تحقیق درباره فلسفه

راهنمای سایت

سایت اقدام پژوهی -  گزارش تخصصی و فایل های مورد نیاز فرهنگیان

1 -با اطمینان خرید کنید ، پشتیبان سایت همیشه در خدمت شما می باشد .فایل ها بعد از خرید بصورت ورد و قابل ویرایش به دست شما خواهد رسید. پشتیبانی : بااسمس و واتساپ: 09159886819  -  صارمی

2- شما با هر کارت بانکی عضو شتاب (همه کارت های عضو شتاب ) و داشتن رمز دوم کارت خود و cvv2  و تاریخ انقاضاکارت ، می توانید بصورت آنلاین از سامانه پرداخت بانکی  (که کاملا مطمئن و محافظت شده می باشد ) خرید نمائید .

3 - درهنگام خرید اگر ایمیل ندارید ، در قسمت ایمیل ، ایمیل http://up.asemankafinet.ir/view/2488784/email.png  را بنویسید.

http://up.asemankafinet.ir/view/2518890/%D8%B1%D8%A7%D9%87%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%20%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D8%AF%20%D8%A2%D9%86%D9%84%D8%A7%DB%8C%D9%86.jpghttp://up.asemankafinet.ir/view/2518891/%D8%B1%D8%A7%D9%87%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%20%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D8%AF%20%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%AA%20%D8%A8%D9%87%20%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%AA.jpg

لیست گزارش تخصصی   لیست اقدام پژوهی     لیست کلیه طرح درس ها

پشتیبانی سایت

در صورت هر گونه مشکل در دریافت فایل بعد از خرید به شماره 09159886819 در شاد ، تلگرام و یا نرم افزار ایتا  پیام بدهید
آیدی ما در نرم افزار شاد : @asemankafinet

تحقیق درباره فلسفه چیست

بازديد: 379

 

تحقیق درباره فلسفه

فلسفه چیست؟در حقیقت، هیچ گاه نمی توان گفت فلسفه چیست؛ یعنی هیچگاه نمی توان گفت: فلسفه این است و جز این نیست؛ زیرا فلسفه، آزاد ترین نوع فعالیتآدمی است و نمی توان آن را محدود به امری خاص کرد.
عمر فلسفه به اندازه عمرانسان بر روی زمین است و در طول تاریخ تغییرات فراوانی کرده و هر زمان به گونه ایمتفاوت با دیگر دوره ها بوده است.برای این مطلب کافی است به تعاریف مختلفی که از آنشده نگاهی بیندازید. در این باره نگاه کنید به: تعاریف مختلف درباره فلسفه با اینحال می کوشیم تا جایی که بتوانیم، فلسفه را معرفی کنیم.

واژه فلسفه
واژه فلسفه(philosophy) یا فیلوسوفیا که کلمه ای یونانی است، از دو بخش تشکیل شده است:
فیلو بهمعنی دوستداری و سوفیا به معنی دانایی.
اولین کسی که این کلمه را به کار برد،فیثاغورس بود. وقتی از او سئوال کردند که: آیا تو فرد دانایی هستی؟ جواب داد:نه،اما دوستدار دانایی(فیلوسوفر) هستم.
بنابراین فلسفه از اولین روز پیدایش بهمعنی عشق ورزیدن به دانایی، تفکر و فرزانگی بوده است. تعریف فلسفه
فلسفهتفکر است. تفکر درباره کلی ترین و اساسی ترین موضوعاتی که در جهان و در زندگی با آنها روبه رو هستیم. فلسفه وقتی پدیدار می شود که سوالهایی بنیادین درباره خود و جهانمی پرسیم. سوالاتی مانند:زیبائی چیست؟ قبل از تولد کجا بوده ایم؟ حقیقت زمانچیست؟
آیا عالم هدفی دارد؟ اگر زندگی معنایی دارد، چگونه آن را بفهمیم؟
آیاممکن است که چیزی باشد و علتی نداشته باشد؟ ما جهان را واقعیت می دانیم، اما واقعیتبه چه معناست؟سرنوشت انسان به دست خود اوست و یا از بیرون تعیین می شود؟
چنانچهدر این سئوالات می بینیم، پرسش ها و مسائل فلسفی از سنخ امور خاصی هستند و در هیچعلمی به این چنین موضوعات، پرداخته نمی شود.مثلا هیچ علمی نمی تواند به این سئوالکه واقعیت یا حقیقت چیست؟ و یا این که عدالت چیست؟ پاسخ گوید. این امر به دلیلویژگی خاص این مسائل است.
یک ویژگی عمده موضوعات فلسفی، ابدی و همیشگی بودنشاناست.
همیشه وجود داشته و همیشه وجود خواهند داشت و در هر دوره ای، بر حسب شرایطآن عصر و پیشرفت علوممختلف، پاسخ های جدیدی به این مسائلارائه می گردد.
فلسفه مطالعه واقعیت است، اما نه آن جنبه ای از واقعیت که علومگوناگون بدان پرداخته اند.
به عنوان نمونه، علم فیزیک درباره اجسام مادی از آنجنبه که حرکت و سکون دارند و علم زیست شناسی درباره موجودات از آن حیث که حیاتدارند، به پژوهش و بررسی می پردازد.
ولی در فلسفه کلی ترین امری که بتوان با آنسر و کار داشت، یعنی وجود موضوع تفکر قرار می گیرد؛ به عبارت دیگر، در فلسفه، اصلوجود به طور مطلق و فارغ از هر گونه قید و شرطی مطرح می گردد.
به همین دلیلارسطو در تعریف فلسفه می گوید:''فلسفه علم به احوال موجودات است ، از آن حیث کهوجود دارند.یکی از معانی فلسفه، اطلاق آن به استعداد های عقلی و فکریی است که انسانرا قادر می سازد تا اشیا، حوادث و امور مختلف را از دیدگاهی بالا و گسترده موردمطالعه قرار دهد و به این ترتیب، حوادث روزگار را با اعتماد و اطمینان و آرامشبپذیرد.فلسفه در این معنا مترادف حکمت است. فلسفه در پی دستیابی به بنیادی ترینحقایق عالم است. چنانکه ابن سینا آن را این گونه تعریف می کند:
فلسفه، آگاهیبر حقایق تمام اشیا است به قدری که برای انسان ممکن است.
فلسفه همواره ازروزهای آغازین حیات خود، علمی مقدس و فرا بشری تلقی می شد و آن را علمی الهی میدانستند. این طرز نظر، حتی در میان فلاسفه مسیحی و اسلامی رواج داشت؛ چنانکه جرجانیمی گوید:فلسفه عبارت است از شبیه شدن به خدا به اندازه توان انسان و برای تحصیلسعادت ابدی.همان طور که گفته شد، اساسا فلسفه از اولین روز پیدایش، به معنیعشق به دانایی و خرد و فرزانگی بوده و به علمی اطلاق می شد که در جستجوی دستیابی بهحقایق جهان و عمل کردن به آنچه بهتر است،(یعنی زندگانی درست) بود. فلسفه در آغازحیات خود شامل تمام علوم بود و این ویژگی را قرن ها حفظ کرد؛ چنانکه یک فیلسوف راجامع همه دانش ها می دانستند. اما به تدریج دانشها و علوم مختلف از آن جدا گشتند.درقدیم، این فلسفه که جامع تمام دانشها بود، بر دو قسم بود: فلسفه نظری و فلسفه عملی
فلسفه نظری به علم الهیات، ریاضیات و طیبعیاتتقسیم می گشت که به ترتیب، علم اعلی، علم وسط و علم اسفل(پایین تر) نامیده می شد. فلسفه عملی نیز از سه قسمت تشکیل می شد:
اخلاق، تدبیر منزل و سیاستمدرناولی در رابطه با تدبیر امور شخصی انسان بود. دومی دررابطه با تدبیر امور خانواده و سومی تدبیر امور مملکت بود.

مسائلفلسفه

مسائل فلسفه، اساسی ترین سوالاتی است که بشر می تواند بپرسد. ویژگی اینسوالات، این است که همیشه وجود داشته و خواهند داشت و هیچ علمی نمی تواند به آنهاپاسخ دهد. هر انسانی با این سؤالات بنیادین که به زندگی معنا می بخشند، روبروست. سؤالاتی مانند:زیبایی چیست؟ آیا عالم هدفی دارد؟ علم ما واقعی است یا اینکه همه چیزیک نمایش است؟ و سئوالاتی مانند آن. هر علمی موجودات را از جنبه ای خاص بررسی میکند. مثلا هندسه هر چیز را از حیث اندازه و بعد و شیمی از جنبه خواص شیمیایی بررسیمی کند. اما فلسفه در وجود موجودات، شناخت ما به آنها و چیستی حقیقی آنها سئوال میپرسد. به طور کلی اگر نتوان پرسشی را به طور تجربی و با استفاده از حواس یا باانجام آزمایش، پاسخ گفت، آن پرسش، یک پرسش فلسفی است. به این ترتیب، می توان مسائلفلسفی را در پنج دسته اصلی قرار داد. این دسته ها شاخه های اصلی فلسفه محسوب میشوند و ما برای نمونه چند پرسش از مسائلی را که در هر کدام از این شاخه ها مطرحاست، ذکر می کنیم

1) فلسفه منطق

معنای استدلال و نتیجه گیری از یک سری مقدماتچیست؟ فرق استدلال های معتبر با استدلال های نامعتبر چیست؟ اصولا چرا به استدلالنیاز داریم؟ فرق استدلالهای قیاسی و استقراییچیست؟ 

2) معرفت شناسی
آیا اساساشناخت چیزی ممکن است؟ اگر چیزی را می شناسیم از کجا بدانیم که آنرا می شناسیم و ازکجا بدانیم که آنرا همانطور که واقعا هست می شناسیم؟ آیا یقین به چیزی ممکن است ویا اینکه همه شناختهای ما چیزی بیش از حدس و گمان نیست؟ چگونه می توان به شناختصحیح رسید؟ آیا عقل همه چیز را می تواند درک کند و یا اینکه بعضی چیزها هستند کهخارج از دسترس عقل می باشند؟ 

 3) مابعدالطبیعه
بودن یعنی چه؟ آیا عدم وجود دارد؟ آیاهستی منحصر به موجودات مادی است؟آیا جهان نامتناهی است؟ جسم و ذهن و یا بدن و روح چه رابطه ای با هم دارند؟ وحدت وکثرت یعنی چه و در جهان چه نسبتی با هم دارند؟ (یعنی جهان تا کجا وحدت و این همانیدارد وتا کجا کثرت و اختلاف؟ آیا خدا وجود دارد؟ 

 4) فلسفه اخلاق
اخلاق چیست؟ ارزش به چهمعناست؟ عمل نیک چه ملاکی دارد؟ آیا ارزشهای اخلاقی همیشگی اند و یا نسبی؟ آیا درانسان چیزی به نام وجدان اخلاقی وجود دارد؟ آیا عمل بد در هر اوضاع و شرایطی بداست؟ 

 5) زیبایی شناسی
ما به چهچیزی زیبا می گوییم و ملاکمان برای زیبا نامیدن یک چیز چیست؟ آیا زیبای امری عینیوواقعی است؛ یعنی واقعا چیزی به نام زیبایی در اشیا وموجودات وجود دارد یا اینکهامری ذهنی است و به هر شخص مربوط می گردد و ممکن است کسی چیزی را زیبا بداند و کسیدیگر زیبا نداند؟ آیا زیبایی انواع مختلفی دارد؟ قوه ای که در انسان زیبایی را درکمی کند، چیست؟ کارکرد هنر چیست؟ این سئوالات، تنها نمونه هایی است از سئوالاتی کهدر مسائل و شاخه های عمده فلسفی مطرح می گردد. سئوالات فلسفی در هر یک از این شاخهها بسیار است و هر فیلسوفی نیز جواب هایی متفاوت از دیگر فلاسفه به این سئوالاتداده است

فایدهفلسفه 

آیا اساسا فلسفه فایده ای هم دارد و لازم است که به آنبپردازیم؟ و یا این که صرفا انباشته ای از آرا و سخنان عده ای در گذشته است و هیچگونه فایده ای برای ما ندارد؟
ما در اینجا تنها چند فایده از فوائدی را که ذاتابر فلسفه مترتب است، ذکر می کنیم و قضاوت را بر عهده شما می گذاریم: دانش فلسفه،مانند هر دانش دیگری، غریزه کنجکاوی انسان را در زمینه سوالات و پرسشهای مختلفارضاء می کند؛ با این تفاوت که سوالات و مسائلی که فلسفه در پی حل آن ها است اساسیترین و بنیادی ترین نوع مسائلی است که بشر با آن ها سر و کار داشته و دارد.
اساسا در فلسفه لذتی وجود دارد که از نیاز ما به خود فلسفه؛ یعنی نیاز بهدانستن و فهم جریانات عالم هستی بر می خیزد و گواه این مطلب، معنای خود واژه فلسفهیعنی عشق به دانایی و خرد است.
لئوناردو داوینچی می گوید:
عالی ترینلذت، لذت درک و معرفت است.
فلسفه ما را بسوی این لذت متعالی راهنمایی میکند.
اغلب ما انسان ها، جدا از لذات جسمانی، همواره به دنبال حقیقتی هستیم. درجستجوی فهم معنا و مقصود جهان و حوادث آنیم؛ گر چه همیشه به این نیاز درونی و فطریخود آگاه نباشیم.
فلسفه به دلیل طبیعتی که دارد، به این نیاز ما پاسخ می دهد. (و برای همین نیز از اولین روز حیات آدمی بر روی کره زمین، وجود داشته است
اگرکمی تامل کنیم، می بینیم بدون گزاره های فلسفی نمی توان زیست.
به عنوان مثال،یک رویداد ساده و روزمره را در نظر می گیریم
فرض کنید در منزل هستید و تلفن دراتاق بغلی زنگ می زند. شما به سمت تلفن رفته و آنرا بر می دارید.
تحلیل همینرویداد ساده نشان می دهد که کار شما بدون فرض و قبول تعدادی گزاره فلسفی امکان پذیرنیست و توجیهی هم ندارد. مثلا برای این که حرکت شما و رفتن به سمت تلفن معنا داشتهباشد، باید مفاهیم علت و معلول، هستی و نیستی، زمان و مکان، ذات یا جوهر(که در اینجا مقصود از آن همان تلفن است) و غیره... را که هیچ یک توسط حواس به ما داده نمیشوند؛ بلکه همه عقلی اند، مفروض بگیریم.
برای توضیح بیشتر مطلب می گوییم کهباید گزاره های فلسفی زیر را صادق فرض کرده و آن ها را قبول کرده باشید تا پس اززنگ زدن تلفن به سمت آن رفته و گوشی را بردارید:
1-
چیزی که آثاری دارد، حتماهست. (صدای زنگ تلفن می آید، پس حتما تلفنی هست که دارد زنگ می زند.)
2-
هرمعلولی، علتی می خواهد. (اگر تلفن زنگ می زند (معلول)، پس حتما علتی دارد.(کسی کهزنگ زده است)
3-
هر جسمی مکانی دارد. ( اگر تلفن زنگ می زند، پس حتما جاییدارد. بنابراین باید به آن جا بروم.) در حقیقت رفتن شما به اتاق بغلی مبتنی بر اینگزاره عقلی است.
4-
چیزهایی را که حس می کنیم، موهوم و خیالی نیستند. (بدون فرضاین گزاره، شما به تلفن جواب نمی دهید، زیرا آن را موهوم و در خواب و رویا میدانید.)
5-
اجتماع و ارتفاع نقیصین محال است.(که معنای آن در این رابطه این استکه تلفن نمی تواند هم باشد و هم نباشد. اگر دارد زنگ می زند، حتما هست و نمی شود کهنباشد.)
با تامل بیشتر، به گزاره ها و پیش فرض های فلسفی بیشتری نیز خواهیمرسید و این گزاره ها فقط چند نمونه بودند. اگر در سایر امور نیز دقت کنیم، متوجه میشویم که از گزاره های فلسفی بسیار زیاد دیگری نیز بهره می بریم. مانند: قانون ضرورتعلی معلولی، قانون علیت، امتناع تضاد، امتناع تناقص، امتناع دور، امتناع تسلسل وغیره ... . این گزاره های فلسفی در ذهن همه ما انسان ها موجودند؛ به آنها باورداریم و دائما آن ها را به کار می گیریم، بی آنکه توجهی به آن ها داشته باشیم.
نقش بنیادین گزاره های فلسفی در امور در زندگی روزمره هنگامی بخوبی درک می شودکه فرض کنیم همه آن ها از ذهن همه انسان ها پاک شود. در این صورت همه می دانیم کهزندگی به کلی مختل خواهد شد. البته چنان که اشاره شد، تمامی انسان ها بی آنکه نیازبه آموختن دانش فلسفه داشته باشند، چنین گزاره هایی را به طور نا خود آگاه به کارمی گیرند. در حالی که فلاسفه آن ها را به طور دقیق استخراج کرده؛ مفاهیم درونی وحدودشان را روشن ساخته و به اشکالات وارده بر آن ها پاسخ می گویند.
برای درکاین مطلب، به مثال قبلی توجه کنید. پیش از تحلیل این اتفاق، همگی فکر می کردیم کهرویدادی کاملا حسی است و همه چیز توسط حواس ساز و کار یافته است. اما پس از تحلیلمذکور، پی به اشتباه خود بردیم. این تحلیل، نوعی تحلیل فلسفی است.
یکی از فوایدفلسفه این است که به انسان می آموزد که در زندگی بشر، نقش حس بسی کمتر و نقش عقلبسیار بیشتر از آن است که گمان می رود. به عبارت دیگر، آموختن فلسفه انسان را از حسگرایی و توجه تنها به حس و جسم خود که به اقتضای زندگی طبیعی همه بدان دچارند، میرهاند.
موضوع فلسفه، برخلاف موضوع دیگر دانش ها، عام و فراگیر است و به همیندلیل، جستجوی فلسفی فقط شامل بخش خاصی از جهان نیست؛ (بر خلاف سایر دانش ها که هریک تنها بخش خاصی از جهان را مورد بررسی قرار می دهند.) این ویژگی باعث شده کهفلسفه، بر خلاف سایر دانش ها کل نگر بوده و تصویری از کل عالم هستی به دست دهد. اساسا تصویری که از فلسفه حاصل می شود، به مراتب دقیق تر و کامل تر از تصویر حاصلاز باورهای عقل عرفی میان انسان ها استژرف نگری  

غالبا عموم مردم به پدیده ها و اشیا موجود در جهان به دیده سطحی می نگرند. آن ها اشیا و پدیده های بسیاری را می بینند که به ظاهر گوناگون و پراکنده اند؛مانند سقوط اجسام بر روی زمین، گردش ماه به دور زمین؛ جزر و مد دریاها و پدید آمدنفصول در پی یکدیگر. عموم مردم از این پدیده ها پی به هیچ چیزی نمی برند و حوادثی کهدر جهات اتفاق می افتد، هیچ جذابیتی برایشان ندارد.
دانشمندان با دیده عمیق تریمی نگرند. آن ها بر اساس تعدادی پیش فرض های فلسفی و غیر فلسفی و با تجربه و تفکربه عمق پدیده ها پی می برند و نشان می دهند که این پدیده ها قوانینی دارند.
امااین ژرف نگری دانشمندان تا کجا ادامه می یابد؟ تا جایی که به پیش فرض های عام کههمه امور و قوانین علمی را تحت قوانین عام دیگری در می آورند، برسند. همین که بهاین نقطه برسند، متوقف می شوند. اما درست از همین نقطه حرکت فلسفی آغاز و تحقیقفلسفی شروع می شود. فلسفه با تحلیل و اثبات و توضیح پیش فرضهای فلسفی علوم به تعمقبیشتری در جریان ها و حوادث جهان پرداخته و پدیده ها و اشیا را تا بنیادین ترینپایه های آن ریشه یابی می کند .
بنابراین، در سیر از سطح پدیده ها به عمق آن هافلسفه از همان نقطه ای آغاز می کند که سایر دانش ها در آن متوقف می شوند. به طورکلی مباحث فلسفی ماهیتا عمیق و دیدگاه ها و آرای فلسفی ذاتا ژرف اند و به همین جهت،فلسفه ژرف نگرتر از سایر دانش هاست و در این زمینه با هیچ یک، قابل مقایسه نیست.
همان طور که گفته شد، همه دانش ها دارای پیش فرض های فلسفیهستند که بدون این پیش فرضها، بی معنا و غیر ممکن می شوند. پیش فرضهایی مانند اصلامتناع تناقض، اصل امکان شناخت، اصل علیت، اصل ضرورت علی معلولی، اصل معیت علیمعلولی، امتناع دور، امتناع تسلسل و
پس فلسفه، تنها علمی است که پیش فرض هایسایر دانش ها را تدارک می کند. به همین دلیل است که فلسفه را نقطه اتکای سایر دانشها و مادر همه علوم می نامند. همان طور که هر دانشی بر پیش فرضی فلسفی استوار است،هر جنبش اجتماعی و هر مکتب انسانی نیز بر فلسفه ای استوار می باشد. یعنی زیر ساختهر جنبش و سیستم در همه زمینه ها مکتبی فلسفی است. برای مثال جنبش های بزرگی همچوننازیسم بر فلسفه نازیسم استوار بوده اند. جنبشهای کوچک مانند جنبش هیپی ها، پانک هاو رپ ها نیز از این قاعده مستثنی نیستند و بر مبانی جهان شناختی و فلسفی دیگریاستوارند. به طور کلی تمام نظامهای سیاسی و اجتماعی که در طول تاریخ در جهان بهوجود آمده اند یا می آیند، از فلسفه متاثر هستند. همچنین هر نظام انسانی مانند نظاماخلاقی، سیاسی، حقوقی، اقتصادی، آموزشی و غیره... بر مبانی و پیش فرضهایی استواراست که بسیاری از آنها ماهیتا فلسفی بوده و رد و اثبات آن ها بر عهده فلسفه است. دریک کلام هر جنبش و مکتب اجتماعی و هر نظام انسانی، درست یا نا درست، بر فلسفه ایدرست یا نادرست استوار است. فیلسوفان یک جامعه به طور مستقیم با این فلسفه ها سر وکار دارند؛ اما سایر اقشار جامعه هم از این فلسفه ها بی بهره نیستند و به طور غیرمستقیم، از طریق انتشار افکار فلاسفه و بازنمود این افکار در مظاهر زندگی اجتماعیاز آن ها متاثرند. به سبب همین تاثیر و تاثرات، غالبا فلسفه ای خاص در یک جامعهمقبولیت عام پیدا می کند. آشکار است که در این صورت، این جامعه تنها آن نوع جنبش هاو نظام هایی را پذیرا است که با فلسفه مورد قبولش نا سازگار نباشد. بنابراین هرجنبشی و هر نظامی در هر جامعه ای با هر فلسفه ای قابل پدید آمدن یا دوام یافتننیست. از این جا می توان نقش پنهان فلسفه را در زندگی فردی و اجتماعی انسان ها درککرد.
بنابراین، به مقتضای این ویژگی، فلسفه نقشی پنهان در زندگی فردی و اجتماعیبشر دارد؛ به طوری که فقدان یک فلسفه درست به اختلال زندگی فردی یا اجتماعی و چهبسا نابودی اجتماع منجر شود.
گواه این مطلب خسارتهای فردی و اجتماعی جبرانناپذیری است که نازیسم و فاشیسم به جامعه بشری وارد آورده اند. (چنانکه جنبش نازیسمکه بر اساس فلسفه ای نادرست بنا شده بود، باعث بروز جنگ جهانی دوم و کشته شدنمیلیون ها انسان گردید.) پس به موجب این معیار، تردیدی نیست که برای پیشگیری یا دفعاین نوع خسارت ها که جامعه بشدی هیچ گاه از آن ها مصون نیست، وجود فلسفه ای صحیحضروری است و برای داشتن فلسفه صحیح باید فلسفه آموخت. همه ما کسانی را دیده ایم یاشنیده ایم که هیچ گونه کامیابی و نعمت دنیوی نداشته اند و انواع مصیبت ها و بلاهایمادی و معنوی را تجربه کرده اند و در عین حال افرادی شاد و قوی و محکم بوده اند؛ ودر مقابل، افرادی را سراغ داریم که مصائبی کوچک آن ها را از پای در آورده است. اینفرق ناشی از چیست؟ باید گفت: نوع زندگی انسان ناشی از نوع نگرش وی به هستی، بهخودش، به آینده، به دنیا و ماجراهای آن و به طور خلاصه، ناشی از نگرش او به جهان وموقعیت انسان در جهان است که مجموع این ها را جهان بینی می نامند. اغراق نیست اگربگوییم که هیچ جنبه ای از انسان مهم تر از جهان بینی او نیست؛ زیرا جهان بینی فرددر تمام حرکات و سکنات او و در تمام زندگی وی، نقش اصلی را دارد. بنابراین داشتنجهان بینی درست برای هر انسانی ضروری است. اما این جهان بینی چگونه به وجود می آید؟
در جواب می گوییم که: مسائل اساسی جهان بینی، مسائلی فلسفی اند؛ یعنی باورهایفلسفی هستند که به انسان نوع نگرش یا همان جهان بینی را می بخشند و چون داشتن جهانبینی درست برای هر کسی ضروری است، داشتن باورهای فلسفی درست هم برای هر کسی ضروریاست
فلسفه با پایه ریزی مبناهای زندگی انسان، او را در نحوه زندگی و طریقه سلوکدر اجتماع راهنایی می کند. اساسا از زمان قدیم، فلسفه به دو بخش نظری و عملی تقسیممی شد. بخش عملی آن مربوط به اخلاق( امور شخصی انسان)، تدبیر منزل(امور خانوادگیانسان) و سیاست مدن(امور مملکت داری و حکومت) بود. به عبارت دیگر، این بخش ازفلسفه، مستقیما انسان را در زندگی و امور عملی خود راهنمایی می کرد و به او می گفتکه در شرایط خاص، چه چیزی بد و چه چیزی خوب است

چنانکه ذکر شد، فلسفه همیشه به طور مستقیم و غیر مستقیم، تاثیر بسیار مهمیبر زندگی کسانی که حتی چیزی درباره آن نمی دانسته اند، داشته و از طریقارتباطات(رسانه ها) فکر اجتماع را تحت تاثیر خود قرار داده است. حتی آنچه امروزه بهنام مسیحیت و یا اسلام شناخته می شود، تا حدود زیادی تحت تاثیر فلسفه تکوین یافتهاست. این تاثیر خصوصا در حوزه سیاست مهم بوده است و هر حکومتی بر اساس فلسفه ای خاصبنا شده است. برای مثال قانون اساسی آمریکا تا حدود زیادی یکی از موارد اعمال وپیاده نمودن اندیشه های یک فیلسوف، یعنی جان لاک است. فلسفه به دلیل ماهیتی که داردو با برهان سرو کار دارد، از جانبداری های احساساتی و نتیجه گیری های عجولانه بهدور است. اساسا تفاوت فلسفه با اموری همچون عرفان، در همین است؛ یعنی فلسفه بااستدلالی کردن مطالب خود، آن ها را برای همگان قابل پذیرش می سازد؛ در حالی کهعرفان به دلیل ماهیت خاص خود، برای اشخاص دیگر قابل درک نیست و باید به مقام عارفرسید تا بتوان مطالب او را درک کرد.

فیلسوف

فیلسوف کسی است که به فلسفه و فلسفه ورزیدن می پردازد؛ یعنی دانشمندفلسفه است
گذشتگان، فیلسوف را حکیم می نامیدند و مقصودشان از این کلمه این بودکه حکیم کسی است که بر علوم مختلف، از علم طب گرفته تا علم ریاضیات تسلط دارد وهمچنین حکمت (فلسفه) را نیز که به معنای علم به احوال موجودات است، آموخته است. فیثاغورس اولین کسی بود که خود را فیلسوف، یعنی دوستدار حکمت نامید؛ زیرا در نظراو، صفت حکیم فقط به خداوند اختصاص داشت.
وی زندگی را به میدان های مسابقه تشبیهمی کرد و می گفت:
کسانی که در این میدان ها حضور می یابند، سه گروهند:
یکیکسانی که برای شرکت در بازی حاضر شده اند. دوم کسانی که برای خرید و فروش بلیط بهآن جا آمده اند و سوم کسانی که برای تماشا آمده اند. در میدان زندگی، گروه سومفلاسفه اند. فلاسفه جهان را از بالا (همانند تماشاچیان)نگاه می کنند و در مورد آنقضاوت می کنند.فیلسوف همواره به ملاحظه مسائل و مشکلاتی می پردازد که برای همهما دارای اهمیت است. وی با مطالعه انتقادی صحیح می کوشد تا عقاید و شناخت ما رادرباره جهان و انسان ارزشیابی کند. وی می کوشد تصویری کلی و منظم و منطقی در موردآنچه می دانیم و آنچه می اندیشیم، پیدا و مطرح نماید. شخص معمولی در پرتو پژوهش فیلسوف و با نظر به طرح جامعی که وی فراهمآورده است، می تواند تصور خود را در مورد جهان و امور انسانی متناسب با آن طرح کلیاصلاح کرده و اعمال و رفتار خود را با آن بسنجد. از همان آغاز پیدایش فلسفه، عقیدهمتفکرانی که به این نوع پژوهش ها سرگرم بودند، این بود که نظریاتی را که درباره خودو جهان قبول می کنیم، باید مورد رسیدگی دقیق قرار دهیم تا ببینیم آیا عقلا پذیرفتنیهست یا نه.همه ما عقاید و معلوماتی درباره جهان و انسان حاصل کرده ایم؛ اما فقطمعدودی از ما تامل و فکر کرده ایم که آیا این معلومات و عقاید قابل اعتماد و معتبراست یا خیر.
فیلسوف اصرار دارد که این همه را در معرض مطالعه و بررسی دقیق قراردهد تا دریابد که آیا این نظریات و عقاید مبتنی بر دلیل و مدرک کافی هست یا خیر.
سقراط دلیل توجه خود را به فلسفه چنین یاد کرده است:
زندگی بدون تفکر وتامل، زندگی نیست و ارزش ندارد.
وی دریافت که همه مردم اطرافش، زندگی خود رادر نیل به هدفهای گوناگون مانند لذت و ثروت صرف می کنند؛ بدون آن که از خود بپرسندکه آیا این امور مهم و قابل اعتماد هست یا خیر. و چون چنین سوالی را از خود نمیپرسند و در طلب جواب هم نیستند، نمی توانند بدانند که آیا درست عمل می کنند یا نه وسراسر حیاتشان در طلب اغراض بی فایده و مضر تلف می شود. به همین دلایل، فلاسفه بهطور کلی همه بر آن بوده اند که مطالعه و بررسی و نقد و تحلیل نظریات و عقاید وافکار و دلایل آن ها، مهم و با ارزش است. اساسا فیلسوف به کسی گفته می شود کهخصوصیاتی را که بر گرفته از خصوصیات روح فلسفی است، در خود داشته باشد.
برخی ازاین ویژگی ها عبارتند از: 1- فیلسوف، کسی است که به ارزش عقل ایمان دارد و در علم و عمل خود مقیدبه احکام عقل است. در این زمینه وی برخلاف کسی است که در علم و عمل خود، معتقد بهوحی و الهام یا متکی به خرافات است. 2- فیلسوف، کسی است که درباره علل بنیادین امور و حوادث تحقیق می کند. بهعبارت دیگر، او متفکری است که در مورد حوادث به تفسیر عقلی پرداخته و به جستجوی عللآن ها می پردازد.
3-
فیلسوف در پی یافتن معنای جهان و چیستی آن است. به اشیا ازجنبه هایی که علوم دیگر به آن ها می پردازند، کاری ندارد. بلکه با هستی اشیا و بودنآنها سر و کار دارد و می خواهد قوانین بودن را بیابد.
4-
فیلسوف جزئی نگر نیست؛بلکه همه امور را در یک کل واحد می بیند؛ یعنی همه دیدگاه ها و نظرات درباره زندگیو جهان را در یک کل واحد کنار هم قرار داده و سازماندهی می کند و سپس به نقد وبررسی آن ها می پردازد. 5- فیلسوف هیچ چیزی را بدون دلیل و برهان و استدلال نمی پذیرد؛ بلکه قبلاز هر چیز مطلب مورد نظر را مورد بازرسی و مداقه قرار می دهد تا مبادا عنصری غیرعقلی وارد در دستگاه فلسفی گردد.
6-
فیلسوف بدون توجه به اغراض، هدف ها و یاحرفه ای که بدان اشتغال دارد، می خواهد افکار و نظریات در باره جهان و زندگی رامطالعه ونقد کند. وی می خواهد دریابد که ما انسان ها در مسائل اساسی که با آن هاروبروییم، چگونه می اندیشیم، شناخت ما مبتنی بر چه چیزی است و برای نیل به احکام وداوریهای صحیح، چه ملاک ها و موازینی را باید برگزینیم. 7- فیلسوف به روشن کردن عقاید ما و نظریه هایی کهدرباره جهان و انسان و ارزشهای انسانی داریم، اصرار می ورزد. او پیش از آنکه صرفادارای مجموعه ای از عقاید باشد، احساس می کند که این عقاید را باید مورد بازرسیدقیق قرار دهد و در نظامی از افکار که دارای ارتباط منطقی باشتد، مرتب و منظم سازد. 8- فیلسوف همیشه دنبالدرک حقایق است و غیر از حقیقت، به چیز دیگری وابسته نیست

 روش فلسفه

هر علمی برای خود روشی دارد که این روش،طریقه رسیدن علم به اهداف خود را مهیا می سازد.
مثلا روش علم شیمی روش آزمایش ومشاهده یعنی روش تجربی است؛ چرا که هدف این علم، پیدا کردن خواص شیمیائی اشیا بهمنظور استفاده از آن است و برای نیل به این مقصود، هیچ روشی جز روش تجربی نمی تواندکارساز باشد. و یا مثلا هدف علم ریاضیات، کشف روابط میان اعداد است و چون عدد،موضوعی عقلی و انتزاعی است و مابه ازائی در خارج ندارد، روش این علم نیز متناسب باهدف و موضوع آن، روش عقلانی و محاسبه و تفکر استروش علمفلسفه  بنابر آنچه گفته شد، می توان مجموع راه ها و قواعدی راکه در فلسفه برای رسیدن به هدف این علم، یعنی طرح و اثبات مسائل فلسفی و پاسخ بهپرسشهای اساسی آن وجود دارد را، روش فلسفه بنامیم.
روشهای فلسفه از بنیاد باروشهای علوم دیگر متفاوت است. همانطور که گفته شد، علوم دیگر بجز ریاضیات، از روشتجربی استفاده می کنند؛ در حالی که روش تجربی در فلسفه کاربرد اندکی دارد.
ازطرف دیگر، فلسفه از جهاتی با ریاضیات نیز فرق دارد و به همین دلیل نمی توان روشهایعلم ریاضیات را تماما در فلسفه به کار برد.
(
بنگرید به فلسفه و ریاضیات )
بنابراین، نمی توان بین روشهای فلسفه و روشهای سایر علوم به مشابهت کاملی دستپیدا کرد.
نکته ای که باید بدان توجه داشت، این است که فلسفه تنها یک روش نداردبلکه به تناسب موضوعات خود، دارای روشهای متفاوت است. در واقع این طور باید گفت کهاساساً فلسفه، مستلزم روشهای بسیار گوناگونی است؛ زیرا باید تمام انواع تجاربانسانی را معرض شرح و تفسیر خود قرار دهد.بر این اساس، معیار فلسفه در انتخاب روشخود دو چیز است

   هماهنگی میان کلیه تجارب انسانی 

   جامعیت تصویر برگرفته از کلیه تجارب انسانی

یک فیلسوف باید ارائه تصویری جامع وهماهنگ از تجربه انسان از زندگی خویش و جهان را هدف خود قرار دهد و به همین دلیل،روش او نیز باید به گونه ای باشد که زمینه را برای نیل به این هدف مهیا سازد.
چنانچه گفته شد، بر اساس مکاتب مختلف فلسفی و هدف هر مکتب و یا هدف هر فیلسوف،روشی متفاوت با روش دیگر فلاسفه و یا مکاتب فلسفی به وجود آمده که متناسب با اصولیاست که آن فیلسوف یا آن مکتب فلسفی پذیرفته است.مثلا اگر عقیده یک فیلسوف این باشدکه فقط با تعقل محض می توان به حقیقت رسید، روش او فقط شامل استدلال عقلانی خواهدبود؛ اما اگر در کنار تعقل، به اشراق و نوعی شهود و مکاشفه درونی نیز ایمان داشتهباشد و آن را نیز برای نیل به خقیقت عالم لازم بداند، روشش دیگر فقط استدلال عقلینخواهد بود.ما در این جا برخی از روش های اساسی فلسفه را ذکر می کنیم: روش استدلالییا قیاسی روشی است که عمدتا در فلسفه به کار می رود و هر گاه صحبت از روش اصلیفلسفه می شود، همین روش مد نظر است. اساسا استدلال به فرآیندی ذهنی گفته می شود که بر پایهقواعد و قوانین منطقی بنا شده است و استدلال درست، استدلالی است که قیاسیباشد. بنابراین، روش معتبر در فلسفه، روشاستدلال- قیاسی است و منظور از قیاس نیز این است که با ترتیب دادن مقدمات معلوم، بهکشف مجهول برسیم.  در این روش به دو چیز تکیه میشود

  استدلال و برهان عقلی 

شهود درونی که با مجاهده و تصفیه نفس حاصل می شود

بر حسب این روش، تنها با نیروی استدلال و برهان عقلی نمی توان به حقائق جهاننائل آمد؛ بلکه با تزکیه نفس و مشاهدات درونی است که می توان به باطن جهان که همانحقیقت آن است، رسید.
همان طور که ذکر شده، باید توجه داشت که در روش اشراقیاستدلال و برهان عقلانی کنار گذاشته نمی شود؛ بلکه اتکای تنها به برهان و عقل موردسرزنش قرار می گیرد.
این روش به نوعی شامل روشهای عرفانی و سلوکی نیز می شود.
مکالمات سقراط نمونه ای از روش مناظره است. دراین روش، فیلسوف در اطراف موضوع مورد بحث پرسشهایی مطرح می کند و می کوشد که از راهسوال و جواب، تمام جنبه های موضوع را روشن کند و به حقیقت نائل شود.  این روش گرچهکمتر در فلسفه به کار می رود، اما درمباحثی از فلسفه مانند بحث معرفت شناسی و بحثاخلاق و ارزش ها مورد استفاده قرارمی گیرد. استقراء یعنی این که فیلسوف با مشاهدهیک امر جزئی، نتیجه ای کلی می گیرد. به بیان دیگر، روش استقرایی عبارت است ازمطالعه یک امر جزئی به منظور پی بردن به احکام و قضایای کلی.این روش در میان روشهایفلسفه پیش از سقراط رواج بسیار داشت و حتی در فلسفه ارسطو نیز جزو روشهای تحقیقفلسفه قرار گرفت؛ اما به دلیل ماهیتی که داشت، چندان مورد توجه نبوده است.

نیاز به فلسفه

اساسا فلسفه از اصلیترین نیاز روحی انسان، یعنی نیاز به دانستن و فهمیدنبرخاسته است. نیاز به دانستن و فهمیدن یک نیاز همیشگی است. چنانکه می بینیم کهکودکان همواره می خواهند چگونگی، چرایی و چیستی همه چیز رابفهمند. به همین دلیل، ارسطو گفته است:
فلسفهبا شگفتی و حیرت در برابر جهان آغاز شد.تاریخ نیز به ما نشان می دهد که ازاولین دوران زندگی بشر بر زمین، عمیق ترین پرسش ها و مسائل فلسفی مطرح شد:چه چیزیعلت و سبب شد باران ببارد و علف رشد کند؟ برای انسان ها بعد از این که بدن هایشانمرد، چه اتفاقی می افتد؟ آیا نیروهای خوب بر جهان مسلطند یا نیروهای بد؟ و... .اساسا باید توجه داشت که در جهت یافتن جواب به هین گونه سئوالات فلسفی بود کهاسطوره ها و آئین های مذهبی بشر شکل گرفت. بنابراین هر انسانی به نوعی فیلسوف و تحتتاثیر فلسفه است؛ چرا که زندگی خود را هر چند ناخودآگاه، بر اساس جوابهایی که بهاین سئوالات بنیادین می دهد، بنا می نهد؛ با این تفاوت که فیلسوف رسمی و واقعی، اینپرسش ها را به طور جدی و منظم پی گیری کرده، جواب هایی را که تا کنون داده شده استدر بوته نقد نهاده و به جستجوی را ه حل های نو می پردازد. نیاز دیگر ما به فلسفه آناست که همه ما انسانها در زندگی برای عمل کردن، مجبوریم که همواره تصمیم بگیریم. اساسا زندگی بدون انتخاب، محال است. به همین خاطرنیاز اساسی داریم که بدانیم چگونه و چرا چیزی را انتخاب می کنیم و اصولا در هرموضوعی چه راهی را باید انتخاب نماییم.فلسفه به این امور می پردازد و راه حل هایمتفاوت با نتایج گوناگون جلوی پایمان قرار می دهد.بدین ترتیب، فلسفه برای همه انسانها یک راهنما است؛ راهنما برای یافتن راه های بهتر و جدیدتر و کامل تر. هر گاه میکوشیم تا دریابیم که جهان چیست؛ آن گاه که در تکاپوییم تا جهان را شرح و توصیفکنیم، در پی آنیم که معنا و مقصود جهان را دریابیم . اگر کشف شود که جهان مقصود ومنظوری دارد، می خواهیم آن منظور را بفهمیم. پس می توان گفت که در انسان گرایشینیرومند برای یافتن معنای زندگی و جهان وجود دارد و فیلسوف کسی است که فعالیت هایشنیز همسو با این نیاز است. انسان از طریق علوم مختلف نیز به فلسفه نیازمند است؛چراکه علوم و دانش های بشری در جنبه های مختلفی به فلسفه نیازمندند. فلسفه در پییافتن تصویری کلی از عالم است و بر حسب نتایجی که می گیرد، این تصویر را رسم میکند. تصویری که در هیچ جای دیگری قابل رسم نیست. کندی، فلسفه را "صورت علم بهحقایق اشیاء به قدر طاقت انسان" و فلسفه اولی«مابعدالطبیعه) را "علم به حقیقت اولکه علت هر حقیقتی است"، تعریف می نماید. او فلسفه را شریف ترین و برترین علوم میداند که تحصیل آن بر هر متفکری واجب است؛ و شریفترین قسم فلسفه نیز در نظر او، علمبه ذات احدیتخداوند) می باشد.
او در مورد ضرورت فلسفه می گوید:"هیچ کس نمیتواند ضرورت چنین جستجویی را انکار کند؛ زیرا اگر این جستجو یعنی فلسفه را قبولکند، پس فلسفه ضروری است؛ و اگر امتناع کند، باید دلایل امتناع خود را اقامه کند وخود اقامه دلیل، به منزله ضروری بودن آن است؛(زیرا فلسفه یعنی دلیل و اقامهدلیل)"
بنابر نظر کندی، اگر فلسفه علم به حقایق اشیا باشد، بنابراین میانفلسفه و دین اختلافی نیست و به همین دلیل می کوشد تا بین فلسفه و دین وفقدهد.
وی می گوید که:فلسفه و دین هر دو علم به حق می باشند.
کندی در یکی ازرساله هایش به قدرت عقل اعتراف می کند که:
به جان خودم سوگند که گفتار پیغمبرراستگو (محمد صلوات الله و علیه آله) و هر چه را که از جانب باری عزوجل آورده، چونبه مقیاس عقل سنجیده شوند، در خور پذیرش می باشند؛ و جز کسانی که از نعمت عقل بی بهرهباشند به دفع و انکار آنها برنخیزند.کندی نخستین فیلسوب عرب است که در مسائل فلسفی و علمیبه تفکر و تعمق پرداخته و به زبان عربی، مطالب فلسفی نوشته است. کار مهم کندی اینبود که مکاتب و نحله های فلسفی را که اعراب پیش از این نمی شناختند، به آنانشناساند و مسائلی را که هنوز بدان دست نیافته بودند، برایشان توجیه و تحلیلکرد.البته مسائل فلسفیی را که کندی مورد بحث قرار داده است، همان چیزی است که حکمایپیشین نیز مورد بحث قرار داده اند؛ اما او استقلال فکری خود را نیز از دست نداده وآرایی را اختیار کرده که آن ها را موافق تمایلات فلسفی خاص خود و معتقدات دینی اشتشخیص داده است.(هرچند دیگران با نظرات وی کمتر موافق بوده اند.) با تمام ایناحوال، کندی را نمی توان صاحب یک مکتب مشخص فلسفی دانست. اگر ابونصر فارابی را موسسحقیقی مکتب فلسفه اسلامی بدانیم، کندی را فقط باید پیشوای این فلسفه به شمار آوریم. کندی یکی از چهره های اسلامی است که به واسطه ترجمه بعضی از آثارش به زبان لاتین،او را در مغرب زمین به خوبی می شناختند و در قرون وسطی و نیز دوره رنسانس شهرت خاصیداشت

 فلسفهو علم

  کلمه علم به دو معنی به کار می رود:
یکی به معنی دانش و معرفت. به اینمعنا اخلاق، دین، تاریخ، سیاست، و حتی هر گونه شناخت و آگاهی، علم محسوب می شود. چنان که گاهی می گوییم: من به فلان اتفاق علم دارم.(یعنی از آن اتفاق خبردارم.)معنای دیگر علم، دانش و معرفت خاصی است که یا از طریق عقل حاصل می شود (مانندریاضیات)، و یا از طریق تجربه و آزمایش (مانند فیزیک و شیمی و روان شناسی و جامعهشناسی). مقصود ما از علم در این جا، معنای دوم علم است. هر علمی،مجموعه ای است از مسائل مرتبط با موضوع آن علم که حول آن موضوع سازمان یافته اند. مثلا، علم فیزیک، مجموعه مسائل و قوانینی است که حول موضوع آن، یعنی پدیده هایطبیعی و روابط حاکم بر آن ها، سازمان یافته اند: همه علوم؛ چه عقلی و چه تجربی،اصول و قواعدی دارند که در میان همه آن ها مشترک است.برای نمونه، همه علوم، به امورکلی مربوطند؛ یعنی در پی کشف قوانینی هستند که در همه حال صادق باشد. مثلا هندسهراجع به همه مثلث ها به طور کلی بحث می کند و مثلث خاصی مورد نظر آن نیست. و یافیزیک میکوشد قوانین جاذبه را کشف نماید؛ چرا که میخواهد به چیزی دست یابد که درهمه حال صادق باشد و در هیچ شرایطی تغییر نکند. به همین ترتیب، در شیمی گفته می شودکه همه آب ها در شرایط معین، در دمای صد درجه به جوش می آیند و این یک قانون همیشگیاست. اساسا اگر علمی چنین نباشد، علم محسوب نمی گردد. البته میان علوم عقلی با علومتجربی تفاوت های زیادی وجود دارد.علوم عقلی با انتزاع عقلانی پدید می آیند. عقل،جنبه ای خاص از عالم خارج را انتزاع می کند و آن را موضوع قرار داده و سپس دربارهآن بحث کرده و آن را گسترش می دهد.مثلا، ریاضیات، علمی است که درباره مفهوم عددصحبت می کند. خود این مفهوم، حاصل انتزاع عقل از عالم خارج است. ما در عالم خارج،چیزی به نام عدد نداریم، بلکه پس از مشاهده چیز های مختلف، و با تلاش فکری به اینمفهوم دست می یابیم. اما علوم تجربی، به بررسی پدیدار ها می پردازند و در پی کشفقوانین حاکم بر این پدیدارها هستند. البته آن ها نیز از اصول عقلی پیروی می کنند،اما فعالیت این علوم، عقلی محض نیست؛ آن ها بر اساس مبادی و قواعد عقلی به آزمایش ومشاهده عالم خارج می پردازند؛ در حالی که علوم عقلی، هم اصولشان عقلی است و هم آنچهدر باره آن تحقیق می کنند

 فلسفه

فلسفه، تفکر محض درباره جهان و چیستی امور است.
درسده ششم ق.م که فلسفه در یونان به وجود آمد، به همه مطالعات و کاوش ها نظری و عملی، فلسفه گفته می شد. فلاسفه نخستین در موضوع هایی تحقیق می کردند که اکنون باید آن ها را جز و علوم به حساب آورد. مثلا، تحقیق درباره اجرام آسمانی، حیوانات، گیاهان و سنگها بخشی از کارشان راتشکیل می داد. به تدریج شاخه هایی مانند ریاضیات و ستاره شناسی نجوم از فلسفه جدا و به علمی مستقل تبدیل شدند. در طول زمان، شاخه های دیگر علمی نیز از فلسفه جدا شدند. آخرین رشته های علمی که از فلسفه استقلال پیدا کردند، جامعه شناسی و روانشناسی بودند. به همین دلیل است که فلسفه را مادر علوم می نامند. باید توجه داشت با اینکه شاخه های علمی از فلسفه جدا شده اند، هیچ گاه نیاز شان را به فلسفه از دست نخواهند داد. آن ها در اصول خود که همه اصولی عقلانی است(مانند اصل علیت، اصل ضرورت و ...)، محتاج فلسفه اند. زیرا فقط فلسفه صلاحیت بررسی امور عقلی را دارد. البته فلسفه نیز در مواردی از آن ها کمک می گیرد. یکی از این موارد، براهین و استدلال های فلسفی است.در بسیاری از موضوعات فلسفی، از مقدماتی استفاده می شود که در علوم تجربی اثبات شده است.مثلا، این که گاهی ما کسی را با چشم می بینیم، اما بدلیل اشتغال فکری متوجه او نمی شویم (یعنی یک امر تجربی)، بسیاری از فلاسفه را به این عقیده هدایت کرده که ادراک، پدیده ای غیر مادی است. ویا این که قرن ها مردم فکر می کردند که زمین ثابت است و همه کرات آسمانی به دور آن می گردند. این نظر موجب شده بود تا نظام های فکری و فلسفی بسیاری بر پایه این اصل به وجود بیایند و بعدها، وقتی که علم، حقیقت را نمایان ساخت، تمام آن نظام ها نیز از میان رفت. از سوی دیگر، فلسفه با همه علوم، تفاوت اساسی دارد. بنابر این فلسفه و علم در عین حال که میانشان ارتباطی عمیق وجود داشته و به همدیگر کمک می کنند، هم در موضوع و هم در روش با هم تفاوت دارند

 اسپینوزا

باروخ بندیکت اسپینوزا در 24 نوامبر 1632 میلادی در کشور هلند در شهر آمستردام در یک خانواده سرشناس هلندی که اصالتاً پرتغالی بودند، به دنیا آمد. دوران کودکی و نوجوانی را در رفاه و آسایش و با آداب و سنن یهودی گذراند. او در مدرسه عبرانی آمستردام، تحت تعلیم و تربیت استادان بزرگ، به تحصیل زبان عبری و دروس دینی پرداخت و تا آن حد پشرفت کرد که در همان سنین جوانی به خوبی باتمام نکات و رموز کتب معتبر دینی آشنا شد.پس از آن زبان لاتینی را فرا گرفت تا با افکار و فرهنگ های دیگر آشنا شود. همچنین طب و ریاضیات و علوم و فنون دیگر را نیز آموخت و از فلسفه مدرسی، به ویژه حکمت توماس آکویناس و از فلسفه دکارت و فرانسیس بیکن و توماس هابز آگاهی یافت. اما وی، تحت تاثیر تاملات فلسفی و آشنایی با افکار و اندیشه های ضد دینی، به تدریج از جامعه دینی یهود رویگردان شد و احیاناً از اندیشه های دینی انتقاد کرد.اولیای کنیسه های یهود سعی کردند ابتدا با تطمیع و نهایتاً با تهدید او را از عقاید خود باز دارند، اما هیچ کدام از این ها در او موثر واقع نیفتاد.به ناچار در سال 1656 میلادی، وی را محاکمه و به کفر محکوم کردند. بدین ترتیب اسپینوزا برای همیشه از جامعه یهود طرد گردید. اما اسپینوزا بدون اینکه از این جریان متاثر شده و ضعفی از خودش نشان بدهد، از آمستردام خارج و در قریه کوچکی که بیرون از شهر بود و دراطاقی که زیر یک شیروانی واقع بود، منزوی شد و برای امرار معاش به تراشیدن عدسی که آن را قبلاً آموخته بود، روی آورد.از این راه پول اندکی به دست می آورد و درهمان حال تنها و دور از همه، به تفکرات و تاملات علمی و فلسفی و تالیف می پرداخت. در پایان سال 1660 به دهکده راینسبورگ(Rhynsburg ) رفت و در خانه ای محقر اقامت گزید و به تحقیق و پژوهش، همت گماشت. در آن جا چنان سرگرم و مجذوب کارهای علمی و فلسفی شد که بسیار اتفاق می افتاد که برای مدت زیادی خانه را ترک نمی کرد؛ چنانچه یک بار به مدت سه ماه از خانه بیرون نیامد. وی در همان دوران، با علما و حکمای بزرگ عصرش مانند لایب نیتس مکاتبه داشت.اسپینوزا در سال 1664 میلادی به دهکده کوچکی در نزدیکی لاهه و در سال 1670 به شهر لاهه رفت و تا پایان عمر در این شهر اقامت گزید. او در نهایت صرفه جویی و قناعت و مناعت نفس، زندگی را ادامه داد. به تدریج آوازه و شهرتش در همه جا پیچید و دوستان و یاران فراوان یافت. در سال 1673 استادی کرسی فلسفه دانشگاه هیدلبرگ به او پیشنهاد شد، اما او آنرا رد کرد، زیرا اعتقاد داشت که پذیرش این شغل، آزادیش را محدود خواهد ساخت. اسپینوزا همچنان به تفکر و تامل و نوشتن ادامه می داد تا اینکه در یک بعد ازظهر در سال 1677 در حالی که اهل خانه به کلیسا رفته بودند و فقط دوست پزشکش بر بالینش حاضر بود، در اثر مرض سل از دنیا رفت. در مراسم خاکسپاری اش، مردم، از پیروان هر دینی حاضر بودند. اسپینوزا از خود نه زن و فرزندی به جا گذاشت و نه ثروتی؛ چرا که تمام عمر خود را صرف دانش و فلسفه کرد و کتب و رسالات ارزنده ای بر جای گذاشت که نامش را برای همیشه جاودانه ساخت. مهمترین کتاب او اخلاق نام دارد.
اسپینوزا یکی از فلاسفه پیرو مکتب اصالت عقل(
rationalism) است.
مهمترین اثر او اخلاق نام دارد و او در این اثر، افکار فلسفی، الهی و اخلاقی اش را به صورت قضایای هندسی اثبات می کند. بدین صورت که در آغاز موضوع، بحث را تعریف می کند و سپس بر اساس اصول موضوع و متعارفه، حکمی را ارائه و برای آن برهان اقامه می کند. سپس به همین ترتیب پیش می رود.
مهمترین مسئله ای که اسپینو زا در صدد حل آن است مسئله دو گانگی ماده و روح است. دکارت به دو جوهر مجزا یعنی ماده و فکر معتقد بود. به عبارت دیگر از دید دکارت، همه هستی به دوبخش تشکیل می شد: اندیشه و ماده. اما اسپینو زا این تقسیم را رد کرد و بیان داشت که تنها یک جوهر و یک نوع وجود، هست. تمام طبیعت، ماده، اندیشه و خلاصه همه چیز یک وجود است و این وجود، خداوند است.
خدا هر چیزی و همه چیزهاست و از هر لحاظ که بنگریم، نامتناهی است.
بدین ترتیب، اسپینوزا کسی است که به وحدت وجود، اعتقاد راسخ دارد. در نظر وی، جلوه ها و صفات خدا بی نهایت است و نمی توان همه آن ها را شناخت. ما تنها دو ویژگی یا دو تجلی یا دوصفت خداوند را می شناسیم:
  اندیشه و بعد به عبارت دیگر فکر و ماده. این دو، صفات خداوندند. یعنی خداوند که با طبیعت و همه چیز یکی است، یا خود را به صورت اندیشه نمایان می سازد یا به صورت بعد وماده.
البته خداوند صفات بیشمار د
یگری هم دارد، اما اندیشه و بعد تنها صفاتی هستند که است که بشر می شناسد.بنابر این، تمام اجسام و موجودات مادی که می بینیم و تمام افکار، احساسات و حالات روانی ما، همه صفات و تجلی خدا یا طبیعت می باشد.(چرا که خدا یا به صورت بعد که امر ذاتی ماده است تجلی می کند یا به صورت اندیشه و حالات روانی و احساس) با این نگرش، یعنی اینکه همه چیز، خدا و صفات و حالات اوست، اسپینو زا به نتیجه ای مهم درباره وجود اشیا و اراده انسانی رسید و آن این که:چون همه چیز از خدا صادر می شود و خدا علت درونی همه چیز است، پس جهان طوری است که ضرورتاً باید باشد.وجود هر چیزی، ضروری است و نمی توان گفت که ای کاش جور دیگری بود. تمام اتفاقاتی که می افتد، به ضرورت رخ می دهد. انسان واراده انسانی نیزاز این قاعده مستثنی نیست. بنابر این چیزی به نام اختیار وجود ندارد، بلکه همه چیز به ضرورت علی و معلولی از خداوند به وجود می آید.اسپینوزا پس از اینکه این مطالب را اثبات می کند به بخش اخلاق و بیان زندگی مطلوب می پردازد. به اعتقاد او، وقتی که ما انسانها اینگونه به وقایع و پیشامد ها نگاه کنیم، یعنی درک کنیم که همه چیز در جهان به ضرورت اتفاق می افتد، به نوعی ادراک شهودی از کل طبیعت می رسیم. به روشنی می بینیم که همه چیز به هم وابسته است و همه چیز، یک چیز است. تنها در این حالت است که خوشبختی واقعی را بدست می آوریم. دیگر دستخوش احساسات نمی شویم، زیرا می دانیم که خداوند از احاظ قدرت و معرفت و حکمت، نامتناهی است و بر این اساس درک می کنیم که بهترین چیزها ایجاد شده اند و همه چیز در بهترین حالت ممکن است.چنین افکار و نظریاتی بسیار شبیه به عقاید عرفا است. ابن رشد  ابو الولید محمد بن احمد بن رشد، معروف به ابن رشد، در سال 520هجری قمری/ 1126میلادی در قرطبه یکی از مراکز اندیشه و علم در اندلس( اسپانیا) متولد شد.او در خانواده ای که سال ها مهد علم و فقاهت بود، پرورش یافت. پدر و جد پدری وی، هر دو منصب قاضی القضاة اندلس را به عهده داشتند. ابن رشد در جوانی به اکثر علوم زمان خود دست یافت و در ریاضیات، طبیعیات، نجوم، منطق، فلسفه و طب مهارت یافت.
باید اشاره کرد که به طور کلی جزئیات زیادی از زندگی وی در دست نیست.
در سال 548 هجری به دعوت "عبدالمومن" که درصدد تاسیس مدارس علمی بود، به مراکش رفت و در آن جا کتابی در طب عمومی، موسوم به "الکلیات" نوشت. آنچنان که مشهود است، ابن رشد بنا به توصیه "ابن طفیل" در زمان ابو یعقوب(پسر و جانشین عبدالمومن) که مردی با فرهنگ و مطلع از فلسفه بود، به شرح آثار ارسطو پرداخت. معروفترین کتاب وی، تفسیر او بر کتاب مابعدالطبیعه ارسطو است.در سال 565 هجری قاضی "اشبیلیه" شد و پس از دو سال، به قرطبه بازگشت و منصب قاضی القضاتی را بر عهده گرفت. پس از مرگ ابو یعقوب در سال 580 هجری، پسرش ابو یوسف ملقب به "المنصور" به جای او نشست.در آغاز، او ابن رشد را که دیگر مقامی بسیار ارجمند یافته بود، سخت مورد تکریم و احترام قرار داد؛ اما پس از 10 سال بر اثر فشار افکار عمومی و یا به واسطه غرض ورزی های شخصی، ابن رشد مورد اتهام کفر و زندقه قرار گرفت و ناگهان از چشم خلیفه افتاد.لذا فرمان داد کتاب هایش را بسوزانند. سپس او را با جمعی از اهل فلسفه و علم به قبیله یهودی نشینی در 50 کیلومتری جنوب شرقی قرطبه موسوم به "السیانه" تبعید کردند.البته ابن رشد پس از مدتی با شفاعت جمعی از بزرگان اشبیلیه مورد عفو خلیفه قرار گرفت و به مراکش فرا خوانده شد. ابن رشد در مراکش در صفر سال 595 هجری قمری/1198میلادی، در سن هفتاد و دو سالگی وفات یافت و بعد از سه ماه جسد او را به قرطبه بردند و در آنجا به خاک سپردند.  مورخین درباره ابن رشد معتقدند که او داناترین افراد عالم اسلام در زمان خود بود و در علم و کمال و فضل در اندلس همتا نداشت. با وجود آن همه مقامات و مراتبی که داشت، از همه مردم متواضع تر بود.از دوران کودکی تا سن سالخوردگی لحظه ای از تحصیل علم باز نایستاد. وی تمام علومی را که تا آن روز، جهان اسلام به آن ها دست یافته بود، آموخت و از حیث کثرت تالیف بر همه پیشی گرفت.مجموعه آثار او، اعم از تالیفات و حواشی و... به ده هزار صفحه می رسد.
 

منبع: علم برتر

 

منبع : سايت علمی و پژوهشي آسمان--صفحه اینستاگرام ما را دنبال کنید
اين مطلب در تاريخ: شنبه 22 آذر 1393 ساعت: 18:34 منتشر شده است
برچسب ها : ,
نظرات(0)

شبکه اجتماعی ما

   
     

موضوعات

پيوندهاي روزانه

تبلیغات در سایت

پیج اینستاگرام ما را دنبال کنید :

فرم های  ارزشیابی معلمان ۱۴۰۲

با اطمینان خرید کنید

پشتیبان سایت همیشه در خدمت شماست.

 سامانه خرید و امن این سایت از همه  لحاظ مطمئن می باشد . یکی از مزیت های این سایت دیدن بیشتر فایل های پی دی اف قبل از خرید می باشد که شما می توانید در صورت پسندیدن فایل را خریداری نمائید .تمامی فایل ها بعد از خرید مستقیما دانلود می شوند و همچنین به ایمیل شما نیز فرستاده می شود . و شما با هرکارت بانکی که رمز دوم داشته باشید می توانید از سامانه بانک سامان یا ملت خرید نمائید . و بازهم اگر بعد از خرید موفق به هردلیلی نتوانستیدفایل را دریافت کنید نام فایل را به شماره همراه   09159886819  در تلگرام ، شاد ، ایتا و یا واتساپ ارسال نمائید، در سریعترین زمان فایل برای شما  فرستاده می شود .

درباره ما

آدرس خراسان شمالی - اسفراین - سایت علمی و پژوهشی آسمان -کافی نت آسمان - هدف از راه اندازی این سایت ارائه خدمات مناسب علمی و پژوهشی و با قیمت های مناسب به فرهنگیان و دانشجویان و دانش آموزان گرامی می باشد .این سایت دارای بیشتر از 12000 تحقیق رایگان نیز می باشد .که براحتی مورد استفاده قرار می گیرد .پشتیبانی سایت : 09159886819-09338737025 - صارمی سایت علمی و پژوهشی آسمان , اقدام پژوهی, گزارش تخصصی درس پژوهی , تحقیق تجربیات دبیران , پروژه آماری و spss , طرح درس