر از هر كسي بداند ولي در برابر طفل شخصيتي قابل اتكا و اعتماد دارد مگر آگاه كه كودك به همراه رشد خلاف آن را درك كند.

وجود چنين تصور در كودك ضروري ادامه حيات اوست و بر هم خوردن آرامش دروني موجب نارسايي ها و پيدايش حوادثي است كه در جمع مفيد به حيات او نيست.

نياز به امنيت

طفل از حدود سه ماهگي مدرش را مي شناسد و مي فهمد كه زندگيش وابسته به اوست، قبل از آن گو اين كه با تبسم متقابل رابطه اش را با مادر نشان مي داد ولي به چنين اميد و تكيه گاهي نبود. از لحظه اي كه موقعيت مهم مادرش را در عالم كودكي درمي يابد بيشتر به او وابسته مي شود تا حدي كه حتي به آغوش ديگران نمي رود و يا به هنگامي كه از مادر جدا شود فرياد و شيون سر مي دهد. اين امر او را به امنيت و اطمينان خاطر مي كشاند.

شدت اين نياز در حدود 2 سالگي براي كودك مفهوم تر مي شود و تا حدود 5-6 سالگي به عالي ترين اوجه خود مي رسد، ممكن است مادر پرستاري را براي سرپرستي او معين كند و كودك او را به ظاهر بپذيرد ولي اين پذيرش بيش از يكي دو روز به طول نمي انجامد آه و ناله اش بر مي آيد، بهانه گيري مي كند و بالاخره مادر مي خواهد.

بررسي ها نشان داده است كه كودك در جنبة امنيتي تا پايان دوره كودكي اول يعني حدود سه سالگي در حفظ اميت خود مادر را اصل مي داند و از اين سن به بعد مسائل و دشواري هاي پدر را مهم تر مي بيند به هر حال نياز به امنيت مخصوصا در اين دوره از سن براي رشد شخصيت طفل كه مي خواهد به زودي آقا يا خانمي شود ضروري است و مادر بايد اين جنبة تصويري كودك را از خود در خويش حفظ كند.

آنچه كه مورد آزار كودك در جنبة امنيت است منوط به مجموعة شرايط زندگي حياتي اوست و كودك به همة جنبه هاي آن نيازمند است كه اختصارا به گوشه هايي از آن اشاره مي شود

امنيت عاطفي

كودك بايد خاطر جمع باشد پدر و مادرش او را دوست دارند احساس كند كه فرزند مامانش هست، قشنگ است، مادر او را عزيز مي دارد، اگر در دنيا كسي نباشد كه او را بخواهد مامانش هست كه او را دوست بدارد. و چون مامان او را دوست دارد برايش كفش مي خرد، اسباب بازي مي خرد، لباس تهيه مي كند و ...

اعتماد به نفس كودكان و روحية قوي آن ها بسته به احساس چنين امنيتي است و برعكس بدبيني و حتي بخشي از عيوب جسمي و بسياري از نارسايي هاي رواني كودك چون احساس عدم لياقت، ترسو بودن، احساس حقارت، انزوا جويي مربوط به عدم احساس امنيت است كودكاني كه امنيت عاطفي ندارند به جاي اين كه فضايل و توانايي هاي خويش را ببينند و آن را در خود پرورش دهند اغلب تكيه بر نقاط ضعف خود مي كنند و بر اين اساس خود را از اجتماع دور نگاه مي دارند.

امنيت رواني

طرز برخورد مادر با كودك، نحوة پذيرش او، فرم و صورت پذيرايي و نگهداري از او ممكن است به گونه اي باشد كه طفل را ارضاء نكند، به خصوص اگر او در جنبة مقايسه وضع خود با ديگران باشد كه در چنان صورتي اضطراب شديد و نگراني و دلواپسي افزون تر مي شود تا حدي كه ممكن است گاهي كودك را از خود و زندگاني سير كند نياز شديد به اين امنيت است كه مرگ مادر هميشه دل فرزند را مي سوزاند مخصوصا اگر كودك پس از مرگش با نابساماني ها مواجه شود، به خصوص در سنين بعد از كودكي اول ونيز پس از مرگ شوهر نياز طفل به مادر زيادتر احساس مي شود وظيفه اش سنگين مي شود. در چنان صورتي لازم است مادر خود روحيه اي شاد و قوي داشته باشد، كمتر بي تابي نمايد و زندگي را وقف حفظ و حمايت كودكان نمايد.

امنيت در برابر پديده هاي طبيعي

به هنگامي كه زلزله اي پديد آيد و يا رعد و برق پيدا شود به هنگامي كه حيواني به او صدمه يا حتي نوك بزند، و به موقعي كه به هر علتي او از يك پديده بترسد به دامن مادر پناهنده مي شود از او كمك مي خواهد و مادر بايد او را در برابر اين مسائل حمايت كند.

در برخوردها و تصادم ها

وقتي كه كسي به طفلي كتك بزند، با او دعوا كند يا همان گونه كه قبلا ذكر شد پزشك بخواهد به او آمپول تزريق كند او نيازمند است كه مادر را به طرفداري از خود داشته باشد. مادري كه نتواند از حق او دفاع كند از نظر طفل فردي نالايق و قابل سرزنش است و اعتماد او درباره اش از بين مي رود.

در حال خواب و تنهايي

كودك به مادر خود اعتماد دارد و مي خواهد كه او را تنها نگذارد حتي در حال خواب او مي خواهد كه وقتي از خواب بيدار شد نخستين بار چهرة مادرش را ببيند و يا در حال تنهايي و بيماري بداند كه مادرش پيش اوست و او را ترك نمي كند.

مادر براي تنها گذاردن طفل هرگز نبايد او را بفريبد، نگويد كه من در اتاق مجاورم در حالي كه به سوي خيابان مي رود اين ممكن است حتي موجب خطرات جسمي براي طفل باشد و فاجعه و تصادف ايجاد كند.

جلوة اغناي طفل از امنيت ها

نقش مادر در امنيت كودك در غذا و لباس، در خطرات، پيش آمدها و بيماري ها، در تنهايي ها، در حين كتك خوردن از پدر، ستم ديدن از ديگران بايد اعمال شود طفل در پيش طرف دعوا جرات ندارد اظهار نظر كند و حرفي بزند در دامن مادر مي نشيند و عقده اش را خالي ميكند، زيرا آنجا را محل امنيت مي داند، دامن مادر تحصن گاه اوست و هرگز نمي خواهد اين محل امن را از دست بدهد. بر اين اساس كودك پيش از نياز به غذا و لباس خوب داشته باشد محتاج به چنين محيط امن و آرامي است، مي خواهد چنين امنيتي را احساس كند، لمس نمايد، توجه مادر را نسبت به اين امر ببيند و مواظب و حمايت او را در بارة خود مشاهده نمايد به غير از مادر هيچ كس هر چند كه پخته و ورزيده باشد نمي تواند از انجام اين مسئوليت برآيد كودك شايد بتواند گرسنگي را تحمل كند ولي نمي تواند عدم دفاع مادر را از مظلوميت خود تحمل كند و يا مي تواند لباسي كهنه بر تن داشته باشد ولي نمي تواند عدم حمايت او را در مواقع نااميدي ببيند.

خطر به هم خوردن امنيت

از بين رفتن امنيت و يا به خطر افتادن آن مخاطراتي براي زندگي طفل پديد مي آورد كه از جمله آن اضطراب و نگراني است، تشويش است، پريشاني خاطر است به حدي كه ديگر حتي قادر به حل مسئله ساده اي نتواند بود. به هنگامي كه كودك اوضاع خانه و محل امن خود را آشفته يا مادر را در جوش و اضطراب مي بيند حتي ممكن است دچار لكنت شود. موقعي كه طفل مادر و پدر را در كنار هم خشمگين مي بيند اين وضع مشهودتر و هراس بيشتر است احساس بي امنيتي است كه نمي گذارد از مادر جدا شود و حتي به مدرسه رود و از اينجاست كه در مي يابيم وظيفه مادر تا چه حد دشوار و سنگين است.

نكاتي در رعايت امنيت

وظيفه مادر اين است كه حالت ايمني و اطمينان در دل كودك تقويت كند، دلش را گرم كند كه با او هست و از او حمايت خواهد كرد، در عين حال بايد او را از وابستن شديد به خود منع كرد تا لطمه اي به استقلال فكري او وارد نيايد در زندگي داخلي براي اصلاح كودك تكيه بر عيب ها نباشد بلكه تكيه بر نقاط قدرت و توانايي باشد و در سايه آن اصلاح نقاط ضعيف و اين امر براي رشد شخصيت او ضروري است.

درجنبه اعمال نظر براي سازندگي طفل كمتر بر اساس احساس بايد پيش رفت، بايد عقل را پيش انداخت و تدبير و مال انديشي داشت و گرنه موجباتي براي لطمة جسمي و رواني طفل فراهم مي آورد.

مادر برآورندة نيازهاي كودك

كودك به دنيا مي آيد با مقداري از نيازمندي ها در زمينة حمايت و مراقبت. به تدريج كه كودك رشد مي كند دامنة نيازمندي هاي او وسيع تر مي شود و همة ابعاد زندگي او در بر مي گيرد و تحت تاثيرش قرار مي دهد. شك نيست كه برخي از نيازمندي هاي كودك هر چه زودتر برآورده شود تا زمينه براي ادامه حيات و رشد او فراهم شود و برخي ديگر با حمايت مربي و فعاليت خود طفل بايد تدريجا برآورده گردد تا از زندگي اتكالي نجات يابد.

نيازمندي هاي كودك

نيازمندي هاي كودك بسيار و برخي از آن ها عبارتند از نياز به غذا و لباس و مسكن و بهداشت، نياز به آزادي، اجراي عدالت، رعايت انضباط، نياز به ابراز وجود، احساس غرور نشان دادن خود، نياز به نوازش، حمايت همدردي، نياز به ابراز اراده، نياز به اعضاي متحد در خانواده، نياز به سكوت و آرامش، نياز به صداقت، نياز به معرفي جهان، نياز به يافتن بينش در بارة فرهنگ و جامعه و ... صدهاي نياز ديگر از اين قبيل. شايد كودك نتواند از اين نيازها نامي به ميان آورد و سخن بگويد ولي امري است كه در درون او وجود دارد و يك مربي آن ها را تشخيص مي دهد.

ذيلا به برخي از جنبه هاي نيازمندي كودك اشاره  مي كنيم و رعايت اختصار همچنان مورد نظر است:

نياز به مراقبت

كودك نياز به مراقبت بسيار از سوي پدر و مادر و مخصوصا مادر دارد. رها كردن طفل به مدت يكي دو روز زمينه را براي مرگش فراهم خواهد ساخت مراقبت براي سال هاي اول زندگي داراي ابعاد بسيار محدود و شامل برخي جنبه هاي غذايي و بهداشتي است و به تدريج كه كودك رشد مي كند اين مراقبت شديدتر و دامنه اش گسترده تر مي شود تا حدي كه اين ادارة كودك نو پا همة اهل خانه بايد بسيج شوند. زيرا صدها گونه وسايل از قيچي، برق، آب، سيم، ظرف، پودر، دوا و ... در برابر چشم اوست و نمي توان به اتكاي اين كه دستش نمي رسد و يا كودك از آن دور است وي را آزاد گذارد.

نياز به نوازش

كودك به نوازش مادر نيازمند است و محبت و نوازش او در روحيه و حسن خلق او در سنين بزرگسالي بسيار موثر است گاهي طفل مي گريد نه به خاطر اين كه دردي دارد بلكه به خاطر نياز به نوازش است، و اگر مادر او را در بغل بگيرد آرام مي شود.

طفل نيازمند است كه اگر زمين خورد مادر به نزدش بيايد و از او بپرسد كه چه شده كجاي بدنش درد مي كند، خاك تنش را پاك نمايد، دستي از مهر بر سر و رويش بكشد، طفلي كه ساعت ها گريه مي كند و آرام نمي شود نياز به كسي دارد كه او را نوازش كند و احوالش را بپرسد و به دادش برسد.

نياز به همكاري در بازي

كودك نيازمند است كسي داشته باشد كه با او بازي كند در كنار او باشد، دستش را بگيرد و به حركتش در آورد. به همين نظر در سيستم تربيتي اسلام به همانندي والدين با كودك در بازي توصيه شده است، لحظاتي از اوقات مادر بايد صرف انجام اين امر شود و در ضمن آن انضباط، قانون و ... به طفل بياموزد.

نياز به نشان دادن خود

در كودك حالت خود نمايي وجود دارد، مي خواهد خود را نشان دهد، هنرش را بنمايد، به همين نظر در برخي موارد براي جلب نظر ديگران شيرين كاري هايي مي كند، خودي نشان مي دهد. اين روحيه تا هنگامي كه به افراط كشانده نشود خوب است

نياز به مستمع خوب

كودك نياز دارد كه به حرفهايش گوش فرا داده شود، حرف او را بشنوند، و حتي نشان ندهند كه از حرفهاي او كسل و دلتنگند اين امر از يك سو مايع رشد و پرورش شخصيت او مي شود از سوي ديگر اصول انضباطي، راه و روش سخن گفتن را از اين راه به او مي توان آموخت. در همه حال از ايجاد دلسردي براي سخن گفتن او بايد خودداري شود.

نياز به احساس غرور

براي كودك مهم است كه وقتي به جايي مي رود مادرش به همراه او باشد تا او هم بتواند مثل ديگران احساس غرور كند و نيز مي خواهد او هم مثل كودكان ديگر لباس قشنگ، كفش ظريف، اسباب بازي خوب داشته باشد. پدر و مادرش او را دوست بدارند و از او ناز بكشند، و اين امر زمينه اي براي افتخار و غرور او باشد. رعايت اين امر تا موقعي كه موجب افراط نشود و كودك را به خود بيني و خود فريفتگي نكشاند مضر نيست.

بسياري از جلوه هاي حيات كودك شايد براي بزرگسالان مسخره باشد ولي براي خود طفل بسيار عاقلانه و لذت بخش است و بايد به ديدة احترام نگريسته شود مثل انتخاب لباس هاي رنگين و اسباب بازي هاي جورواجور.

از ديگر نيازهاي كودك نياز به غذا، لباس، مسافرت، تفريحات، مكان مخصوص و در صورت امكان اتاق مخصوص، و وسايل شخصي است كه ذكر همة آن ها موجب اطالة كلام است.

نكته ها در برآوردن نياز

در برآوردن نياز كودك توجه به او درست است ولي توجه و حمايت فوق العاده نسبت به طفل او را در مقابله با مشكلات بعدي ضعيف مي سازد. براي كودك لازم است كه به تدريج و به همراه رشد خود از محافظت و توجه دايمي اوليا خارج كرده و خود را تحت كنترل و مراقبت شخصي در آورد. مادر با جهت دادن طفل به انجام اين خواسته خدمت بزرگي به او انجام مي دهد و او را از تيره روزي و بدبختي نجات مي دهد.

تسليم شدن در برابر همة خواسته هاي كودك بدون قيد و شرط درست نيست، نبايد كودك را از تمام آنچه كه مي طلبد محروم ساخت و نه كاملا آن را برآورده ساخت بلكه در همه حال رعايت اعتدال شرط است.

در حين مراقبت از كودك و نوازش از او تسلي دادن او از درد خوب است ولي نه به گونه اي كه دردش را تشديد و نگراني او را افزون كند. توضيح اين كه درد تو خيلي شديد است و تحملش براي تو دشوار است او را دردمندتر خواهد ساخت.

بسياري از حالات نامناسب كودك به مناسبت عدم پيشگيري است. طفلي كه از خواب بيدار شده نيازمند شير مادر است، در اينجا اگر مادر قبل از گريه او پستان به دهانش بگذارد طبعا از بهانه گيري ها و لجبازي او جلوگيري شده و در غير اين صورت نيروي لازم براي آرام كردن او چند برابر و زمينه هم براي انحراف او فراهم شده است.

آخرين نكته اي كه در اين زمينه ذكرش ضروري است اين است كه در پذيرايي و مراقبت از طفل كسب تكليف و دادن حق انتخاب پردامنه غلط است مثلا هرگز نبايد گفت چه غذايي را دوست دارد كه برايت تهيه كنم؟ بلكه بايد گفت از اين دو غذا كه فعلا در خانه آماده است كدام را برايت بياورم؟ در اين جا حق انتخاب او محدودتر شده است و زمينه براي پر توقعي او كمتر فراهم است.

مادر و تنبيه كودك

خانواده و تنبيه كودك

تنبيه تنها وسيله تربيت نيست بدون آن هم مي توان كودك را تربيت كرد ولي در اين امر كمتر كسي موفق مي شود، زيرا حصول به آن آگاهي هاي بالنسبه وسيعي لازم است. معمولاً در خانواده هاي خوب و انديشمند تنبيه وجود ندارد ولي بسياري از خانواده ها هم هستند كه بدون تنبيه امكان ادامه زندگي را ندارند.

مسئله منع تنبيه

اغلب سيستم هاي جديد، تربيتي تنبيه را منع كرده اند و مدعي شده اند كه بدون آن مي توانند موفق به تربيت فرزندان و اصلاح كجروي هاي آنان شوند، نتيجة اعمال نظر آن ها وجود نسلي خود نما و بي قيد است كه احساس آزادي وسيع و پردامنه دارد و به شخصيت ديگران بي اعتناست.

تربيت بدون تنبيه و منع مطلق آن امري بي ثمر است ولي مي توان اين نكته را افزود كه هر چه ميزان حزم و احتياط مربي بيشتر باشد تنبيه كمتر است، كوشش مربي بايد متوجه اين مساله باشد كه در تنبيه ناشي گري نشود و به جاي اصلاح به خرابي طفل كمك نشود.

مادر و تنبيه كودك

منطقي نيست كه مادر در تربيت فرزند تسامح روا دارد و يا تجاهل كند عطوفت و رقت قلب خوب است ولي نه چندان كه موجب لطمه و صدمه اي براي كودك شود از سويي ديگر اعمال تنبيه مانع آن نمي شود كه مادر صميم باشد و دوستي و محبت خود را به كودك ابراز دارد، ولي چه بهتر كه مادر كمتر به اين كار بخصوص به تنبيه بدني اقدام كند. مادر بايد ترس از پدر را كه الگوي انضباط در دل كودك ريشه دار سازد و درباره خود به نحوي عمل كند كه كودك در برابر او داراي پروا و حيا عقلي باشد.

اصولا ظرافت و لطافت كار مادري باعث مي شود كه او كمتر خشمگين و بيشتر عادي و مهربان باشد زيرا خشم زيرا خشم بسيار در تقليل شير او و در نتيجه تغيير وضع مزاجي كودك موثر است، اگر ناگزير به تنبيه است بايد آن را به حداقل كاهش دهد و نيز علت تنبيه را براي طفل بازگو كند. ضمنا فراموش نبايد كرد كه هر طفلي به ميزاني نيازمند به لوسي، خرابكاري و كجروي است و نبايد همة مقررات را دربارة او اجرا كرد. نيز نبايد منتظر بودكه كودك اشتباه كند و بعد از او انتقام بگيرد، قبل از وقوع اشتباه بايد از كار او جلوگيري شود و هنگامي كه عملي به خطا واقع شود ديگر چه سودي و چه اقدامي؟

تنبيه مادر به خاطر مهرورزي به كودك بد نيست ولي با رعايت احتياط هاي بسيار توام با خيرخواهي و همدردي بايد صورت گيرد.

فوايد تنبيه

تنبيه را اگر به مفهوم متداول روز در نظر بگيريم داراي اثري موقت است، يعني براي زمان و مورد معين تاثير مي گذارد و فرد را از انجام خلاف باز مي دارد ولي عواقب كار را اصلاح نمي كند و به هنگامي كه ترس از ميان رفت دوباره خلاف و كجروي شروع مي شود.

ولي اگر تنبيه به مفهوم علمي و تربيتي كلمه در نظر بگيريم نقش سازنده و اصلاح كننده دارد. و درآن صورت لازم نيست كه به صورت زدن و يا ناسزا گويي باشد، گاهي سكوت زماني يك نگاه پرمعني و گاهي هم زدن معني تنبيه را خواهد داشت.

زيان تنبيه

تنبيه رابطه طفل را با مادر نامطلوب و زننده اي در مي آورد و ارزش و اعتباري كه مادر در دل كودك دارد متزلزل مي سازد طفل گاهي بر اثر آن از مادر متنفر مي شود و اعتمادش از او از ميان مي رود.

گاهي تنبيه زمينه را براي ياس و نااميدي كودك فراهم مي سازد به خصوص اگر احساس كند در آن زمينه مظلوم واقع شده و مادر در تنبيه او خطايي مرتكب شده باشد در چنين صورتي به همه بدبين است حتي مادر را دشمن خود مي پندارد و از او احتراز مي جويد.

زماني ممكن است تنبيه موجب مقاومت كودك شود و او را عليه مادر بشوراند. طوري كه بر ضد او قيام كند مخصوصا اگر در گروه يا در جمعي موجب اهانت قرار گيرد.

موارد تنبيه

هر خطا و اشتباهي قابل تنبيه نيست، بدين نظر نبايد عليه او اقدامي انجام داد. مثلا اگر ليوان از دست كودك بيفتد و بشكند نبايد او را تنبيه كرد و يا عليه او جار و جنجال بر پا نمود زيرا نمونه همين اشتباهات از خود مادر هم صادر مي شود و وضع به همين گونه است به هنگامي كه شي گرانبها از دست او بيفتد و تلف گردد به خصوص موقعي كه طفل به قيمت و ارزش آن آگاه نباشد به ويژه هنگامي كه طفل در آن تقصيري نداشته باشد. در عين حال در برخي موارد تنبيه كودك رواست از جمله موردي كه فرد دانسته و آگاهانه به انجام عمل بپردازد و از عقوبت آن هم با خبر باشد يا موردي كه موجب لطمه اي شديد جسمي و رواني به ديگران شود و اين بر اثر مسامحه و سهل انگاري باشد. ونيز موردي كه با علم به گناه كبيره بودن آن را مرتكب شود و ...

مراحل قبل از تنبيه

هر خطايي كه از كودك سر زند فوري در خور و مستحق تنبيه نمي شود اين امر بايد به هنگامي صورت گيرد كه ديگر راه هاي تربيتي از قبل درباره او اعمال شده و بي نتيجه مانده باشد في المثل قبل از تنبيه دربارة انجام يك عمل ضروري است از عمل كودك انتقاد شود، انتقادي كه او را متوجه عمل خود كند، در صورت تكرار پند و اندرز بايد مطرح شود و در صورت تكرار بعدي اندرز و ترساندن در انظار و اگر موثر نبود اعمال تنبيه بدين سان تنبيه در موردي بايد به كار رود كه ديگر راه هاي تربيتي از هر سو بر مربي بسته باشد و عمل او براي طفل سودمند نباشد و چاره اي قطعي براي اصلاح طفل نيابيم.

انواع تنبيه

تنبيه ممكن است به صورت بدني، يا رواني باشد طعنه ها، تحقيرها، دشنام ها، ناسزاگويي ها، سرزنش ها، اهانت ها، انواعي از تنبيهات رواني است كه از نظر مربيان اعمال آن به صلاح كودك نيست گرچه اغلب كودكان كتك زدن را درست و شرافت مندانه نمي دانند ولي زدن به كپل كودك شايد كم ضرر ترين نوع تنبيه باشد آن هم به شرطي كه موجب ديه نشود.

تنبيه مضاعف

از خطاهاي تربيتي مربيان يكي اين است كه تنبيه به صورت مضاعف باشد، يعني هم كتك زدن باشد و هم طعنه و نيشخند، هم چوب و شلاق باشد و هم زخم زبان زدن هم ترساندن كودك باشد و هم خجالت و خفت دادن.

گفتن اين عبارت كه:

مگر كوري؟ كري؟ در كدام گورستان بودي؟ از كدام جنگل آمدي و ... خود تنبيهي شديد است كه به تنهايي موجب تحريك حس انتقام طفل مي شود و ديگر به همراه آن نبايد زدن آن هم در حضور جمع باشد.

اين گونه تنبيهات بد آموزي هايي هم دارد از جمله آن كه روح تجاوز و دوري از اعتدال را در كودكان بيدار مي سازد طوري كه در سنين بزرگسالي به حق خود قانع نيست و تجاوز كار بار مي آيد.

نكته ها در بد آموزي

در ضمن بحث از مسائل تنبيه طبعا بخشي از نكته هاي مربوط ذكر شد و اينك اضافه مي كنيم كه:

1- بين نظم خانه و بيرون فرق قائل شويد مادر نمي تواند در خانه چون يك ژاندارم عمل كند. او در عين كنترل فرزند بايد بداند كه طفل نياز دارد تا حدودي هم آزاد باشد، براي كنترل همة آزادي هاي كودك تنبيه روا نداريد.

2- رفتارهاي غير منتظره كودكان را در حدودي بايد تحمل كرد، خطاي كودك را هميشه گناهي نابخشودني تصور نكنيد كه مجبور به تنبيه باشيد كمي هم گذشت، صبر و حوصله، ناديده گرفتن باشد.

3- در تنبيه ترساندن روا نيست زيرا مضر به حال كودك و امري خلاف تربيت صحيح است. زيرا بعدها اثرات نامطلوب در زندگي كودك به جاي خواهد گذارد. اين امر مخصوصا از حدود سه سالگي بايد با احتياط بيشتري تلقي شود.

4- در تنبيه عمل بد كودك را نكوهش كنيد نه خود فرد را اگر فرد مورد نكوهش قرار مي گيرد به خاطر آن عمل ناگوار بايد باشد.

5- تنبيه با بد آموزي هايي چون فحش، ناسزاگويي، افراط همراه نباشد، زيرا اين جنبه ها، موجبات دلسردي كودكان را از زندگي فراهم مي سازند.

6- يا تنبيه نكنيد يا سطحي و ظاهري نباشد بلكه اساسي و عميق باشد (يعني انديشيده و حساب شده باشد نه به اين معني كه دمار از روزگار كودك برآوريد)

7- در انجام تنبيه جنبة قدرت و ضعف كودك را در نظر بگيريد.

8- تنبيه متناسب با جرم باشد براي خطاي كوچك تنبيه بزرگ روانداريد يا برعكس.

9- تنبيه خوب است ولي نبايد افراط آميز باشد زيرا زمينة عدالت خواهي كودك را در او خفه مي كند.

10- در تنبيه احساسات را دخالت ندهيد و چشم و هم چشمي در آن مطرح نباشد.

11- در تنبيه وحشي گري نباشد، هم زدن و هم گاز گرفتن و هم نيشگون گرفتن انساني نيست.

12- تنبيه را آنچنان انجام دهيدكه بعد محتاج به نازكشي فوق العاده نشويد.

13- اگر بناست كودك را تنبيه كنيد صبر نكنيد كه وقتش بگذرد و خشمش بنشيند و بعد كتك بخورد بلكه تنبيه بايد به موقع باشد هرگز پس از رفع قضيه او را تنبيه نكنيد.

14- در همه حال بر اعصاب خود مسلط باشيد نكند كه ظرفي، استكاني، يا ... به سوي كودك پرتاب شود كه اين امر گرفتاري ها را موجب مي شود.

15- زندگي كودك بين خوف و رجا بايد باشد ولي جنبة دفاعي و اميد آن بايد بر ديگر جنبه ها بچربد تنها در برابر بدي مكافات كردن درست نيست در جنبه هاي مثبت هم بايد تشويق شود.

16- پس از تنبيه و جريحه دار كردن عواطف طفل، حال ديگر مجبورش نكنيد كه بيايد و عذرخواهي كند مثلا دستتان را ببوسد غلط كردم بگويد و ...

منابع و مآخذ

1)     نقش مادر در تربيت، دكتر علي قائمي، انتشارات اميري، تهران، 1370

2)     مباني روانشناسي رشد، دكتر عبدالله شفيع آبادي، شركت سهامي چهر، تهران، 1368

3)  پرورش استعداد همگاني ابداع و خلاقيت، دكتر الكسي اسي اسبورن، دكتر حسن قاسم زاده، انتشارات نيلوفر، تهران، 1375

4)     روانشساسي عمومي، علي اكبر شعاري نژاد، انتشارات دانشگاه سپاهيان انقلاب اسلامي ايران، تهران، 1354

5)     ويژگي هاي كودكان تيزهوش، جواد اژه اي، نشر سمپاد، تهران، 1383

6)      تربيت برتر، رضا فرهاديان، مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامي، قم، 1375

 

7)     نشريه ي پيوند، شماره ي 246، سردبير، سهيلا آقايي، چاپخانه ي آرين، تهران، فروردين 1379

منبع : سايت علمی و پژوهشي آسمان--صفحه اینستاگرام ما را دنبال کنید
اين مطلب در تاريخ: سه شنبه 04 فروردین 1394 ساعت: 21:17 منتشر شده است
برچسب ها : ,
نظرات(0)

شبکه اجتماعی ما

   
     

موضوعات

پيوندهاي روزانه

تبلیغات در سایت

پیج اینستاگرام ما را دنبال کنید :

فرم های  ارزشیابی معلمان ۱۴۰۲

با اطمینان خرید کنید

پشتیبان سایت همیشه در خدمت شماست.

 سامانه خرید و امن این سایت از همه  لحاظ مطمئن می باشد . یکی از مزیت های این سایت دیدن بیشتر فایل های پی دی اف قبل از خرید می باشد که شما می توانید در صورت پسندیدن فایل را خریداری نمائید .تمامی فایل ها بعد از خرید مستقیما دانلود می شوند و همچنین به ایمیل شما نیز فرستاده می شود . و شما با هرکارت بانکی که رمز دوم داشته باشید می توانید از سامانه بانک سامان یا ملت خرید نمائید . و بازهم اگر بعد از خرید موفق به هردلیلی نتوانستیدفایل را دریافت کنید نام فایل را به شماره همراه   09159886819  در تلگرام ، شاد ، ایتا و یا واتساپ ارسال نمائید، در سریعترین زمان فایل برای شما  فرستاده می شود .

درباره ما

آدرس خراسان شمالی - اسفراین - سایت علمی و پژوهشی آسمان -کافی نت آسمان - هدف از راه اندازی این سایت ارائه خدمات مناسب علمی و پژوهشی و با قیمت های مناسب به فرهنگیان و دانشجویان و دانش آموزان گرامی می باشد .این سایت دارای بیشتر از 12000 تحقیق رایگان نیز می باشد .که براحتی مورد استفاده قرار می گیرد .پشتیبانی سایت : 09159886819-09338737025 - صارمی سایت علمی و پژوهشی آسمان , اقدام پژوهی, گزارش تخصصی درس پژوهی , تحقیق تجربیات دبیران , پروژه آماری و spss , طرح درس