شعر و داستان کودکان - 6

راهنمای سایت

سایت اقدام پژوهی -  گزارش تخصصی و فایل های مورد نیاز فرهنگیان

1 -با اطمینان خرید کنید ، پشتیبان سایت همیشه در خدمت شما می باشد .فایل ها بعد از خرید بصورت ورد و قابل ویرایش به دست شما خواهد رسید. پشتیبانی : بااسمس و واتساپ: 09159886819  -  صارمی

2- شما با هر کارت بانکی عضو شتاب (همه کارت های عضو شتاب ) و داشتن رمز دوم کارت خود و cvv2  و تاریخ انقاضاکارت ، می توانید بصورت آنلاین از سامانه پرداخت بانکی  (که کاملا مطمئن و محافظت شده می باشد ) خرید نمائید .

3 - درهنگام خرید اگر ایمیل ندارید ، در قسمت ایمیل ، ایمیل http://up.asemankafinet.ir/view/2488784/email.png  را بنویسید.

http://up.asemankafinet.ir/view/2518890/%D8%B1%D8%A7%D9%87%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%20%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D8%AF%20%D8%A2%D9%86%D9%84%D8%A7%DB%8C%D9%86.jpghttp://up.asemankafinet.ir/view/2518891/%D8%B1%D8%A7%D9%87%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%20%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D8%AF%20%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%AA%20%D8%A8%D9%87%20%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%AA.jpg

لیست گزارش تخصصی   لیست اقدام پژوهی     لیست کلیه طرح درس ها

پشتیبانی سایت

در صورت هر گونه مشکل در دریافت فایل بعد از خرید به شماره 09159886819 در شاد ، تلگرام و یا نرم افزار ایتا  پیام بدهید
آیدی ما در نرم افزار شاد : @asemankafinet

داستان مهتاب و گلبرگ

بازديد: 764
داستان مهتاب و گلبرگ

قصه ی مهتاب و گلبرگ

به نام خدا

نام داستان: قصه ی مهتاب و گلبرگ

نویسنده:مهری طهماسبی دهکردی

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود

در زمان های قدیم در شهری دور، زن و شوهری زندگی می کردند که یک دختر به نام مهتاب داشتند. مهتاب دختر کنجکاوی بود  و همیشه  سعی می کرد چیزهای تازه  یاد بگیرد.مادرش به او آشپزی و خیاطی و پشم  ریسی و پارچه بافی و قالی بافی یاد می داد و برایش قصه های قدیمی تعریف می کرد.

پدرش عطار بود؛مهتاب از او اسم و خاصیت گیاهان دارویی را یاد می گرفت و در درست کردن معجون ها و خشک کردن گیاهان،کمکش می کرد.

در آن روزگار دخترها را به مدرسه نمی فرستادند ولی پدر مهتاب خواندن  و نوشتن را به او آموخته و باسوادش کرده بود.آنها خانواده ی شاد و خوشبختی بودند اما وقتی مهتاب 12 ساله بود، مادرش به  بیماری سختی مبتلا شد  و هیچ دارو  و درمانی نتوانست او را از مرگ نجات دهد.مادر مهتاب در یک  روز غم انگیز پاییزی از دنیا رفت و خانه ی آنها پر از ماتم و اندوه شد.

یک  سال تمام از مرگ مادر گذشت؛ در این مدت مهتاب خانم خانه شده بود.او تمام کارهای خانه  را انجام می داد و نمی گذاشت پدرش غصه  بخورد و از چیزی نگران شود.

روزی عمه ی مهتاب به دیدنش آمد و به او گفت:« پدرت خیلی تنهاست،او باید زن بگیرد.در همسایگی ما زن بیوه ای هست که یک دختر هم سن و سال تو دارد.می خواهم آن زن  را برای پدرت بگیرم تا تو یک خواهر داشته باشی و پدرت هم تنها نباشد.»

مهتاب دلش نمی خواست که پدرش زن بگیرد اما وقتی عمه گفت که تو دیگر بزرگ شده ای و چندسال دیگر شوهر می کنی و پدرت تنها می ماند، راضی شد و پدرش را هم راضی کرد که زن بگیرد.

سرانجام پدرش با آن زن  ازدواج کرد و زن همراه دخترش به خانه ی آنها آمد.اسم  دختر زن بابا، گلبرگ بود.مهتاب می خواست که گلبرگ خواهرش باشد؛ برای همین تا می توانست  به او محبت کرد.یک تختخواب در اتاق خودش برای او گذاشت تا همیشه  پیش هم باشند و یک دست لباس قشنگ هم به او هدیه داد.اما گلبرگ دختر بداخلاق و خودخواهی بود و رفتار خوبی با  مهتاب نداشت.وقتی مهتاب به اتاقش می آمد که بخوابد، گلبرگ شروع می کرد به  قرقر کردن و جواب مهتاب را که می خواست  با او حرف بزند، نمی داد و پشتش را به او می کرد. توی کارهای خانه هم کمک نمی کرد و هیچ کاری بلد نبود. تمام روز می خورد و می خوابید و قر می زد. مادرش هم او را لوس می کرد و نازش را می کشید ولی با مهتاب دعوا می کرد و از او می خواست تا تمام کارهای خانه را به تنهایی انجام بدهد.وقتی کارهای خانه تمام می شد و مهتاب می خواست استراحت کند، وادارش می کرد که نخ  بریسد یا پارچه و قالی ببافد و برای او و دخترش لباس بدوزد.

مهتاب که خیال کرده بود گلبرگ می تواند خواهر خوبی برای او باشد، خیلی غصه می خورد.او حالا از همیشه تنهاتر بود.دیگر نمی توانست با پدرش حرف بزند چون زن بابا همیشه  در کنارپدرش بود و لحظه ای او را تنها نمی گذاشت و به مهتاب اجازه نمی داد با پدرش صحبت کند.

پدر مهتاب که بیشتر وقتش را در دکان عطاری می گذراند و فقط شب ها برای خوردن شام و استراحت به خانه می آمد، خیال می کرد زن مهربانی نصیبش شده، راضی بود و کاری به کار مهتاب نداشت.

روزها گذشت و مهتاب و گلبرگ 14 ساله  شدند. مهتاب بسیار زیبا بود و گلبرگ و زن بابا به او حسادت می کردند. گلبرگ که دختر تنبل  و بداخلاقی بود، از بس می خورد و می خوابید ، چاق و بدقواره شده  بود و روی پیشانیش هم چین افتاده بود. هر کس گلبرگ را می دید با خودش می گفت :«چه دختر زشت و بداخلاقی!» اما وقتی مهتاب را می دیدند،می گفتند:«به  به! چه دختری!هم خوشگل و خوشرو و مهربان است و هم هنرمند و کدبانو!»

کم کم خواستگارانی برای مهتاب پیدا شد ولی زن  بابا به همه جواب رد می داد  و می گفت:« مهتاب قصد ازدواج ندارد.»

روزی پدر مهتاب مجبور شد به  سفر برود.او مهتاب را به همسرش سپرد و سفارش کرد که مواظبش باشد و خودش راهی سفر شد. زن  بابا و دخترش حالا بیشتر به مهتاب امر و نهی می کردند.لباس کهنه ها را به او می پوشاندند و او را برای خریدن زغال و سبزی و میوه و بقیه چیزها به بازار می فرستادند. به او اجازه نمی دادند به حمام  برود و تمیز باشد چون می خواستند زشت به نظر بیاید. ولی مهتاب که دختر صبوری بود چیزی نمی گفت و فقط کار می کرد و زحمت می کشید و از خدا می خواست که به درد و رنجش پایان بدهد. یک روز جارچی ها جارزدند که پسرشاه می خواهد از بین  دختران شهر، همسری انتخاب کند، برای همین از تمام دختران جوان  شهر دعوت می شود که هفته ی آینده  به  شهر بیایند و در مهمانی پادشاه شرکت کنند تا پسرشاه از بین آنها همسش را انتخاب کند.»

زن  بابا به  فکر تهیه ی یک لباس قشنگ برای گلبرگ افتاد.او مهتاب را وادار کرد تا با نخ های طلایی و نقره ای پارچه ببافد و با آن یک  لباس قشنگ  برای گلبرگ  بدوزد.مهتاب سه  شبانه روز کار کرد تا لباس آماده شد. روز مهمانی زن  بابا گلبرگ  را آرایش کرد و لباس را تنش کرد و به او عطر و گلاب زد و با هم به مهمانی رفتند ولی به مهتاب اجازه نداد در مهمانی شرکت کند.

مهتاب درباره ی زن باباهایی که بین دختر خودشان و دخترشوهرشان  فرق می گذارند، قصه هایی از مادرش شنیده  بود. او قصه ی دختری را بلد بود که مثل  خودش مادر نداشت و نامادری و دخترش او را آزار می دادند و نمی گذاشتند آب خوش از گلویش پایین برود تا این که وقتی شاهزاده ی جوان شهر از تمام دختران شهر دعوت کرده  بود تا در مهمانی او شرکت کنند، نامادری او را در آشپزخانه زندانی کرد و با دخترش به مهمانی رفت. اما بعد از رفتن آنها فرشته ای آمد و با چوب جادوییش لباس های کثیف و پاره ی دختر را به لباس هایی فاخر و کفش هایش را به کفشهایی بلورین و کدوحلوایی را به کالسکه و موشهای انبار را به اسب و گربه  را به کالسکه ران تبدیل  کرد و دختر را با ظاهری زیبا و شاهانه به مهمانی فرستاد و از او خواست قبل از نیمه  شب حتماً به خانه برگردد وگرنه دوباره  به شکل همان دختر ژنده پوش درمی آید.

دختر به مهمانی رفت و شاهزاده عاشقش شد و او را برای ازدواج انتخاب کرد.وقتی نیمه  شب دختر با عجله قصد بیرون آمدن  از مجلس مهمانی را داشت،لنگه کفشش از پایش درآمد و شاهزاده بعد از مدتی توانست  صاحب لنگه کفش را که همان دختر یتیم و بیچاره  بود پیداکند. دختر یتیم ملکه ی کشورش شد و نامادری و دخترش هم مجازات شدند.

مهتاب مدتی به این قصه  فکر کرد اما منتظر فرشته نشد.برخاست و آبی گرم کرد و سر و صورتش را شست و لباس قشنگی را که از مادرش به او رسیده بود به تن کرد.این لباس بلند و چین دار درست اندازه ی مهتاب بود و در آن بسیار زیبا به نظر می رسید.مهتاب از گل های خوشبویی که  برای دکان پدرش خشک می کرد، عطری درست کرده و آن را پنهان کرده بود تا زن  بابا و دخترش آن را از او نگیرند. مهتاب کمی عطر به لباسش پاشید و کفش های نقره ای رنگی را که یادگار مادرش بودند، به  پا کرد و یک شال سفید حریر روی موهای  سیاه بلندش انداخت.شیشه ای از آن عطر خوشبو را هم در جعبه ای گذاشت و یک نامه نوشت  و کنار عطر جاداد. او نوشت:«این عطر را تقدیم می کنم به  شاهزاده ی شجاع و مهربان کشورم.من مهتاب دختر عطار شهر هستم و این عطر را از خوشبوترین گل ها ساخته ام.امیدوارم از آن خوشتان بیاید.»

سپس از یک راه مخفی که از زیرزمین خانه به کوچه راه داشت و فقط او و پدرش از آن خبرداشتند، خارج شد و به  قصر شاه  رفت.همه ی دختران شهر با زیباترین لباس هایشان در آن مهمانی شرکت داشتند. وقتی مهتاب وارد تالار قصر شد، بوی خوش عطرش در تالار پیچید و همه ی نگاه ها به  سوی او برگشت. شاهزاده و مادرش که از تمام مهمان ها استقبال می کردند،به او خوشامد گفتند. آنها از مهتاب خیلی خوششان آمد. شاهزاده تمام مدت حواسش به او بود و به دخترهای دیگر توجهی نمی کرد.

سر میز شام، شاهزاده و مادرش مهتاب را در کنار خود نشاندند. زن بابا و گلبرگ به هم می گفتند:«این دختر چقدر شبیه مهتاب است!ولی مهتاب الان در خانه زندانی است و محال است که اینجا باشد.تازه او کثیف و ژنده پوش است و چنین عطر و لباسی هم ندارد.»

بعد از صرف شام، مهتاب جعبه ای را که عطر در آن بود به  شاهزاده داد و گفت که باید برود.او با سرعت از قصر خارج شد و به خانه رفت و لباس هایش را در زیرزمین پنهان کرد و همان لباس کهنه  را پوشید کمی چوب در تنور سوزاند تا لباسش بوی دود بگیرد و بوی عطر در خانه احساس نشود، بعد هم به رختخواب رفت و خوابید.زن بابا و گلبرگ خیلی دیر برگشتند. آن ها به هم می گفتند:« نفهمیدیم دختری که با شاهزاده حرف می زد، یک دفعه کجا غیبش زد.» گلبرگ با ناراحتی گفت:« من دیدم که جعبه ای به شاهزاده داد و با عجله از تالار قصر بیرون رفت.»

مهتاب که خودش را به خواب زده بود،حرف هایشان  را می شنید و در دل به آنها می خندید. زن  بابا و گلبرگ خوابیدند و فردای آن روز وقتی مهتاب داشت کارهای خانه  را انجام می داد، هنوز خواب بودند که درزدند. مهتاب در را بازکرد. قاصدی از قصر شاه آمده  بود و سراغ مهتاب را می گرفت. مهتاب خودش را به او معرفی کرد. قاصد گفت:« برای این که ثابت شود تو همان دختر هستی،باید لباس هایی را که در مهمانی پوشیده بودی، به تن کنی و از همان عطر بزنی و با من قصر بیایی.»

مهتاب از او خواست تا کمی صبرکند. به زیرزمین رفت و لباس و کفش هایش را پوشید و عطر زد و سوار کالسکه ی سلطنتی شد و همراه قاصد به قصر رفت.زن بابا و گلبرگ آن قدر خسته بودند که بیدار نشدند ونفهمیدند چه اتفاقی افتاده است.

توی قصر شاه و ملکه و شاهزاده با مهتاب حرف زدند تا او را بیشتر بشناسند.وقتی فهمیدند که باسواد است  و قصه های شیرینی می داند و در خیاطی و آشپزی و نخریسی و پارچه بافی و درست کردن عطرها استاد است و گیاهان دارویی را می شناسد،از او بیشتر خوششان آمد. ملکه او را برای شاهزاده خواستگاری کرد.مهتاب گفت:« پدرم  چندروز دیگر از سفربرمی گردد. من می خواهم که شما مرا از پدرم خواستگاری کنید.» ملکه از او خواست تا درقصر بماند و مهمان آنها باشد.مهتاب که می ترسید اگر به خانه برگردد، زن بابا و گلبرگ آزارش بدهند، قبول  کرد و سه  روز در قصر مهمان ملکه بود. او می دانست که پدرش سه روز دیگر برمی گردد و اگر او را درخانه نبیند، نگران می شود.اتفاقاً وقتی پدرش  به خانه آمد و از زنش پرسید مهتاب کجاست، زن  بابا که خبرنداشت مهتاب به  قصر رفته، گفت که مهتاب از خانه  فرار کرده است.پدرمهتاب ناراحت و عصبانی بود و با زنش دعوا می کرد و می گفت:« حتماً تقصیر تو بوده که مواظبش نبودی و آزارش داده ای وگرنه مهتاب دختری نبود که به فکر فرار از خانه بیفتد.» زن بابا هم جواب می دادکه:«نه مهتاب دختر سربه هوایی بوده که فرار کرده است.» در همان وقت از قصر شاه به دنبال پدر آمدند و او را با عزت  و احترام  به  قصر بردند.وقتی پدرمهتاب فهمید چه اتفاقی افتاده، خیلی خوشحال شد و خدا را شکر کرد که دختر خوب و دانایی به او داده است.شاهزاده مهتاب را از پدرش خواستگاری کرد.مرد عطار با خوشحالی قبول کرد.جشن  باشکوهی گرفتند و مهتاب همسر شاهزاده شد و بعد از مرگ شاه وقتی شوهرش به پادشاهی رسید، اوهم ملکه شد.مهتاب هرگز زن  بابا و گلبرگ را به خاطر رفتارهای بدشان سرزنش نکرد.آنها از این که با مهتاب بد رفتار کرده بودند، شرمنده شدند و از او عذرخواهی کردند. مهتاب و شاه جوان سالهای سال در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی و با مهربانی و عدالت حکومت کردند.

پایین اومدیم دوغ  بود بالا رفتیم ماست  بود قصه ی ما راست بود.

***********************************************************

امیدوارم از این  قصه خوشتان آمده باشد .لطفاً به چند پرسش ما پاسخ دهید تا بدانیم برداشت شما از این  قصه چه بوده است:

1- چرا گلبرگ نتوانست  دوست  و خواهر خوبی برای مهتاب باشد؟

2- اگر شما به جای مهتاب بودید، بعد از عروسی با شاهزاده، با زن  بابا و گلبرگ چه می کردید؟

3- آیا مهتاب کار درستی کرد که بدون اجازه ی زن بابا به مهمانی رفت؟(توضیح دهید)

4-آیا انتخاب شاهزاده، انتخاب درستی بود؟

5- چرا  مرد عطار نفهمیده بود که رفتار زنش با مهتاب، رفتار خوبی نیست؟

نویسنده:مهری طهماسبی دهکردی

منبع : سايت علمی و پژوهشي آسمان--صفحه اینستاگرام ما را دنبال کنید
اين مطلب در تاريخ: دوشنبه 04 فروردین 1399 ساعت: 19:04 منتشر شده است
برچسب ها : ,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,
نظرات(0)

داستان میوچی و خاله نازنین

بازديد: 77
داستان میوچی و خاله نازنین

 به نام خدا

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود

در زمان های قدیم، توی شهر اصفهان پیرزنی زندگی می کرد که از بس خوب و نازو خوش اخلاق بود، به او خاله نازنین می گفتند. خاله نازنین یک خانه ی کوچک داشت.توی حیاط خانه اش یک باغچه بود با  یک درخت خرمالو.فصل بهار که درخت خرمالو پر از برگ های تازه می شد، پرنده ها می آمدند و روی شاخه های آن می نشستند و برای خاله آواز می خواندند. خاله نازنین پرنده ها را خیلی دوست داشت  و هر روز کمی خرده نان و گندم  در حیاط می ریخت تا بخورند و سیر شوند و راحت آواز بخوانند.

توی فصل پاییز که خرمالوها می رسیدند و شیرین و خوشمزه می شدند، گنجشک ها هم می آمدند و به تمام آنها نوک می زدند و خرمالوها را می خوردند و حتی یک دانه هم برای خاله باقی نمی گذاشتند.خاله عاشق خرمالو بود اما هیچ وقت نمی توانست از خرمالوهای درختش بخورد.

در یک روز گرم تابستان، یک گربه ی چاق و سفید به محله ی خاله نازنین آمد. او روی پشت بام ها راه می رفت که به خانه ی خاله رسید. خاله را دید که به درخت خرمالو نگاه می کند و با خودش حرف می زند. گربه ی سفید ایستاد و به حرف های خاله گوش داد. خاله  با لهجه ی شیرین اصفهانی می گفت:« گنجشیکای بلا! فصل پاییز که بیاد، تمام خرمالوها را می خورن و یه دونه هم  برا من باقی نمیذارن.اما عیبی نداره،شاید اگه می دونستن من چقد خرمالو دوست دارم،چن تا برام می ذاشتن.»

گربه ی سفید از خاله و خانه ی خاله خوشش آمد.از روی دیوار پرید توی حیاط  و رفت زیر درخت خرمالو روبروی خاله ایستاد و گفت:«میو...میو!» خاله نازنین چشمش به گربه افتاد؛خندید و گفت:«به به!چه پیشی ملوسی! اسمت چی چیه س ؟» گربه گفت:«میو...میو!» خاله نازنین قاه قاه خندید و گفت:«میو اسمته س؟ خب من بهت میگم میوچی،آخه خیلی یواش میومیو می کنی.» بعد هم رفت و کمی شیر توی یک نعلبکی ریخت و توی حیاط جلوی گربه  سفید گذاشت و گفت:« از حالا اسمت میوچی س، یادت نره ها!» گربه  ی سفید گفت:« میومیو!» و شیر را بااشتها خورد و ته نعلبکی راهم لیسید.

از آن روز به بعد میوچی هر روز به خاله نازنین سر می زد و توی حیاط خانه اش می خوابید.او فهمیده بود که گنجشک ها خرمالوها را می خورند و چیزی گیر خاله نازنین نمی آید. برای همین تصمیم گرفت کاری کند که خاله توی فصل پاییز خرمالو بخورد.

بالاخره خرمالوها رسیدند و نارنجی و درشت و شیرین شدند. گنجشک ها آمدند تا خرمالوها را بخورند اما میوچی دور و بر درخت می گشت و از آن بالا می رفت و گنجشک ها را می ترساند و فراری می داد. خاله نازنین وقتی خرمالوهای رسیده را بالای درخت دید، دهنش آب افتاد. یک نردبان آورد و کنار درخت گذاشت وروی آن ایستاد و تا آنجا که دستش می رسید، خرمالوچید و توی  سبدی ریخت. مقداری از آنها را هم روی درخت  برای گنجشک ها باقی گذاشت و به میوچی گفت:«دستت درد نکنه میوچی که امسال باعث شدی از این خرمالوهای خوشمزه گیر منم بیاد.» بعد هم یکی از خرمالوها را شست و خورد و گفت:« خداجون شکرت! بالاخره امسال با  کمک میوچی تونستم از خرمالوهای درختم بخورم و شکمی از عزا دربیارم.»

خاله نازنین از آن خرمالوهای خوشمزه  به همسایه هایش هم داد. برای میوچی هم که زحمت کشیده و گنجشک های شکمو را فراری داده بود یک ظرف پر از شیر آورد.میوچی شیرش را خورد و میومیو کرد یعنی دستت دردنکنه خاله نازنین!بعد هم رفت و روی پشت بام توی آفتاب دراز کشید و خودش را لیس زد.

گنجشک ها که دیدند میوچی دیگر دورو بر درخت نیست،آمدند و خرمالوهای باقی مانده روی درخت  را خوردند و جیک جیک کنان پرواز کردند و رفتند. قصه ی ما به سر رسید کلاغه به خونه ش نرسید.

نویسنده :مهری طهماسبی

منبع: ماهنامه نبات کوچولو ویژه کودک گروه سنی ۸ تا ۱۲ سال-شماره ۱ تیرماه ۹۰

منبع : سايت علمی و پژوهشي آسمان--صفحه اینستاگرام ما را دنبال کنید
اين مطلب در تاريخ: دوشنبه 04 فروردین 1399 ساعت: 19:01 منتشر شده است
برچسب ها : ,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,
نظرات(0)

داستان موش کوچولو و آینه

بازديد: 153
داستان موش کوچولو و آینه

داستان موش کوچولو و آینه

به نام خدا

یکی بود یکی نبود

یک روز موش کوچولویی در میان باغ بزرگی می گشت  و بازی می کرد که  صدایی شنید:میو میو.موش کوچولو خیلی ترسید.پشت بوته ای پنهان  شد و خوب گوش کرد.صدای بچه گربه ای بود که تنها و سرگردان میان گل ها می گشت و میومیو می کرد.موش کوچولو که خیلی از گربه ها می ترسید، از پشت بوته ها به بچه گربه نگاه می کرد و از ترس می لرزید.بچه گربه که مادرش را گم کرده بود، خیلی ناراحت بود. موش کوچولو می ترسید اگر از پشت بوته خارج شود، بچه گربه او را ببیند و به  سراغش بیاید و او را بخورد؛ اما بچه گربه آن قدر نگران  و ناراحت بود که موش کوچولو را پشت بوته ی گل سرخ نمی دید.او فقط می خواست که مادرش را پیدا کند.با صدای بلند می گفت:«میومیو مامان جون من اینجام، تو کجایی؟» او آنقدر این جمله  را تکرار کرد تا مادرش صدای او را شنید و به طرفش آمد و او را با خود از باغ  بیرون برد.

موش کوچولو نفس راحتی کشید و دوباره مشغول بازی شد.همین طور که زیر بوته ها می دوید و ورجه ورجه می کرد، چشمش به چیزی افتاد که زیر بوته ها برق می زد.به طرف آن رفت، یک آینه کوچک  با قاب طلایی بود.موش کوچولو توی آینه نگاه کرد و خودش را دید.خیال کرد یک موش دیگر را می بیند.خوشحال شد و شروع کرد با عکس خودش حرف زدن.می گفت:«سلام، میای با من بازی کنی؟» دهان موش کوچولوی توی آینه تکان می خورد ولی صدایی به گوش موش کوچولو نمی رسید.موش کوچولو آنقدر با موش توی آینه حرف زد که حوصله اش سر رفت و ساکت شد.

بلبل که روی درختی نشسته بود و او را تماشا می کرد خنده اش گرفت و صدا زد:«آهای موش کوچولو، اون آینه است. تو داشتی با عکس خودت توی آینه حرف می زدی.»

موش کوچولو سرش را بلند کرد.بلبل را دید. پرسید:«یعنی این خودِ من هستم؟من این شکلی هستم؟» بلبل جواب داد:« بله، تو این شکلی هستی.آینه تصویر تو را نشان می دهد.»

موش کوچولو بازهم به عکس خودش نگاه کرد و از خودش خوشش آمد. او با خوشحالی خندید.بلبل هم خندید.چندتا پروانه که روی گلها پرواز می کردند هم خندیدند.گل های توی باغ هم خنده شان گرفت. صدای خنده ها به گوش غنچه ها رسید.غنچه ها بیدار شدند و آنها هم خندیدند و بوی عطرشان  در هوا پیچید.بلبل شروع کرد به خواندن:

من بلبلم تو موشی

تو موش بازیگوشی

ما توی باغ هستیم

خوشحال و شاد هستیم

گل ها که ما را دیدند

به روی ما خندیدند

آن روزموش کوچولو دوستان  زیادی پیدا کرد و حسابی سرگرم شد. وقتی حسابی خسته شد و خوابش گرفت، دوید و به لانه اش برگشت و خوابید.

قصه ی ما به  سر رسید کلاغه  به خونه ش نرسید.

 

منبع : سايت علمی و پژوهشي آسمان--صفحه اینستاگرام ما را دنبال کنید
اين مطلب در تاريخ: دوشنبه 04 فروردین 1399 ساعت: 18:56 منتشر شده است
برچسب ها : ,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,
نظرات(0)

داستان شاهین قدرشناس

بازديد: 61
داستان شاهین قدرشناس

به نام خدا

روزی روزگاری مرد کشاورزی در مزرعه مشغول آبیاری بود.در همان وقت شاهین زیبایی که برای شکار یک خرگوش به زمین نزدیک شده بود، در دامی افتاد که مرد کشاورز برای به دام انداختن  یک گراز وحشی که هر شب مزرعه ی او را لگدمال می کرد،کار گذاشته بود.

شاهین بیچاره جیغ می کشید و می خواست  فرار کند اما نمی توانست. مرد کشاورز صدای شاهین  را شنید،به  طرفش آمد و همین که پروبال زیبای او را دید دلش به  رحم آمد و او را آزاد کرد.

شاهین آزاد شد و به آسمان پرید و با خودش گفت:« حالا که مرد کشاورز به من رحم کرد و از دام نجاتم داد، من هم روزی محبتش را جبران می کنم.»شاهین  هر روز بالای مزرعه پرواز می کرد و از آنجا مرد کشاورز را که سرگرم کار و تلاش بود،می دید.

 یک روز مرد کشاورز به دیوار شکسته ای نزدیک مزرعه اش، تکیه داد.اوکلاهش را روی صورتش گذاشت و چشمانش را بست تا کمی استراحت کند. شاهین با چشمان تیزبینش متوجه شکافی در دیوار شد و فهمید که آن دیوار به  زودی خراب می شود و روی مرد کشاورز می افتد. به فکر افتاد تا مرد کشاورز را از خطر آگاه کند. او با سروصدا به  طرف مرد آمد و کلاه او را با چنگال هایش گرفت و چندین متر دورتر انداخت.مردکشاورز از جا برخاست وبه سوی کلاهش دوید.ناگهان  از دیوار صدایی برخاست.کشاورز برگشت  و پشت  سرش را نگاه کرد. دیوار پشت سرش خراب شده بود.کشاورز فهمید  که شاهین  برای جبران لطف او این کار را کرده و با برداشتن کلاه،او را از دیوار دور کرده است. خدا را شکر کرد و گفت:«خدایا من  به چشم خودم دیدم که لطف و مهربانی و کمک  به دیگران هرگز بی پاداش نمی ماند.از تو که شاهین  را برای کمک به من  فرستادی سپاسگزارم و تو را شکر می کنم.»

***********************************************************

افسانه ی قدیمی به روایت مهری طهماسبی دهکردی

منبع : سايت علمی و پژوهشي آسمان--صفحه اینستاگرام ما را دنبال کنید
اين مطلب در تاريخ: دوشنبه 04 فروردین 1399 ساعت: 18:50 منتشر شده است
برچسب ها : ,,,
نظرات(0)

دعا به حالت شعر برای کودکان در هنگام خواب

بازديد: 23

به نام خدا

 شب که میشه ستاره ها

راهی آسمون میشن

دور و بر ماه میشینن

همدل و همزبون میشن

 

شب ها بیا کنارهم

به آسمون نگا کنیم

ستاره ها را ببینیم

با همدیگه دعا کنیم

 

به یاد بیاریم که خدا

ما آدما را آفرید

ماه  قشنگ نقره ای

ستاره ها را آفرید

 

بیا با هم بگیم خدا،

خدای پاک و مهربون

هر کسی که به  یادته

به آرزوهاش برسون

منبع : سايت علمی و پژوهشي آسمان--صفحه اینستاگرام ما را دنبال کنید
اين مطلب در تاريخ: دوشنبه 04 فروردین 1399 ساعت: 18:30 منتشر شده است
برچسب ها : ,,
نظرات(0)

ليست صفحات

تعداد صفحات : 6

شبکه اجتماعی ما

   
     

موضوعات

پيوندهاي روزانه

تبلیغات در سایت

پیج اینستاگرام ما را دنبال کنید :

فرم های  ارزشیابی معلمان ۱۴۰۲

با اطمینان خرید کنید

پشتیبان سایت همیشه در خدمت شماست.

 سامانه خرید و امن این سایت از همه  لحاظ مطمئن می باشد . یکی از مزیت های این سایت دیدن بیشتر فایل های پی دی اف قبل از خرید می باشد که شما می توانید در صورت پسندیدن فایل را خریداری نمائید .تمامی فایل ها بعد از خرید مستقیما دانلود می شوند و همچنین به ایمیل شما نیز فرستاده می شود . و شما با هرکارت بانکی که رمز دوم داشته باشید می توانید از سامانه بانک سامان یا ملت خرید نمائید . و بازهم اگر بعد از خرید موفق به هردلیلی نتوانستیدفایل را دریافت کنید نام فایل را به شماره همراه   09159886819  در تلگرام ، شاد ، ایتا و یا واتساپ ارسال نمائید، در سریعترین زمان فایل برای شما  فرستاده می شود .

درباره ما

آدرس خراسان شمالی - اسفراین - سایت علمی و پژوهشی آسمان -کافی نت آسمان - هدف از راه اندازی این سایت ارائه خدمات مناسب علمی و پژوهشی و با قیمت های مناسب به فرهنگیان و دانشجویان و دانش آموزان گرامی می باشد .این سایت دارای بیشتر از 12000 تحقیق رایگان نیز می باشد .که براحتی مورد استفاده قرار می گیرد .پشتیبانی سایت : 09159886819-09338737025 - صارمی سایت علمی و پژوهشی آسمان , اقدام پژوهی, گزارش تخصصی درس پژوهی , تحقیق تجربیات دبیران , پروژه آماری و spss , طرح درس